ژوئن 25, 2008 در 12:36 ب.ظ (Political, سیاسی)
نامه توهین آمیز و دور از ادب قاضی مرتضوی، دادستان تهران، علیه زاکانی؛ نماینده اصولگرای تهران در مجلس که پی گیر تخلفات دانشگاه آزاد و پرونده فروش سئوالات کنکور این دانشگاه بوده، بسیاری از اصولگرایان را ناراحت کرده است. قاضی مرتضوی درباره نامه زاکانی نوشته که “مردم شریف با مطالعه این مطالب سخیف و کذب پی به عمق نارسایی روحی و روانی و شخصیت نویسنده آن می برند”! زاکانی در نامه اخیر خود که روزنامه ایران آن را چاپ کرد اعلام کرده که پرونده های مربوط به تخلفات کنکور را شخص مرتضوی از سراسر ایران با بهانه های واهی به دادستانی تهران کشانده تا “گم شوند”! در پی این اقدامِ قاضی مرتضوی، علاوه بر جمع کثیری از نمایندگان مجلس، افراد دیگری نیز علیه قاضی مرتضوی درخواست مشترکی مبنی بر محاکمه وی در دادگاهی بی طرف به قوه قضاییه ارسال کرده اند.
*
نام قاضی مرتضوی با توقیف مطبوعات و به حبس فرستاندن روزنامه نگاران در دوره هشت ساله ریاست جمهوری محمد خاتمی و سپس ترقی در قوه قضاییه تا حد دادستانی پایتخت، عجین شده است. اوج درخشش قاضی مرتضوی اما به پرونده قتل زهرا کاظمی در زندان اوین بازمی گردد؛ جایی که مدیر کل وقت مطبوعات خارجی را مجبور کرد پای ورقه ای را امضا کند که می گفت: “زهرا کاظمی با سکته مغزی، مُرده”؛ ادعایی که حتی خلاف آن ثابت شد! آن موقع لابد اصولگرایان امروز که از توهین کلامی قاضی مرتضوی به یکی هم قطاران خود برآشفته اند، روی تاقچه نبودند که به سیب زمینی بگویند “دیب دمینی” و ندانند قاضی مرتضوی عین خوره به جان مطبوعات افتاده، ولی بی تردید گیر مصلحتی بس بزرگ بودند تا مباح شدن خون یک زن بی پناه را در زندان بزرگ پایتخت، مشمول چشم پوشی خود فرمایند! روزی که خون زهرا کاظمی نفله می شد، اصولگرایان قاضی مرتضوی را به کمتر از شجاعت نمی شناختند و حالا که دیکتاتور کوچولوی دانشگاه آزاد، عبدالله جاسبی، خرسند از مشغول کردن دادستان به مجلس و روزنامه ها و بالعکس، امور امپراتوری خود را تدبیر می کند، همین اصولگرایان از “اهانت” مرتضوی خون به دل شده اند! مرتضوی اما بیدی نیست که با این بادها بلرزد؛ بیست میلیون زاکانی دیگر هم راه به گوشه تنگ مهربانی در دل مرتضوی نخواهند برد … بادی که باید او را بلرزاند هنوز اجازه وزیدن نگرفته …
۱ دیدگاه
ژوئن 24, 2008 در 9:53 ق.ظ (Nostalgia, برای دلتنگی ها)

به بهشت نمی روم اگر مادر آنجا نباشد
زنده یاد حسین پناهی
۱ دیدگاه
ژوئن 24, 2008 در 9:37 ق.ظ (Political, سیاسی)
دیشب احمدی نژاد با مشاورش، یعنی زیر دستش که مدام او را تایید می کرد، نشست جلوی دوربین و به بهانه تشریح طرح اقتصادی اش، عینهو یک کاندیدای انتخابات ریاست جمهوری صحبت کرد! احمدی نژاد یک سال مانده به پایان دوره ریاست جمهوری اش از اجرای طرحی بزرگ در اقتصاد طی “یکی و دو ماه” آینده خبر می دهد؛ ظاهرا قد و قواره این طرح حتی برای طراحانش هم تا دیشب معلوم نشده بود؟! تاکید چندین باره رییس جمهور بر این که این طرح خیلی خوب ما در سه سال و آن یکی طرح فوق العاده ما در پنج سال آینده جواب می دهد و یادآوری های ملال آور کاستی های اقتصاد ایرانی که همه از آن خبر دارند، فقط یک معنی دارد: “احمدی نژاد می خواهد باز هم رییس جمهور شود”. آقایان حتی به خودشان زحمت نداده بودند تا نمودارهایی را که به نمایش می گذارند قابل دیدن باشد؛ حتی شاید بشود ادعا کرد آن نمودارها با آن رنگ های تند و جیغ و نوشته های ریز برای دیده نشدن به نمایش در آمد؛ فقط برای که بگویند “بله ما اهل آمار و نمودار و کار کارشناسی هستیم”! … ای کاش صدا و سیما جرأت داشت و آخرین مصاحبه احمدی نژاد را با گفتگوی ویژه بخش خبری شبکه دو در سه قبل مجددا پخش می کرد؛ آن موقع معلوم می شد که بهشتی که احمدی نژاد از آن سخن می گفت؛ برزخی برای فروپاشیدن بود! … آقای احمدی نژاد! راستی شما حاضرید مصاحبه سه سال قبل تان در شب انتخابات دوباره پخش شود؟!
5 دیدگاه
ژوئن 22, 2008 در 12:29 ب.ظ (Political, سیاسی)
اول: سه سال قبل که قرار به انتخابات ریاست جمهوری بود، کسانی نه چندان کم شمار در وبلاگستان نوشته بودند که به احمدی نژاد رأی خواهند داد تنها به این دلیل که با شناختی که از او پیدا کرده اند می دانند که او نظام را به سوی نابودی و لااقل یک چالش بسیار جدی در عرصه وجود و عدم، هدایت خواهد کرد!
دوم: دولت نهم در حد اعلایش فقط یک دولت است مثل همه دولت هایی که در این سی ساله سر کار بوده اند یا در آینده خواهند بود. دولت نهم باز فقط یک قوه از سه قوه کشور است؛ حتی اگر رییس اش معجزه هزاره سوم باشد، حتی اگر بگوید که کابینه اش کابینه هفتاد میلیونی خواهد بود ولی سه سال بعد از شروع ریاستش بر جمهور، همه بدانند که بهترین کابینه برای رییس جمهور، کابینه ای است مرکب از بیست و یک احمدی نژاد به تعداد !
سوم: عدالت جدای از این که یک آرمان بشری و سپس اسلامی است، بارها و بارها قبله نمای انقلاب اسلامی هم بوده است. عدالت خواهی بُن مایه مبازرات آزادی خواهانه ملت ایران در طول تاریخ بوده
چهارم: “دولت نهم در موضوع پیگیری عدالت تنهاست”؛ این گفته رییس دولت نهم در جمع دانشجویان دانشگاه امام صادق بوده است. معنای بدون تفسیر و خدشه این جمله این است: “فقط دولت نهم به دنبال عدالت است و دیگران؛ نه”. دیگران کیستند: کل نظام جمهوری اسلامی منهای دولت چهارساله احمدی نژاد و این یعنی تلاش رییس جمهوری اسلامی ایران برای نشان دادن بی کفایتی جمهوری اسلامی!
پنجم: کسانی که به احمدی نژاد رای دادند تا روی شاخه درخت بنشیند و آن را ببرد؛ این روزها خرسند از پیش بینی شان شاید اما باور نکنند که او دارد “ایران” را هم می بازاند.
5 دیدگاه
ژوئن 22, 2008 در 11:20 ق.ظ (This Blog, این وبلاگ)
برای ورود به مدیریت وبلاگ قبلی ام چند روزی است دچار مشکل شده ام. این مشکلی است که ظاهرا از فیلتر کردن بلاگر ناشی شده، اما قرار نیست من ننویسم هر چند دلم برای خانه قبلی تنگ خواهد شد. اسباب کشی می کنم این جا اگر که مشکل خانه قبلی به این زودی ها حل نشود
نوشتن دیدگاه
ژوئن 22, 2008 در 11:16 ق.ظ (This Blog, این وبلاگ)
برای ورود به سیستم مدیریت بلاگر مشکلاتی پیش آمده؛ احتمالا ناشی از فیلترینگ همه وبلاگهایی است که از این سیستم استفاده می کنند. امیدوارم مشکل حل بشه حل اگر نشد جای دیگری نفس خواهم کشید! ورد پرس این امکان را به من داد که همه نوشته های وبلاگ قبلی را هم به وبلاگ جدید بکوچانم! /ا
نوشتن دیدگاه
ژوئن 21, 2008 در 6:32 ق.ظ (A sense, Zanjan, زنجان, یک حس)
ابوالفضل پاکداد و جمال صرفی را، از بین دوستان برادرم، بهنام، که شهید شدند، جور دیگری شناخته و دوست داشته ام و جالب این که همه خاطره من از آن ها به یکی – دو تصویر تار و دور ختم می شود. نمی دانم این “جور دیگر” را چه بنامم؛ شاید یک حس غریب! /ا
*
آخرین باری که ابوالفضل پاکداد را دیدم، وقتی بود که شش- هفت سال بیشتر نداشتم، دستم در دست مرحوم پدر بود، مرحوم مادر و رحیم، برادر کوچکترم، هم بودند. روبروی بانک ملت، جنب داروخانه دایی، بود. زود به مادر گفتم: “دوست دادا بود، دیدی؟”. چهره فوق العاده دوست داشتنیی داشت. چند هفته بعد بهنام غمگین و شکسته آمد که “ابوالفضل شهید شد”. فروردین سال 61 بود؛ وقتی پاکداد هنوز بیست و یک ساله بود، چند روزی پیکرش در میدان نبرد باقی ماند. سال ها بعد در دوران دانشگاه، همه عکس های شهدای زنجان را در نمایشگاهی به هم زدم تا چند عکس از روزهای زندگی ابوالفضل پاکداد را پیدا کنم؛ پیدا کردم و خریدم و هنوز هم دارم شان. جایی خواندم که اصلا اهل رییس و فرمانده شدن نبوده؛ او عافیت خانه و سایه را به مشقت جنگ و جبهه فروخته بود و چون بسیاری، در همان “سال های صداقت و ایمان فرزندان پاک میهن” راهی آسمان شد … /ا
*
جمال صرفی را اما قدری بیشتر به خاطر دارم. من و رحیم را روبروی خود می نشاند و می گفت و می خندیدیم. نخود و کشمش را پرت می کرد بالا و دهانش را باز می کرد و در هوا می گرفتشان! … احترام خاصی برای مادربزرگ قائل بود. مرحوم مادر همیشه از او به خاطر این رفتارش به نیکی یاد می کرد. ضد انقلاب سر او را در سر دشت برید و من در عوالم کودکی چقدر غصه خوردم برای آن تنی که سر نداشت و نبود که دیگر نخود و کشمش را در هوا شکار کند و ما بخندیم و تشویقش کنیم. او هم مثل ابوالفضل پاکداد در همان “سال های صداقت و ایمانِ فرزندان پاک میهن” راهی آسمان شد؛ وقتی هنوز خون از بالشان می چکید … کوچه شهید جمال صرفی، اگر که اشتباه نکنم، باید حوالی مهدیه زنجان باشد. عکسی که سر مزارش گذاشته اند، داغت را تازه می کند؛ چشمانی پر از انرژی و خوبی … /ا
*
در این یک هفته ای که ماجرایِ بدِ دانشگاه زنجان، زنجان را به صدر اخبار ایران پرتاب کرده، مدام یاد فرشته هایی از جنس ابوالفضل پاکداد و جمال صرفی می افتم؛ و خیلی های دیگر؛ شاید خیلی ها حتی ندانند که غواصان زنجانی زبانزد مردان جنگ بودند … و آغاز دوزخ مگر کجاست؟ جز ابتدای فراموشی نام و سیرت فرشته ها زیر خروارها خبر بد … /ا
4 دیدگاه
ژوئن 19, 2008 در 11:08 ب.ظ (Scoffing, طنز)
*
شرح نقشه آمریکای جنایتکار برای ربودن آقای محمود احمدی نژاد: در حالی که کاروان اتومبیل های احمدی نژاد از خیابان های بغداد عبور می کند، ناگهان برق خیابان قطع و همه جا تاریک می شود. سپس کماندوها از ساختمان های مجاور روی ماشین ها با سلاح های پیشرفته لیزری شلیک می کنند و یک آن همه ماشین ها با محتویاتش یخ می زند. سپس یک هلیکوپتر ظاهر می شود. در آن باز می شود و در حالی که طنابی به کمر تام کروز بسته شده، او تا بالای ماشین حامل رییس جمهور ایران پایین می آید. کارآگاه گجت هم وظیفه مراقبت پیرامونی را بر عهده می گیرد. دست گجت به شکل اره درآمده و سقف ماشین را می بُرد و احمدی نژاد را تام کروز با خود بالا می بَرد.
نقشه چگونه لو رفت؟ به علت قطع برق در تهران ولتاژ هاله نور مشارالیه در بغداد افت کرده و عوامل استکبار در ردیابی دچار اشتباه می شوند
نتیجه ادبی: یک نفر به شخصیت های رمان هری پاتر اضافه خواهد شد
نتیجه تکنولوژیکی: ورژن جدید پلی استیشن با بازی “محمود و چهل دزد بغداد” عرضه خواهد شد
نتیجه مدیریتی: برای این که آمریکایی ها شما را ندزدند، مدام برنامه هایتان را تغییر دهید؛ البته اگر که برنامه ای داشته باشید
نتیجه هسته ای: برای غنی سازی توهم با ما تماس بگیرید
سئوال اخلاقی: بخندیم یا گریه کنیم؟ /ا
۱ دیدگاه
ژوئن 19, 2008 در 9:28 ق.ظ (This Blog, این وبلاگ)
3 دیدگاه
ژوئن 19, 2008 در 8:07 ق.ظ (Zanjan, زنجان)
پرده اول: خیلی ها شاید حتی ندانند زنجان مرکز استانی است به نام زنجان در میانه راه تهران به تبریز. چاقوی زنجان اما معروف است و سلطانیه اش که زمانی پایتخت مغول ها بوده و حالا شهری کوچک و کم جمعیت است در سی کیلومتری زنجان و یک بار فرماندار ابهر گفته بود تنها شهریست که رشد جمعیتش منفی ست؛ والسلام!
*
پرده دوم: ابراهیم جمیلی، رییس مادام العمر اتاق بازرگانی زنجان، یک بار می گفت: ما، در اتاق بازرگانی زنجان، می خواهیم نام “زنجان” را به یک بِرند مشهور تبدیل کنیم؛ مثل برند “سونی” که همه می دانند چیست و کجاست. همان موقع هم پیش خودم فکر کردم ایده، ایده جالبی است ولی جمیلی اهل این کارها نیست و نبود. کل جلوه بیرونی فعالیت تجاری شخصی وی در زنجان شرکتی است به اسم نیکا فیلم که مردم آن را به نام “عکاسی جمیلی” می شناسند. اما تا دلتان بخواهد جمیلی در هیأت مدیره انواع و اقسام شرکت هایی که با پول مردم و سهامداران فلک زده و فلک نزده تشکیل شده، عضو است. چند سالی است که در هیأت رییسه اتاق بازرگانی ایران نیز عضو است و بر خلاف همشهری خود، دکتر نهاوندیان که رییس اتاق بازرگانی کشور است و بسیار تحصیلکرده و معتبر، به گمانم راه هیچ دانشکده اقتصادی را هم بلد نیست. هر جا پای فروش سهام و خرید سهام و معدن روی و از این قبیل امور نان و آب دار باشد، نام ابراهیم جمیلی می درخشد و شاید از همین روست که “زنجان” هیچ گاه تبدیل به یک بِرند تجاری نشده و نمی شود. /ا
*
پرده سوم: خودِ شهر زنجان چند دانشگاه دارد؛ دانشگاه دولتی، پیام نور، آزاد و معتبرتر و جهانی تر از همه: مرکز تحصیلات تکمیلی در علوم پایه زنجان. این آخری از معتبرترین دانشگاه های کشور است و پایه گذار آن هم پروفسور یوسف ثبوتی است؛ استاد فیزیک دانشگاه شیراز و اصالتا زنجانی و از زمان تاسیس تا کنون؛ رییس آن. ثبوتی در اولین دوره انتخاب چهره های ماندگار، جز برگزیدگان بود. خون دل های بسیاری خورد تا این دانشگاه را دانشگاه کرد. شاید هیچ کس به اندازه دانشجویان فیزیک و ریاضی و شیمی آن هم در مقاطع بالای تحصیلی نام این گوهر درخشان را نشنیده باشد. /ا
*
پرده آخر: چه کسی شک دارد که معروف ترین دانشگاه و شهر ایران در هفته گذشته شهر زنجان و دانشگاه آن بوده است؟! معاون اصالتا ارومیه ای دانشگاه زنجان، دکتر مددی، این دانشگاه و شهر زنجان را به صدر جدول اخبار ایران شوت کرد. کافی است در یکی از موتورهای جستجوگر عبارت “دانشگاه زنجان” را جستجو کنید تا ببینید چه خبر است؛ “کولاک” است اصلا خبر نیست! تقریبا همه پایگاه های خبری داخلی و خارجی، روزنامه های خودی و نخودی، وبلاگ های عمده و معتبر سیاسی و اجتماعی و شبکه های ماهواره ای درباره دانشگاه زنجان نوشتند و گفتند. کاملا درست است؛ دکتر مددی به تنهایی کاری کرد که نه ابراهیم جمیلیِ خالی بند از پس آن برآمده و نه پروفسور ثبوتی خوشنام و تلاشگر! اصلا مددی برای مشهور کردن زنجان کاری کرد که سلطان محمد خدابنده هم در دوران حکومت ایلخانی در سلطانیه نتوانسته بود به انجام رساند! بعد از این، زنجان دیگر آن زنجان قدیم نیست … شما حکایت آن شیخ را که برای فرار از خاطره ای بلد، ترک دیار کرد را شنیده اید؟ چندین سال بعد که برگشت متوجه شد که مردم نه تنها آن خاطره را فراموش نکرده اند بلکه مبدا تاریخ آن دیار، روزی شده که او آن خطا را دچار شد! /ا
*
تکمله: برای آن که بدانید در زنجان چه خبر است به هر جا که خواستید سر بزنید، حتی به آرشیو روزنامه اطلاعات در سال 20 هجری شمسی؛ اما به وبلاگ هایی که بروبچه های زنجانی می نویسند اصلا رجوع نکنید؛ انگار نه انگار. اما تا دلتان بخواهد در این وبلاگ ها می توانید دنبال قصه و شعر و خیال باشید؛ … خیلی متاسفم! /ا
9 دیدگاه