گلو درد
ژانویه 22, 2008 در 5:04 ق.ظ (Nostalgia, برای دلتنگی ها)
اتفاق می افتاد که مادر، دورتر، آن سوی اتاق نشسته، از قورت دادن سخت آب دهانم می فهمید گلو دردم دارد شروع می شود. با دستان سفید و کوچک و همیشه مهربانش پماد ویکس می مالید به گلویم و بعد با یکی از آن روسری هایش گلویم را می بست … دیشب که پماد ویکس می مالیدم به گلویم و با شالگردنی که پدر هدیه کرده بود، گلویم را می بستم، یاد مِهر مادر افتادم، یاد بخشندگی پدر و باز دلم گرفت، دلم تنگ شد … /ا