کاش رنگ شب ما هم کمی عرفانی بود

کاش در دهکده عشق فراوانی بود
توی بازار صداقت کمی ارزانی بود
کاش اگر گاه کمی لطف به هم می کردیم
مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود
کاش به تشنگی پونه که پاسخ دادیم
رنگ رفتار من و لحن تو انسانی بود
مثل حافظ که پر از معجزه و الهام است
کاش رنگ شب ما هم کمی عرفانی بود
چقدر شعر نوشتیم برای باران
غافل از این دل دیوانه که بارانی بود
کاش چشمان پر از پرسش مردم
کمتر در پی این زندگی سنگی و سیمانی بود
دل اگر رفت شبی کاش دعایی بکنیم
راز این شعر همین مصرع پایانی بود
مریم حیدرزاده

صادق تر برگرد

احمدی نژاد حاجی می شود
*
نه مکه و نه مدینه، هیچکدام، دانشگاه کلمبیا ندارند، مجمع عمومی سازمان ملل هم ندارند
زاپاتاها و هوگو چاوزها را اساسا راه نمی دهند به حریم شهر نبی و خانه خدا
برای سفرهای استانی و صندوق ذخیره ارزی هم چشم به راه کسی نیستند
سازمان مدیریتی هم قرار نیست در مکه و مدینه منحل شود
جاسوسی قرار نیست لو برود و محاکمه شود
مکه و مدینه، جاسبی هم ندارند که به ساق پایش لگدی زده شود و انقلابی راه بیفتد و دلی خنک شود
هیچ فاطمه رجبیی هم در کار نیست تا معجزه را از بلا برای ما تمییز دهد
قرار نیست اتوبوس ها، استقبال کننده بار خودشان بکنند

مدینه مدینه است و مکه، مکه
قدمگاه پاکترین بندگان خدا
خود خدا هم می داند ما از آزادی چه داریم و چه نداریم
خود خدا هم می داند که دروغ و صداقت در ایران ما چند – چند می شوند
نخواهی برای خدا سخنرانی کنی
آرام برو و برگرد
فرمول “سخنرانی برای همه از همه” را فرو گذار
صادق برو و صادق تر برگرد
خواهی دید که همه جا می تواند خانه خدا باشد
حتی کابینه دولتت
دولتی که گاه خودش را با سلیمان نبی اشتباه می گیرد، گاه با نوح، گاه با موسی
و خیالش تهی است از غمِ باری که ناصواب بر گُرده ملت می افزاید
*

به دنبال صفرها

امروز صبح را با یک حس ارشمیدسی آغاز کردم؛ من هم مثل ارشمیدس فریاد می زنم: یافتم، یافتم! … کتاب “غروب بت ها” ی نیچه را که می خواندم، ارشمیدس شدم! … من هم به گمانم یافتم؛ راز بازارِ گرمِ سفله پروری را، رمز کار رهبران پوپولیست را، این که چرا فکر نکردن ترویج و تشویق می شود و تقلید را حتی در اصول، عادتمان کرده اند و ما هم پذیرفته ایم، این که چرا بعضی هلاکِ مرید و مرید پروری اند و کسی نیست که بگوید: مرید پروری همان صفر پروری است! نیچه می نویسد: بله؟ در جستجویی؟ دلت می خواهد خود را ده برابر و صد برابر کنی؟ به دنبال پیروانی؟ – پس به دنبالِ صفرها بگرد! … نیچه/ غروب بت ها / ترجمه داریوش آشوری

دوستت دارم خاتمی

اصلا کاری به این ندارم که خاتمی کاری کرد یا کاری نکرد، یا خواست کاری بکند و نگذاشتند کاری بکند، چقدر از اطرافیان و حامیانش را ضعیف کش کردند و راهی دخمه های بازجویی و چقدرشان بی عرضه از آب درآمدند و چه بسا آمده بودند تا بار خودشان را ببندند، چقدر دروغ بر ضد او بستند و دشنامش دادند یا ندادند … من فقط دلم برای رییس جمهوری که مودب و متین باشد تنگ شده، برای رییس جمهوری که از شنیدن صدایش هم حتی متنفر نباشم و از دیدن قیافه اش منزجر. رییس جمهوری که آن قدر شجاع باشد که بگوید: “زنده باد مخالف من” و آن قدر حواسش به خودش باشد که مملکت را با هیجان اداره نکند. آن قدر مهربان که از مهربانی دین و مذهبم با اشتیاق سخن بگوید و در دنیایی که مسلمان نماد انتحار و فریاد و شکستن است حامی گفتگو و مدارا باشد … خاتمی فردا در جمع دانشجویان در دانشگاه تهران سخنرانی می کند … کاش نزدیک تر بودم … دوستت دارم خاتمی

حتی سیاسی

من وبلاگ نویسم، حتی سیاسی هم می نویسم، حتی با اسم اصلی! … یعنی دارم خودکشی می کنم؟!

آذربایجان باید به تو افتخار کند

اعلمیِ عزیز! گرد و خاک زیادی سر سخنرانی تو بلند کرده اند، و تو خیال نکن که عصبانی اند از این که گفته ای: “اگر کابینه امام حسین هم اشتباه و از آن معيارهايي كه در قانون اساسي آمده عدول كرد، كابينه‌ امام حسين را مي‌كشم مي‌آورم مجلس”. همه درد هم، هم اینجاست. فراگیرترین راهنمای حسین برای زندگی – همان: اگر دین ندارید، آزاده باشید – حالا مهجورترین شده. این روزها اصلا رسم شده اگر کسی بخواهد چیزی فراتر از حق خودش توی جیبش بگذارد و مزه قدرت و عافیت را بچشد، اول از همه سراغ بازار دین می رود و همان بدو ورود ته مانده آزادگی را هم استفراغ می کند. گیر و گرفتار صورت شده اند و سیرت دین با تنهایی خود سر می کند تا روز محشر. اصلا تو دیده ای یا شنیده ای کسی را به خاطر عدول از وجدان و آزادگی شماتت کنند و برایش دادگاه انقلابی تشکیل دهند؟ تو داری تاوان آزادگی ات را می دهی. نه خاتمی برایت کلام آخر بود که وزرایش را سر ندانم کاری ها عاصی کرده بودی، نه احمدی نژاد برایت حجت است که امور مملکت را به دست هیجان و آبشار پول نفت سپرده و همه نگران فرداییم + . آذربایجان باید به داشتن چون تو مردی افتخار کند. تو به خدای حسین پناه ببر و بگذار دین فروشان متاعشان را به ابلیس بفروشند، او مشتری خوبی است و انباری وسیع به پهنای تاریخ زندگی بشر برای روی هم چیدن دین های فاسد شده دارد!
*
در عکس بالا اعلمی جلوی پای امام جمعه تبریز بلند نشده است، بر عکس همه!
*

و باز پدر

خاطرات، آن گوشه تنگ و دنج دل را بد جور رها کرده اند. خیلی اتفاق های معمولی روزانه به چشم بر هم زدنی همزاد خود را از این نهانخانه بیرون می کشند و من پرت می شوم به دیروزهای دور و دورتر. نمی دانم این حس را تجربه کرده اید یا نه. هستی ولی مدام یاد و یادهای گذشته تو را مثل آهن ربا می دزدد و دیگر نیستی. حتی لیوان آب را که بلند می کنی آب بخوری، انگاری همه خاطرات آب و آب خوردن ردیف می شوند که دمی ذهن و خیال تو را به آغوش بگیرند … بهانه، بهانه سنگینی است برای این دلتنگی های آوار شده بر دل؛ پدر خندانِ دیروز که حتی به تو، پسرش، هم از نهایت احترام و ادب می گفت: “عرضی ندارم”، همو که دستش همیشه برای بلند کردن تو پیش رویت بود، حالا رنجور و پردرد گوشه ای آرام گرفته. دیگر خاطرات شیرین گذشته را هم مرور نمی کند که لذت مشترک او و من و ما بود. پای تلفن هم نای همکلامی ندارد … سیزده بدر سال 74 بود. من عاشق همیشگی عکاسی، دوربین به دست بین همه آنهایی که با هم رفته بودیم باغ تَرکان، می گشتم و عکس می گرفتم. سیب زمینی ها زیر خاکستر بود برای کباب سیب زمینی، مرحوم مادر یکی از آن استانبولی های لذیذش را پخته و آورده بودیم که همه دور هم کنار دار و درخت و بوی خاک مرطوب و نسیم مهربان بهار، سیزده را، به در کنیم. یکی از بهترین عکس هایم را من آن روز گرفتم؛ پدر با آن طمانینه، بی آن که زیر اندازی داشته باشد نشسته بود زمین و تکیه داده بود به دیوار بیرونی آلونک وسط باغ. دکمه دوربین را که فشار دادم پدر خیره بود به لنز …

Your favorite color


I think when we talk about our favorite colors, we talk only about thing colors that we can choose or change them: clothes color, car color or wall color …
So when a person asks me “What’s your favorite color?” I ansewr: I like all of colors: blue for sky, green for tree, black for night, white for light, light gray for earth, red for flower, brown for suit …
Any way I have an interesting suggestion for you: when a person asks you “What is your favorite thing?” tell him: Energy. All of men and women in the world like Energy. Be sure! Energy can be in your favorite colors, favorite season, favorite city or country, favorite name …

پدر

خانه کوچه گرایلو که بودیم، تا بیست و دو – سه سال قبل، برای باز کردنِ در، بُدو می رفتیم. از اتاق نشیمن تا دم در برای ما راه کمی نبود. در باز کردن بین من و رحیم نوبتی بود! آن روز صدای زنگ در که بلند شد من رفتم دم در. پدر بود با خنده بر لب و دو دوچرخه خیلی زیبا تَرک موتور. سورپرایز فوق العاده ای بود – پدر بعدها یک بار دیگر مرا هیجان زده کرد در آن روزهای کودکی، روزی که از در خانه تو آمد و من دیدم چیز سیاهی در دست دارد. اتاق که آمد یک ساعت کاسیو خیلی شیک داد دستم … دوچرخه اما شد مرکب و همراه روزهای شیرین کودکی مان. از آن لحظه به بعد من و رحیم دوچرخه دار شده بودیم. دو دوچرخه به رنگ آبی و عین هم. علیرضا کلی وقت گذاشت تا دوچرخه سواری یاد بگیریم بدون آن که از دو چرخ اضافه، که طرفین چرخ عقب بود که نگذارد ناشی جماعت زمین بخورند، کمک بگیریم. حیاط خانه کوچه گرایلو آن قدر بزرگ بود که بشود دورتادور باغچه و حوضش چرخید و زمین خورد یا چرخید و زمین نخورد. بعدها دو زنگ خریدیم برای دوچرخه، علیرضا نوارپیچش کرد برایمان. هنوز یادم هست که چندین بار به در و دیوار و زمین خوردیم و آن چرخ های کمکی شکست و پدر برد داد جوش زدند تا ما باز هم تمرین کنیم تا مگر آن چرخ های کمکی را کنار بگذاریم. بعد که مادر اجازه داد توی کوچه هم دوچرخه سواری کنیم، از این سر کوچه می رفتیم آن ور کوچه و از آن ور کوچه به این ور. خانه خواهرها هم با دوچرخه می رفتیم … همه این خاطرات مثل فریم های تار فیلم از جلوی چشمانم رد می شود. جایی دنج توی مغزم لانه کرده اند یاد روزهای شیرین کودکی، یاد دور هم بودن هایمان. گاهی دست به یکی می کنند و آن گوشه دنج را می گذارند کنار و وارد گود می شوند. سن که بالا می رود و مُهر غربت هم که می خورد به پیشانی ات، دلت برای آن روزها سخت تر تنگ می شود.
*
کسالت پدر عود کرده … دلم تنگ است. کاری از دستم بر نمی آید. دیشب که تلفنی با رحیم حرف زدم خبر خوبی نداشت. پدر درد دارد. پدر ساکت خوابیده. چیزی از گلوی پدر پایین نمی رود … خدای من …

مرتضی الیاسی

عکس صفحه اول شماره دیروز روزنامه ایران عکس بالا بود؛ برف در زنجان. اما آن چه مرا خیلی خوشحال کرد نامی بود که ریز، کنار این عکس چاپ شده بود: مرتضی الیاسی. مرتضی الیاسی عکاس جوان تنها روزنامه زنجان، مردم نو، است که با خبرگزاری فارس هم همکاری می کند. دیدگاه انسان محور او در عکس هایش هویداست و شکر خدا همچنان رو به تعالیست. مجموعه کامل عکس های اخیرش را اینجا ببینید.

« ورودی‌های پیشین ورودی‌های تازه‌تر »