علیرضا می گفت: دو هفته قبل پدر خواب تو را دیده بود. خواب دیده بود که چمدان به دست از سفر آمده ای با شاخه گلی در دست. پدر لابد ملاحظه غربت و دوری ما را کرده بود و خودش از این خواب، تا بود، چیزی به من نگفت. پدر هر چه بود مهربان بود و دلتنگ. مادر سه سال پیش و خواهر سال قبل جای خالیشان را به چشمان ما گره زدند و رفتند و دل ما به اجبار خوش شد به بوسه بر سنگ سرد مزارشان و یاد شیرین روزهای با هم بودنمان … /ا
*
و یادداشتی از محمد واعظی عزیز
محمد رضا بابائی گفت،
دسامبر 30, 2007 در 12:43 ب.ظ
روح پدر ، مادر و خواهر عزیزتان قرین رحمت خداوند کریم
shohreh گفت،
دسامبر 30, 2007 در 9:29 ب.ظ
وای محمد عزیز این خیلی سخته که در مدت کوتاهی سه تا عزیز خانواده از میانتون برن . ولی نمی خوام بگم متاسفم چون عقیده دارم که مرگ حقه . و بقول شاملو و همونطوری که قبلا هم فکر میکنم گفتم …هر مرگ اشارتی ست به حیاتی دیگر …شاید که اونها جاشون از ما بهتر باشه . فکر میکنم که به هیچ قیمتی راضی به برگشتن نباشند . برای همه بازماندگان فامیل تو دوست خوبم هم آرزوی صبر و تحمل فراوان رو دارم . امیدوارم که این غم آخر باشد . دختر گلت رو ببوس . سبز باشی و همیشه آفتابی .