حاج کریم آقا

حاج کریم آقا … پدر را به این اسم می شناختند و می شناسند. رحیم تعریف می کرد، می گفت: یک بار یکی از من پرسید: پسر کی هستی؟ گفتم: حاج کریم. گفت: نه! حاج کریم آقا!
علیرضا می گفت: دو هفته قبل پدر خواب تو را دیده بود. خواب دیده بود که چمدان به دست از سفر آمده ای با شاخه گلی در دست. پدر لابد ملاحظه غربت و دوری ما را کرده بود و خودش از این خواب، تا بود، چیزی به من نگفت. پدر هر چه بود مهربان بود و دلتنگ. مادر سه سال پیش و خواهر سال قبل جای خالیشان را به چشمان ما گره زدند و رفتند و دل ما به اجبار خوش شد به بوسه بر سنگ سرد مزارشان و یاد شیرین روزهای با هم بودنمان …

*
و یادداشتی از محمد واعظی عزیز

سپاس

از همه دوستانم که مرا در غم از دست دادن پدر تسلی دادند ممنونم؛ دوستان دیده و نادیده ام در دنیای وبلاگ نویسان، همه همکاران سابق و فعلی ام، هم مدرسه ای ها، دوستان مطبوعاتی و همه و همه … هراس از این که مِهرِ مهربانی، از خاطر قلم حقیرم فروماند، عذر مرا در عدول از ذکر نام ساکنان سرزمینِ بی زمستانِ دوستی، موجه می سازد … همیشه قرین شادی و آرامش باشید.