دلتنگی پایان ندارد

هوا که سردتر می شد، مادر گلدان هایی را که از بهار گوشه حیاط گذاشته بود، پشت سر هم ردیف می کرد، تویشان خاک می ریخت، با دستانی که از آن مهربانی می بارید مرتب شان می کرد، بعد یکی یکی شمعدانهایی را که معلوم بود هیچکدامشان تاب سرما نخواهند داشت از تو دل باغچه بیرون می آورد و می سپرد به دل کوچک اما گرم خاک گلدان های گونه گون … تا بهار سال بعد … آخرین باری که شمعدانی ها دست مادر را بوسیدند، بهار چهار سال قبل بود.

*

پدر ماشین را زیر سایه درختان چنار پارک می کرد و من و رحیم می دویدیم توی باغ؛ دویدن و بازی بین درختان و هر از چند گاهی چیدن میوه ای کال و پریدن از روی جوی آبی که می سُرید وسط باغ، لذت روزهای خوش تابستان های کودکی مان بود. راه رفتن توی نهر آب سردی که تا چند دقیقه قبل ترش، صد متر زیرِ زمین بود، مسابقه ای بود که من معمولا بازنده ی از پیش تعیین شده اش بودم. چیدن و خوردن نخود سبز و تازه، خیره شدن به ماشین هایی که از جاده کنار باغ با سرعت یا به سنگینی و طمانینه رد می شدند، تعقیب مورچه ها تا لانه، چیدن گل های وحشی، هوس نشستن پشت فرمان ماشین پدر و ادای رانندگی در آوردن … سال ها بعد، روزی که رانندگی هم یاد گرفته بودم، در اقیانوس سکوت و سبزینگیِ باغ، صدای جادوی کیتارو در موسیقی متن “جاده ابریشم” را بلندِ بلند کرده بودم، و داشتم یکی از بهترین خاطرات با طبیعت بودن را برای خودم خلق می کردم

*

شعر
دلتنگی
پایان
ندارد
همیشه
سر خط
می ماند
نقطه ………………… قاصدک

کاش رنگ شب ما هم کمی عرفانی بود

کاش در دهکده عشق فراوانی بود
توی بازار صداقت کمی ارزانی بود
کاش اگر گاه کمی لطف به هم می کردیم
مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود
کاش به تشنگی پونه که پاسخ دادیم
رنگ رفتار من و لحن تو انسانی بود
مثل حافظ که پر از معجزه و الهام است
کاش رنگ شب ما هم کمی عرفانی بود
چقدر شعر نوشتیم برای باران
غافل از این دل دیوانه که بارانی بود
کاش چشمان پر از پرسش مردم
کمتر در پی این زندگی سنگی و سیمانی بود
دل اگر رفت شبی کاش دعایی بکنیم
راز این شعر همین مصرع پایانی بود
مریم حیدرزاده