Your favorite color


I think when we talk about our favorite colors, we talk only about thing colors that we can choose or change them: clothes color, car color or wall color …
So when a person asks me “What’s your favorite color?” I ansewr: I like all of colors: blue for sky, green for tree, black for night, white for light, light gray for earth, red for flower, brown for suit …
Any way I have an interesting suggestion for you: when a person asks you “What is your favorite thing?” tell him: Energy. All of men and women in the world like Energy. Be sure! Energy can be in your favorite colors, favorite season, favorite city or country, favorite name …

پدر

خانه کوچه گرایلو که بودیم، تا بیست و دو – سه سال قبل، برای باز کردنِ در، بُدو می رفتیم. از اتاق نشیمن تا دم در برای ما راه کمی نبود. در باز کردن بین من و رحیم نوبتی بود! آن روز صدای زنگ در که بلند شد من رفتم دم در. پدر بود با خنده بر لب و دو دوچرخه خیلی زیبا تَرک موتور. سورپرایز فوق العاده ای بود – پدر بعدها یک بار دیگر مرا هیجان زده کرد در آن روزهای کودکی، روزی که از در خانه تو آمد و من دیدم چیز سیاهی در دست دارد. اتاق که آمد یک ساعت کاسیو خیلی شیک داد دستم … دوچرخه اما شد مرکب و همراه روزهای شیرین کودکی مان. از آن لحظه به بعد من و رحیم دوچرخه دار شده بودیم. دو دوچرخه به رنگ آبی و عین هم. علیرضا کلی وقت گذاشت تا دوچرخه سواری یاد بگیریم بدون آن که از دو چرخ اضافه، که طرفین چرخ عقب بود که نگذارد ناشی جماعت زمین بخورند، کمک بگیریم. حیاط خانه کوچه گرایلو آن قدر بزرگ بود که بشود دورتادور باغچه و حوضش چرخید و زمین خورد یا چرخید و زمین نخورد. بعدها دو زنگ خریدیم برای دوچرخه، علیرضا نوارپیچش کرد برایمان. هنوز یادم هست که چندین بار به در و دیوار و زمین خوردیم و آن چرخ های کمکی شکست و پدر برد داد جوش زدند تا ما باز هم تمرین کنیم تا مگر آن چرخ های کمکی را کنار بگذاریم. بعد که مادر اجازه داد توی کوچه هم دوچرخه سواری کنیم، از این سر کوچه می رفتیم آن ور کوچه و از آن ور کوچه به این ور. خانه خواهرها هم با دوچرخه می رفتیم … همه این خاطرات مثل فریم های تار فیلم از جلوی چشمانم رد می شود. جایی دنج توی مغزم لانه کرده اند یاد روزهای شیرین کودکی، یاد دور هم بودن هایمان. گاهی دست به یکی می کنند و آن گوشه دنج را می گذارند کنار و وارد گود می شوند. سن که بالا می رود و مُهر غربت هم که می خورد به پیشانی ات، دلت برای آن روزها سخت تر تنگ می شود.
*
کسالت پدر عود کرده … دلم تنگ است. کاری از دستم بر نمی آید. دیشب که تلفنی با رحیم حرف زدم خبر خوبی نداشت. پدر درد دارد. پدر ساکت خوابیده. چیزی از گلوی پدر پایین نمی رود … خدای من …