بزغاله ادب شده
نوامبر 15, 2007 در 8:25 ق.ظ (Scoffing, طنز)
یک بزغاله بلافاصله بعد از ابراز نظر: شاخ بریده و حیران
نمونه ای از پشت پرده مذاکرات مهم سران کشورها
نوامبر 15, 2007 در 5:11 ق.ظ (Book, کتاب)
در ملاقات با بی نظیر بوتو – فروردین سال 73 – اتفاق جالبی افتاد و آن این که در حین مذاکره، نزدیک ظهر، بچه ایشان از مدرسه آمد و پیشکارش او را آورد – یک بچه شش هفت ساله ای بود که یک دفعه دوید طرف مادرش – در حالی که ما داشتیم مذاکره می کردیم و جالب این بود که خانم بوتو مذاکره را قطع کرد و بچه اش را به بغل گرفت و روی زانویش نشاند و بوسید. من از این روحیه ایشان خیلی خوشم آمد خیلی مسلط بچه را نوازش کرد و بعد هم گفت: پسرم است. گفتم البته محسوس بود و خیلی کار خوبی کردید که تحویلش گرفتید. بعد هم یک شوخی با هم کردیم؛ ایشان به من گفت: شما چند تا بچه دارید؟ من گفتم: بچه زیاد دارم از هر سایزش را بخواهید؛ از دانشگاهی تا دبستانی دارم. با این جواب همه خندیدند. آن جلسه ی مذاکره مدتی تحت تاثیر این اتفاق به تعارفات و خوش و بش گذشت و مقداری هم راجع به مسائل فی مابین ایران و پاکستان، مواد مخدر و مرز مشترک و قاچاق و مساله کشمیر و مشترکاتی که با هم داشتیم بحث شد … خاطرات ناطق نوری – جلد دوم – صفحه 187
دبیرستان ما (4) – اعتصاب
نوامبر 14, 2007 در 5:28 ق.ظ (Remembrance, خاطرات)
سال دوم دبیرستان دست به یک اقدام مدنی دسته جمعی زدیم: اعتصاب! … آقای حمید نظری از دبیران پیشکسوت ادبیات فارسی زنجان بود. او با تخلص “آیینه” شعر هم گفته و می گوید. با این حال خیلی از بچه ها روش تدریس او را قبول نداشتند. چند باری هم مسالمت آمیز از او خواستیم که روش تدریسش را عوض کند که خیلی محکم در خواست ما را رد کرد. اصلا زیر بار نمی رفت. یک بار هم یادم هست سر موضوعی رک برگشت و گفت: من فلان وقت – همان نزدیکی ها – بازنشسته می شوم بعد هم شما از دست من راحت می شوید هم من از دست شما! از روی کتاب پنج استاد قواعد را می گفت و جلو می رفت. درست یادم نیست چه ماهی از سال بود، خیلی اگر دیر بگویم اوایل نیمه دوم سال تحصیلی بود که روزی یکی از بچه ها – به گمانم احسان نراقی – پیشنهاد اعتصاب علیه آقای نظری را مطرح کرد. شکل اعتصاب هم این طوری بود که قرار گذاشتیم فردایش که ساعت اول با او درس داریم سر کلاس حاضر نشویم. من و هادی از اعتصاب استقبال کردیم و فردا اتفاقا دیرتر از همه سر کلاس رسیدیم: یعنی اوایل زنگ دوم و قبل از این که معلم کلاس بعدی بیاید. تا وارد شدیم بچه ها شدیدا برای ما کف زدند و ما را مورد عنایت قرار دادند! انگاری که رهبران مبارزه وارد جایگاه سخنرانی شده باشند! از قریب سی نفر، حدود پنج – شش نفر در اعتصاب شرکت نکرده بودند: سید اویس ترابی و شهریار عبداللهی و محسن اخلاق پسند از آن جمله بودند. بعد از این جنبش اصلاح طلبانه، دیگر آقای نظری سر کلاس ما نیامد و زودتر از موعد راحتش کردیم! مرحوم شرفی یک جورهایی ما را مذمت هم کرد ولی در نهایت حرفمان روی کرسی نشست و آقای رضا محبی را جایگزین کردند. با وجودی که سابقه آقای نظری را نداشت ولی زنگ های ادبیات را به کلی از یکنواختی و کسل کنندگی خارج کرد. هر از گاهی هم البته سر ما منت می گذاشت و می گفت: همکاران به من می گویند چرا قبول کردی سر این کلاس بروی، حالا همه یاد می گیرند که اعتصاب بکنند! آقای محبی دو سال بعدی هم دبیر ادبیات فارسی مان بود. ده سال بعد، سال هشتاد، وقتی سردبیر نشریه کنگره شیخ اشراق در زنجان بودم یکی از شعرهای آقای نظری را درباره شیخ اشراق در نشریه چاپ کردیم. حواسم بود که نشریه دستش برسد و اتفاقا خودم دیدم که موقع ورود به سالن نشریه دستش بود. شاید به جبران همان اعتصاب یک جوری خواسته بودم خوشحالش کنم. با این حال معتقدم آن اعتصاب کار درستی بود! /ا
تجربه ای به غایت تلخ
نوامبر 13, 2007 در 11:46 ق.ظ (Political, سیاسی)
آقای رفسنجانی! این آقایی که این روزها طعنه زدن به شما و دوستانتان برایش از نان شب هم واجب تر شده، انگاری بالا آمدن نَفَسش بسته است به پای نیش زدن گاه و بیگاه به شما و زهرآلود کردن هوا و پرت کردن حواس همه از خرابه ای که طول و عرضش را دم به دم او و هم جوشانش بیشتر می کنند، یا نمی دانم اصلا می خواهد بگوید ما آمده ایم برای چیدن دُم “این ها” و نیشگون گرفتنشان، و حتما هم خوب می داند که در میدان به رخ کشیدن سوابقِ قابل اعتنا در مقابل شما فقط “هیچ” دارد، این آقا، استاندار خودتان بود در استان اردبیل و در همین ده سال قبل … از این یادآوری تلخ نرنجید. فقط خواستم یادآوری کنم که اگر از این پس روزی خواستید کسی را بالا ببرید قبل از آن که بخواهید توصیه نامه ای را باز کنید یا سوابق ادعا و شعارهای طرف را ببینید، مستقیم به چشمانش خیره شوید. خجالت نکشید … من شنیده ام چشم ها دروغ نمی گویند. شاید کسی که در مقابلتان ایستاده در همان لحظه آرزو می کند کاش کارد به دست روی سینه تان نشسته بود یا کاش تبری داشت که می توانست نسل کسانی چون شما را از ریشه بر کَند یا هر چه زودتر از نردبانی که شما برای او می سازید بالا برود و از آن بالا سنگ بزند این و آن را … داستان این آقا تجربه ای است برای همه ما و نه فقط شما، تجربه ای به غایت تلخ. اصلا بعضی ها را خدا ساخته که همان پایین بمانند و چون شمایان، گناهکارید که در بالا بردن ها، ظرفیت را شل می گیرید و گرفته اید و دودش حالا به چشم همه می رود… /ا
*
پیامبری از پیامبران خدا از کنار نهر آبی که کودکان در آن مشغول آب تنی و بازی بودند، عبور می کرد. کودکی دید کور و گوشه گیر. به رسم مهربانی از خدا خواست که به چشمان کودک نور ببخشد. خدا هم اجابت کرد … وقت بازگشت دید همان کودک سَرِ نی ها را تیز می کند و می فرستد زیر آب و هر که شیرجه می زند توی آب، با سینه و دست و پایی خونین بیرون می آید … /ا
دبیرستان ما (3) – دوم ریاضی شش
نوامبر 12, 2007 در 6:21 ق.ظ (Remembrance, خاطرات)
دوم ریاضی شش دبیرستان امیرکبیر زنجان در سال تحصیلی 70-69 حدود سی نفر دانش آموز داشت. از همکلاسی ها این افراد رو به یاد دارم: سید هادی خودمان، جواد موسوی، بهزاد شفقتیان، جاوید منیری، سعید یوسفیان، علیرضا شغلی، کامبیز کیانی، غلامرضا نجفی، حمید معماریان، احسان نراقی که پزشکی خواند، محسن اخلاق پسند که مهندسی عمران خواند و در راه آهن کار می کند، سید اویس ترابی که دکترای عمران گرفت و هنوز با هم ارتباط داریم – یک رفیق ویژه، مجتبی کریمی که سه سال با او هم تخت شدم – مهندسی شیمی خواند و حالا فوق لیسانس همین رشته را می خواند – مشغول به کار در پالایشگاه تبریز و یک دوست ویژه، فرید غنی که مهندسی متالورژی خواند، محمد حسن عسگرلو – که مهندسی عمران خواند، سید علی رضوی که در مقطع فوق لیسانس سازه های هیدرولیکی خواند – یک دوست اکثرا همراه در مسیر مدرسه به خانه – یک بار در ایام گرانی موز به صورت مشارکتی در مسیر مدرسه به منزل نیم کیلو موز خریدیم و خوردیم! ، شهریار عبداللهی که معماری خواند، کیانوش جعفری که مهندسی برق خواند، محمدرضا حسنی که پزشکی خواند، فرشید قاصدی که هیچ خبری از او ندارم، اکبر کریمی که مهندسی شیمی خواند و مدتی در اداره استاندارد کار می کرد، رامین دوست محمدی که الان دانشجوی دوره دکترای معدن است، امیرحسین یمینی که فوق لیسانس برق گرفت، علی سرافراز نیکو که مهندسی مواد خواند، احمد باقری که حسابداری خواند و ذیحساب شد و هنوز با هم تماس داریم، محمد مرادی که مهندسی صنایع خواند و …. /ا
در انتخاب دبیران هم مدرسه سعی کرد سنگ تمام بگذارد: آقای قاجار برای فیزیک – پدر همان یاشار قاجار معروف، از فعالان دانشجویی که ستاره دار شد و دولت احمدی نژاد اجازه نداد در مقطع فوق لیسانس درسش را ادامه دهد، آقای جواد معماریان برای شیمی، آقای مقیمی برای جبر و مثلثات، آقای لعلی برای هندسه، آقای امیر مقدم برای ریاضیات جدید، مرحوم قزلباش برای زبان، آقای سالک برای ورزش – پدر بزرگوار همین مرد تنهای خودمان!، آقای حمید نظری برای ادبیات که البته کاری کردیم که سر کلاس نیامد و به جای او از میانه سال آقای محبی را فرستادند! – حکایتش بماند برای بعد. /ا
واقعا کلاس پرسر و صدا و شلوغی داشتیم. آن موقع آقای پهلوانی و دوستی معاون مدیر در شیفت صبح بودند. آقای دوستی همیشه از دست سروصدای کلاس ما شاکی بود. /ا
سرمای خشن زمستان های زنجان، وقتی زنگ تفریح و وقت گرسنگی و سیب زمینی آب پز و سنگگ ماشینی دکه مدرسه یک جا جمع می شدند تبدیل به بهترین سرما می شد برای ما! /ا
در انتخاب دبیران هم مدرسه سعی کرد سنگ تمام بگذارد: آقای قاجار برای فیزیک – پدر همان یاشار قاجار معروف، از فعالان دانشجویی که ستاره دار شد و دولت احمدی نژاد اجازه نداد در مقطع فوق لیسانس درسش را ادامه دهد، آقای جواد معماریان برای شیمی، آقای مقیمی برای جبر و مثلثات، آقای لعلی برای هندسه، آقای امیر مقدم برای ریاضیات جدید، مرحوم قزلباش برای زبان، آقای سالک برای ورزش – پدر بزرگوار همین مرد تنهای خودمان!، آقای حمید نظری برای ادبیات که البته کاری کردیم که سر کلاس نیامد و به جای او از میانه سال آقای محبی را فرستادند! – حکایتش بماند برای بعد. /ا
واقعا کلاس پرسر و صدا و شلوغی داشتیم. آن موقع آقای پهلوانی و دوستی معاون مدیر در شیفت صبح بودند. آقای دوستی همیشه از دست سروصدای کلاس ما شاکی بود. /ا
سرمای خشن زمستان های زنجان، وقتی زنگ تفریح و وقت گرسنگی و سیب زمینی آب پز و سنگگ ماشینی دکه مدرسه یک جا جمع می شدند تبدیل به بهترین سرما می شد برای ما! /ا
تو خدا نیستی، مطمئن باش
نوامبر 12, 2007 در 5:21 ق.ظ (Political, سیاسی)
خبرنگار سابق پارلمانی روزنامه کیهان که حالا معاون ارتباطات و اطلاع رسانی دفتر ریاست جمهوریست، به دفاع از ادبیات احمدی نژاد در نامیدن برخی افراد به عنوان “بزغاله” پرداخته است. محمد جعفر بهداد گفته که بهره گيري از قواعد تشبيه و تمثيل از جمله قواعد قرآني است كه در كلام الهي نيز عبارت “اولئك كالانعام بل هم اضل” – آن ها چون چهارپایانند بل گمراه تر – را ميبينيد. این یعنی این که چون قرآن از تشبیه استفاده کرده پس احمدی نژاد هم می تواند بگوید: فلانی ها از بزغاله کمترند!/ا
او احتمالا متوجه جایگاه احمدی نژاد نیست، نمی داند او یک انسان است نه خدا و مسلط بر آن چه حق است و باطل، نمی داند که او رییس جمهور است نه علاف قهوه خانه نشین و بد دهن محله، یا اینکه همه را می داند و می خواهد دین خود را به آقای رییس ادا کند که او را از کیهان بیرون و بالا کشید ولو شده به قیمت ملکوک کردن قداست کتاب خدا و پا گذاشتن روی وجدان و اخلاق. اگر قرآنی که بهداد از کیهان با خود به دفتر ریاست جمهوری برده همان قرآنی باشد که همه ما داریم، برخی آیاتش را قلم نگرفته اند و بعضی سوره ها را خدای نکرده دور نینداخته باشند، در سوره حجرات می فرماید: ای اهل ایمان! هرگز نباید قومی قوم دیگر را مسخره و استهزا کنند – شما چه می دانید – شاید آن قوم که مسخره می کنید بهترین مومنان باشند … /ا
با این همه شاید گمشده ترین آیه قرآنی در دفتر احمدی نژاد این آیه باشد، آن جا که خدا حسن خلق پیامبرش را در آیه 159 سوره آل عمران می ستاید و آن را موجب گسترش اسلام می داند و می گوید: “اگر تو درشتخو و سخت دل میبودی از دورت پراکنده میشدند”. /ا
آقای احمدی نژاد! تو خدا نیستی مطمئن باش! به آقای بهداد هم بگو تو را با خدا مقایسه نکند، هر دو گرفتار می شوید. آقای احمدی نژاد به آقای بهداد بگو روشن کند که حالا چرا “بزغاله”؟! … راستی حس نمی کنی رگه های طغیان پررنگ تر شده؟! پیامبر هم که باشی اگر طغیان کنی جایی بهتر از شکم ماهی در انتظارت نیست. داستان حضرت یونس را که خوانده اید. /ا
او احتمالا متوجه جایگاه احمدی نژاد نیست، نمی داند او یک انسان است نه خدا و مسلط بر آن چه حق است و باطل، نمی داند که او رییس جمهور است نه علاف قهوه خانه نشین و بد دهن محله، یا اینکه همه را می داند و می خواهد دین خود را به آقای رییس ادا کند که او را از کیهان بیرون و بالا کشید ولو شده به قیمت ملکوک کردن قداست کتاب خدا و پا گذاشتن روی وجدان و اخلاق. اگر قرآنی که بهداد از کیهان با خود به دفتر ریاست جمهوری برده همان قرآنی باشد که همه ما داریم، برخی آیاتش را قلم نگرفته اند و بعضی سوره ها را خدای نکرده دور نینداخته باشند، در سوره حجرات می فرماید: ای اهل ایمان! هرگز نباید قومی قوم دیگر را مسخره و استهزا کنند – شما چه می دانید – شاید آن قوم که مسخره می کنید بهترین مومنان باشند … /ا
با این همه شاید گمشده ترین آیه قرآنی در دفتر احمدی نژاد این آیه باشد، آن جا که خدا حسن خلق پیامبرش را در آیه 159 سوره آل عمران می ستاید و آن را موجب گسترش اسلام می داند و می گوید: “اگر تو درشتخو و سخت دل میبودی از دورت پراکنده میشدند”. /ا
آقای احمدی نژاد! تو خدا نیستی مطمئن باش! به آقای بهداد هم بگو تو را با خدا مقایسه نکند، هر دو گرفتار می شوید. آقای احمدی نژاد به آقای بهداد بگو روشن کند که حالا چرا “بزغاله”؟! … راستی حس نمی کنی رگه های طغیان پررنگ تر شده؟! پیامبر هم که باشی اگر طغیان کنی جایی بهتر از شکم ماهی در انتظارت نیست. داستان حضرت یونس را که خوانده اید. /ا
هاله نورتان مستدام، بزغاله ها قربانتان
نوامبر 10, 2007 در 11:58 ق.ظ (Scoffing, طنز)
آقای رییس جمهور! خبردار شدیم که جنابعالی طی سخنانی، برخی منتقدان دولت خود را کمتر از بزغاله دانسته اید. احتمالا این شیوه مهرورزی به نام شما ثبت می شود. حالا مشاوران جنابعالی از جمله مشاور رسانه ایتان می توانند بدون هراس از فشار وجدان اعلام کنند: دولت نهم انتقاد پذیرترین دولت می باشد و شما هم می توانید قسمت دوم سخنرانی تان را برای دانشگاه کلمبیا – مُلمبیا و غیره آماده بفرمایید و بگویید: ایران آزادترین کشور دنیاست … از آن جایی که ما، ملتی قدرشناس و صبور هستیم، دست شما را می بوسیم و امیدواریم از طرف بزغاله که معمولا چهارپایی اهلی است به سمت سایر چهارپایان که ممکن است زبانم لال وحشی و حتی نجس هم باشند، حرکت نفرمایید … هاله نورتان مستدام. بزغاله ها قربانتان. /ا


.bmp)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
