چاقویی که غلاف را فراموش کرده
November 28, 2007 at 10:49 am (Political, سیاسی)
قاضی بر خلاف منویات احمدی نژاد، و البته نه لزوما: بر خلاف انتظار او، اتهام جاسوسی به موسویان را وارد ندانست + . اینک احمدی نژاد با همه توان رسانه ای اختصاصی خود علیه حکم دادگاه قد علم کرده و بی محابا قوه مجریه را وارد جنگ علیه قوه قضاییه کرده است. این واقعه برای نظام به خصوص از آن رو که هر دو قوه زیر سایه اصولگراها روزگار می گذرانند، جز “فاجعه” تعبیر دیگری ندارد. تقابل دو قوه مقننه و مجریه کاملا طبیعی و مرسوم است ولی تقابل با قوه قضاییه به لحاظ برخورداری این قوه از جایگاه خاص به عنوان “حَکَم”، معنای دیگری دارد. چنین به نظر می رسد که شخص احمدی نژاد به لحاظ این رویکرد ساختار شکن برای اتهام همیشگی منسوب به خود، یعنی گریز در عقلانیت در تدبیر امور کشور، بیش از پیش طرفدار می تراشد! احمدی نژاد اینک به مثابه چاقویی است که همزمان هم دسته خود را می برد و هم اساسا از خاطر برده همانگونه که از غلاف بیرون آورده شد ممکن است مجددا به غلاف بازگردانده شود بدون آن که فرصت پیدا کند برای همه کسانی که برای یاد گرفتن شیوه حکومت داری او در اقصی نقاط عالم صف بسته اند و نامه می فرستند، جوابی در خور بفرستد. /ا
این دوربین ها ساخت کجاست؟
November 27, 2007 at 8:19 am (Scoffing, طنز)
لطفا احساسات خودتون رو کنترل کنید … سمت راستیه اراذل و اوباشه و مواد فروش و سمت چپیه مامور مقتدر نیروی انتظامی. سمت راستیه با دستای بسته کلی کتک خورده و سمت چپیه کلی امنیت و اقتدار از خودش در کرده … با این حال من یک جای کار هنوز گیرم. این دوربین هایی که این اواخر از زوایای کاملا حرفه ای این جور عکسارو می گیرن ساخت کجان؟ چرا قبلا از این دوربینا تو بازار پیدا نمی شد؟ صحنه الی ماشاا… داشتیم که از اینا … اصلا چرا عکاس رو بی خیال شیم؟ این عکاسا فکر نمی کنین قبلا تو بخش رادیولوژی بیمارستانا کار آموزی کرده باشن که این قدر عکاسی از خون و شکستی و درد و ضجه براشون عادی شده؟! … الباقی اقتدار را اینجا ببینید /
Victory
November 25, 2007 at 5:21 am (Uncategorized)
بی گناه
November 24, 2007 at 9:18 am (A sense, Photo and Cartoon, عکس و کاریکاتور, یک حس)
دو عکس – دو درس
November 19, 2007 at 4:54 am (Political, سیاسی)
رییس جمهوری اسلامی ایران که یک ماه قبل برای گروه سرود نابینایان دست تکان داد، و یک عکاس حاضر در برنامه این صحنه را شکار کرد، دیروز در کسوت رییس جمهوری اسلامی ایران و در جریان اجلاس سران اوپک در عربستان مقابل دوربین عکاس ژست جالب توجه دیگری گرفت – آن طور که می بینید. این دو اتفاق دو درس با خود دارد: اول این که برای آقای احمدی نژاد فرقی نمی کند که ژست های هیجان آمیز او چه اهمیتی برای مخاطب دارد: آن چه مهم است اصل ژست است و این که لااقل به خودش نشان دهد که دستانش تکان می خورد، می خواهد این تکان دادن مضحک باشد می خواهد چیز دیگر … درس دیگر این که آقای احمدی نژاد بعد از دو سال از ریاست جمهوری هنوز به طور جدی باور ندارد که رییس جمهور است و باید همه حرکاتش به خصوص در مجامع عمومی بیشتر از آن که معطوف به حرکات فیزیکی فی البداهه باشد باید مبتنی بر تامل و اندیشه باشد: مغز به جای دست یا لااقل مغز پیش از دست و بهتر اینکه دست با مغز! /ا
دبیرستان ما (5) – انتشار نگاه
November 18, 2007 at 7:59 am (Remembrance, خاطرات)
یکی از کارهای جالب و خاطره انگیزی که در دوران دبیرستان انجام دادیم مربوط می شد به انتشار یک ویژه نامه درسی. این اتفاق در سال دوم رخ داد. درست یادم نیست ایده کار از کجا شکل گرفت. اما مطمئنم پشتیبانی مرحوم سعید شرفی – مدیر دبیرستان – موثر بود. او همیشه از خاطره شیرینی تعریف می کرد که پدر دانش آموزی قزوینی با او در زنجان تماس گرفته بود و خواسته بود که یک شماره از نشریه ای درسی را که دانش آموزان دبیرستان چاپش کرده بودند، برای آنها بفرستد. گروهی پنج – شش نفره در سال دوم دور هم جمع شدیم. یادش به خیر … جلسات هماهنگی را بعداز ظهرها در مسجد چهل ستون برگزار می کردیم. آن موقع به این صورت کتابهای کمک درسی در دسترس نبود. ما می خواستیم درباره درس های ریاضی – جبر، ریاضیات جدید، هندسه و مثلثات – شیمی و فیزیک یک مجموعه کمک درسی با حل تمرین های نمونه در اختیار بچه ها قرار بدهیم. روی اسمش خیلی صحبت کردیم. جاوید منیری پیشنهاد داشت که اسمش را بگذاریم: فرش: فیزیک+ریاضی+شیمی! پیشنهاد جالب ولی غیر قابل قبولی بود. بعد یادم نیست چطور شد اسمش را گذاشتیم: نگاه. خیلی اسم خوبی بود. هر درس را یک یا حداکثر دو تا از بچه ها قبول کردند. سید هادی حسینی خودمان – خودمان که می گویم یعنی خواهر زاده خودم، سید اویس ترابی، جاوید منیری، محمدرضا حسنی، محمد مرادی، شهریار عبداللهی، کیانوش جعفری و خودم ! را کاملا مطمئنم که در گروه بودیم. حالا شک دارم که آیا کامبیز کیانی، احسان نراقی و سعید یوسفیان هم بودند یا نه. با معلم ها هم مشورت می کردیم که همه استقبال می کردند. از تایپ و کامپیوتر هم خبری نبود. همه را دستی نوشتیم. آن موقع برادر من در اداره کل بازرگانی کار می کرد. ترتیبی داد که مدرسه کاغذ به قیمت دولتی دریافت کند و ویژه نامه ما را چاپ کند. بعد از این که کارمان تمام شد آقای شرفی ما را برد دسته جمعی ناهار: سالن غذاخوری بلوار در تقاطع خیابان معلم با خیابان خرمشهر. آقای بیگلری – معاون مدیر و ساعتچی – دبیر معارف هم بودند. متاسفانه حتی نسخه ای از آن نشریه را هم در دسترس ندارم. امیدوارم اگر درِ کتابخانه مدرسه را تخته نکرده باشند، آنجا بشود پیدایش کرد … تجربه انتشار “نگاه” را خواستیم سال سوم هم تکرار کنیم ولی نه مدرسه حمایت قبلی را کرد و نه دوستان همتشان کامل شد. آن بخش که مربوط به من بود – هندسه – منتشر شد و از سایرین به گمانم فقط ویژه نامه شیمی. نگاه به این وسیله تمام شد برای همیشه! /ا
سوتی ها
November 17, 2007 at 1:09 pm (Remembrance, Scoffing, خاطرات, طنز)
یک بار همکاری تعریف می کرد و می گفت: من فکر می کردم قضای حاجت به این معنیه که ادای وظیفه و محبتی بکنی. روزی در ایام تحصیل در مدرسه به ملاقات معلم مریضمون رفتیم. قرار شد من از طرف همه صحبت کنم. من هم خیلی جدی به معلممون گفتم: ما اومدیم خدمتتون تا قضای حاجت کنیم و احوالتون رو بپرسیم … ! /ا
*
در جریان معارفه رییس سازمان جهاد کشاورزی زنجان، مجری پرحرفی برنامه گردانی می کرد. من خودم توی مراسم بودم. این مجری بین سخنرانی سخنرانان کلی شعر و حدیث و آیه می خوند. استاندار اون موقع زنجان – سلطانی فر – وقتی برای سخنرانی رفت گفت: فکر می کنم یه اشتباهی شده: ما باید اعلام برنامه کنیم، آقای مجری سخنرانی کنن! /ا
*
عزیزی بی واسطه تعریف می کرد که در جریان مراسم افتتاحیه یک ایستگاه رادیویی، مجری کم سواد در حضور خیل مردم و مسوولان گفت: حالا از آقای فرماندار می خوایم که برای اسائه ادب به جایگاه تشریف بیارن! /ا
*
یک بار در حالی که گروه های سیاسی اصلاح طلب زنجان مشتاقانه برای رسیدن به افراد واحدی برای مبارزات انتخاباتی مجلس ششم جلسه پشت جلسه برگزار می کردند، من مقاله ای نوشتم و چند گروه سیاسی حامی اسد الله بیات را “سمپات های بیات” نامیدم! فکر نمی کردم سمپات معنای تحقیر کننده ی این چنینی داشته باشه. جلسه بعدی اتفاقا جلسه در دفتر نشریه ما بود و هوار همان هایی که من به آن ها گفته بودم “سمپات” چنان بلند که جای هیچکدام تان خالی نبود! /ا
*
در جلسه ای در استانداری که مدیر روابط عمومی استانداری مجری گری می کرد، خودم شاهد بودم، و در حضور استاندار، مجری گفت: حالا گوش می کنیم به صحبت های آقای استاندار و بعد ایشون رو “مرخص” می کنیم که به برنامه هاشون برسن! /ا
.jpg)


.jpg)


