*
ا/“ماهی سیاه کوچولو” البته قصه نامدار صمد بهرنگی است. قصه هایش را که می خوانی نسیم آزادی خواهی تمام وجودت را نوازش می کند … پیکر بی جان بهرنگی را سال 47 ، وقتی هنوز سی ساله هم نشده بود، از ارس بیرون کشیدند. /ا
*
قصه پردازان امروز ما هنوز درگیر مدرنیسم و پست مدرنیسم اند، شعرا غصه یار بازنگشته و بی محلی عشق مه روی خود را دارند، شعرها در غار اوهام سرگردان مانده، ترانه سرایان با فحش به بی وفایی محبوب سابق و اسبق، به دنبال یار نو ترند، مراسم شعر خوانی و صله بخشی رونق گرفته، برترین هنر شده هنرِ خالی بندی و خالی کردن زیر پای حریف. همه چیز در محاق است، هنر هم … ما تنهاییم. “صمد”ها تمام شده اند مثل این که. ارس چه هولناک بوده و ما باید می دانستیم. /ا
محمد واعظی گفت،
آگوست 27, 2007 در 7:03 ب.ظ
سلام
من هم وقتی چند بار پیگیر شدم و خبری از شما نشد ،پیش خودم گفتم حتماً خیلی گرفتارید و راضی کردم خودم را . حتی روز عروسی دکتر هم بر خلاف معمول ظهر به منزل آمدم و گفتم شاید تماس بگیرید که نگرفتید . سکوت را ترجیح دادم تا خودتان سری اینطرفی بزنید .
نمی توانم بگویم دلخور نیستم که هستم و گلایه ندارم که دارم ، بگذریم …
شاید وقتی دیگر …
راستی تولد مهشاد هم مبارک ، دیر اگر شده ، خودش می بخشد .
پایدار باشید .
shohreh گفت،
آگوست 27, 2007 در 8:25 ب.ظ
قصه های صمد بهرنگی خیلی زیبان . اتفاقا الان چند وقتیه که شبها گهگاه یکیش رو برای طنین میخونم و الان هم دارم براش تکه تکه قصه اولدوز و کلاغها رو میخونم . در ضمن بخاطر عکسهای تولد مهشاد خوشگله که تعریف کردی خیلی حالم گرفته شد . ای بابا محمد عزیز از این به بعد تروخدا تولدها عکسها رو خودت بگیر . این عکسها تنها خاطره اینزمان میشن . امشب من هم بعدازمدتها داشتم با طنین آلبوم بچه گیهاش رو نگاه میکردیم خیلی خودش خوشش میومد . از قول من ببوس دختر گلت رو و به همسر سلام برسون . سبز باشی .
بوی کاغذ گفت،
آگوست 27, 2007 در 8:45 ب.ظ
حتما اغراق می فرمایید عزیز جان
همیشه از خواندن لذت ببری الاهی
Anonymous گفت،
آگوست 28, 2007 در 7:34 ق.ظ
از اینکه دیدم با دقت خاصی در شعر امروز نگریسته اید و دغدغه ها را نیافته اید درکتان کردم .واین دو بیت فی البداهه را گفتم و تقدیم میکنم .
شبم سیا ه وغم انگیز؛خانه هاتاریک
شرار وفاجعه در کوچه های بس باریک
و سوی چشم من اینک نمی کند یاری
کجاست معبر روشن به سوی غمخواری؟
فرزند همین آب و خاک
نرگس گفت،
آگوست 28, 2007 در 11:09 ق.ظ
خوب یادم هست فکر کنم سوم دبستان بودم که مامان خلاصه قصه ماهی سیاه کوچولو رو برام گفت و گفت حالا بیا این کتابش خودت بخون ببین چی بوده و این شد که کودکی ام پر شد از قصه های صمد بهرنگی…:) روحش شاد …