تابستان را دوست دارم، تابستان های صایین قلعه را. نه که از درس و مشق فراری باشم که لااقلش تا قبل از دوره دبیرستان یا شاگرد اول بودم یا دوم. تابستان را دوست دارم که سوار بر دوچرخه و فقط نیم ساعت قبل از نشستن دسته جمعی دور سفره، می رفتیم از باغ، انگور تازه می آوردیم. تابستان را دوست دارم که کوچه باغ ها را پشت سر می گذاشتیم با شوقی کودکانه یا می رفتیم با پدر در باغ میوه و با آبی که از دل سرد زمین بالا می آمد بازی می کردیم. رحیم، برادر کوچکترم، همیشه تحمل بیشتری داشت وقتی با پای برهنه می رفت توی آب و راحت راه می رفت، من نمی توانستم سرمای آب را به راحتی به جان بخرم. تابستان را دوست دارم که فصل سرسبزی باغچه های بزرگ حیاط مان بود. حیاط خانه و اتاق بزرگ بازی مان، پشت بوته های گلی که مادر کاشته بود یا درختانی که پدر گفته بود بیاورند و بکارند. فصل فوتبال و موتورسواری در جاده خراسانلو. آخرین بار سه سال قبل رفتم کوه خراسانلو. چقدر دلم گرفت. همه تخته سنگ های بزرگ را کنده و برده بودند، عینهو عروسی که موهای سرش را از ته زده باشند. دیگر دلی نمانده برای تماشای این عروس زبان بسته. موتور سواری با یاماها 80 قرمز دایی هم مزه دیگری داشت در همین جاده خراسانلو. بعداز ظهر، بعد از خوابی مختصر، دور هم جمع می شدیم و چایی می خوردیم. بوی گل یاس همیشه حواس همه مان را پرت می کرد. بعد از ظهر پنج شنبه ای اگر بهنام و علیرضا هم از زنجان می آمدند دیگر نورعلی نور بود. شب مادر مهمانی می داد و خواهرها و خواهر زاده ها هم می آمدند … نماز خواندن زیر سقف آسمان در گوشه ای خلوت از حیاط هم چه طعم دلپذیری داشت … شما ای عقربه های ساعت! چرا این قدر تند می چرخید؟
