July 31, 2007 at 8:57 am (A sense, یک حس)
هر بار که بخواهی از تهران حرکت کنی و بروی و برسی به زنجان، راهی که من بارها و بارها رفته ام و بسیاری دیگر، بعد از قزوین می رسی به تاکستان که نامش را مدیون “تاک” های کم نظیری است که دارد. بچه که بودم فکر می کردم لابد پاکستان هم “پاک” زیاد دارد که نامش شده پاکستان! مثل همه شهرهای مسیر از کنار تاکستان هم می گذری، فرقی برایت نمی کند از کنار تاکستان رد می شوی یا دارغوزآباد علیا یا هر جای دیگر ولی بعد از این، جور دیگری خواهد بود، یعنی دقیقا از هفده تیر به این طرف. نمی توانی مثل همیشه بی خیال از کنار تاکستان رد شوی بروی پی کارت. بعد از این یک شبح تا کیلومتر ها دنبالت می آید
*
خبر سنگسار در كل شهر تاكستان پيچيده است. از راننده تاكسي تا مغازهدارها تا دانشجوها و مردم عادي همه در مورد سنگسار شنيدهاند. اما هيچ كس نه مكرمه را ميشناسد و نه جعفر كياني را و نه حتي علت سنگسار اين دو نفر را. آدمهای کمي در شهر ميدانند که حکم سنگسار برای چه جرمي داده ميشود. آنها تنها ميدانند كه قرار بوده دو نفر در بهشتزهراي تاكستان سنگسار شوند. /ا
محمد كه 20 سال دارد و در يك خواروبارفروشي در تاكستان كار ميكند، ميگويد: خودم رفته بودم ببينم. مردم تاكستان و روستاهاي اطراف آمده بودند. من جرات نگاه كردن ندارم اما برايم جالب بود. ميخواستم ببينم كه چهجور آدمهايي سنگسار ميشوند. مردم با فلاكس چاي آمده بودند قبرستان براي نگاه كردن اما سنگسار انجام نشد. /ا
کاووس ميگوید: ساعت 9 صبح نیروی انتظامي با بلندگو به مردم گفت امروز خبری نیست. اما مردم نرفتند و دوباره ساعت 11 نیروی انتظامياعلام کرد که امروز نميشود و مردم بروند. چند روز قبل هم همین اتفاق همین جا افتاد مردم جمع شدند اما خبری نشد. /ا
كاووس از سنگسار درملأ عام ناراضي است و در مورد واكنش مردمي كه آمده بودند، ميگويد: يكسري از مردم آمده بودند ببينند تنبيه چه جوري هست. من خودم از سنگسار ناراضي هستم . حالا يك جوراي ديگه آدمهاي خلاف را ميكشند. بيشتر مردم ميگفتند ما سنگ نميزنيم فقط آمدهايم ببينيم. /ا
يكي از دستفروشان شهر تاكستان هم كه در كنار خيابان سيدي ميفروشد و به گفته خود بين سيديهايش هيچ فيلمي در مورد سنگسار ندارد از سنگسار كه قرار بوده در تاكستان اجرا شود خبر دارد. او ميگويد: يكي از دوستانم دژبان دادگستري است. او ميگفت كه اول قرار بود يك زن و مرد را در تاكستان سنگسار كنند. اما صبح اجراي حكم چند تا ماشين الگانس از قزوين ميآيند و حكم را متوقف ميكنند. دوستم ميگفت كه مجرم مرد را ديده ميخنديده و خوشحال بوده از اينكه سنگسار نميشود. اما او ميگفت مرد را چند روز بعد بردند بالاي تاكستان در نزديكيهاي كوه در روستاي آقچهكند سنگسارش كردند. ميگفت خيلي وحشتناك بوده دستاش رو از چاله درآورده بوده اما آنقدر سنگ بهش زدند كه زنده نمانده. /ا
حاج آقا علي شاه يكي از بزرگان روستاي آقچهكند پیرمردی 61 ساله با ابرو و سبیلهای سفید پرپشت، چشمان سبز و لهجه غلیظ ترکی است. وقتی از او درباره سنگسار جعفر ميپرسیم، اشكهايش را پاك ميكند و ميگويد: به ما ظلم كردند . انگار حس داشتن سهمي از مرگ کسی که جرمش را نميداند و او را نميشناسد بهانه محکمي برای سرازیر شدن اشکهاست. کلنگی بر دیواره باغ تکیه زده. باغ روستایی باصفایش محل گفتوگوی ما از آن روز است. همان طور که پیرمرد از آن روز ميگوید گاهی هم نگاهی به آن مياندازد. ساعت سه بعد از ظهر پنجشنبه يك مامور درجهدار با ماشين آمد تو روستا دنبال كلنگ. گفت قراره اينجا مانور نظامي باشد و ميخواهيم چادر بزنيم. گفت چادر زديم، كلنگ را پس ميآورم. چند دقيقه بعد بچههایم آمدند و گفتند: بابا چرا كلنگ را دادي. ميخواهند يكي را تو كوه بكشند. /ا
روستا كوچك است و خيلي زود خبر آمدن ما تعدادي غريبه در آن ميپيچد. موتورسواري ما را پيدا ميكند و ميگويد : دنبال سنگساريد. من حرفهاي زيادي دارم.» موتورسوار كه پسر سه، چهار سالهاش روي زينش نشسته ميگويد:«4، 5 تا ماشين طرفهاي ظهر آمدند. حدود 18 نفر سرباز و 10 نفر درجهدار و مابقي لباس شخصي بودند. من بيست متري با آنجا فاصله داشتم …. موتور سوار ميگويد: ماموري آمد از من كلنگ خواست من آنقدر سوال پيچش كردم كه بالاخره گفت کلنگ را براي چي ميخواهد. من هم كلنگم را ندادم. اين كار براي روستا ما خيلي بد تمام شد. كسي را كه ميخواستند سنگسار كنند انگار با یک ماشین اتاقکدار آورده بودند تا چاله را بكنند ماشين هي ميچرخيد. سرش را نديدم. مامورها دورش حلقه زده بودند. سربازها سنگ ميزدند و ميرفتند كنار. دلشان نميآمد بزنند. راننده همان ماشینه که مرد را آورده بود هم خيلي ناراحت بود. سربازها هي وسط سنگسار ميرفتند با پوشك بچه خونهاي سرش را پاك ميكردند. تا ساعت 5/2 کار طول کشید. اما از دهات ما كسي نرفته بود دلشان نميآمد. بعد از قزوين آمدند با هم درگير شدند كه چرا اين كار را كردند. چند تا زن چادري هم بين آنها كه سنگ ميزند بودند. انگار همان فاميلهاي شاكيها بودند. از يك روستاي ديگه آمده بودند. بعضيها هم ميگويند جنازهاش را انداختند پشت ماشين و بردند. يكي از پسرهاي محل كه خيلي شيطونه آن روز توانسته بود ماجرا را از نزديك ببيند. دو سه روز بيمارستان خوابيد از بس حالش بد شده بود. /ا
*
متن کامل گزارش را اینجا بخوانید
1 Comment
July 30, 2007 at 6:55 am (Nostalgia, برای دلتنگی ها)
خیره، حسرت، یاد، فقط یاد، مادر، سه سال گذشت به تلخی
1 Comment
July 29, 2007 at 10:24 am (Political, سیاسی)
سلام آقای روزنامه کیهان! لطفا به عکس بالا خوب دقت کن. رییس حزبی که سکولارها را مات کرد و شد دلیل پیروزی “بزرگ” اسلام، دارد با جماعت نسوان مصافحه می کند. یادتان که نرفته همین شماها بودید که داشتید سر خاتمی را به باد می دادید به بهانه دست دادن با چند زن که تازه خاتمی زیرش زده بود … راستی نگفتی چرا اسلام شما این همه سیال است. خیلی ها می گویند اسلام شما بوی شهوت قدرت می دهد. اصلا نمی دانم درست است که بگویم همین ها معتقدند اسلام شما همان اسلام معاویه است، اسلام کاخ سبز و نماز جمعه با خطبه ای در لعن عدل. البته تو و دوستانت نقاشان خوبی هستید، تا حالا کلی کلاغ به اسم مرغ عشق قالب کرده اید به همه. اخلاق را نگو که غایب بزرگ قفسه های مغازه تان بوده و هست و خواهد بود … این اسلام تو نمی تواند آن اسلامی باشد که “محمد”ش آمد برای تمام کردن مکارم اخلاقی … اسلام شما و اخلاق؟ … زهر و نوشدارو؟ … خربزه و عسل؟ … شب و روز؟ … کفر و ایمان؟ … نمی خواهی آن مارها را از روی دوشت برداری؟
Leave a Comment
July 28, 2007 at 7:25 am (A sense, یک حس)
پدر با کت و شلوار دامادی، با دوچرخه ای که مرحوم مادر می گفت پدر خیلی هوایش را داشت … 53 سال قبل … روزت مبارک پدر. پاینده و هماره عزیز باشی مهربان. /ا
بابت کیفیت بد عکس عذرخواهی می کنم. از روی عکس عکس گرفته ام
3 Comments
July 25, 2007 at 9:46 am (A sense, Photo and Cartoon, عکس و کاریکاتور, یک حس)
از راست: من – پدر – برادرها
3 Comments
July 24, 2007 at 5:30 am (A sense, یک حس)
اول: در برنامه دیشب کوله پشتی با حضور دادستان تهران مجری برنامه گفت که جناب مرتضوی! شما متولد 1346 هستید و ده سال از من بزرگتر! اما چرا اینقدر از من جلوترید؟. مرتضوی پس از لحظاتی مکث، این طور پاسخ داد: تقوا دلیل این امر است. /ا
دوم: نطق محسن آرمین در مجلس ششم: اکنون نشريات ما از بيم توقيف به دست قاضی مرتضوی به روزی افتاده اند که تيتر اول خود را به دستور او تنظيم می کنند. در هفته اخير تنها يک نام (قاضی مرتضوی) بيشتر از ديگران به چشم می خورد. قاضی مرتضوی به جای رعايت حريم خبرنگاری، توجه به آبرو و حيثيت كشور و بهانه ندادن به مخالفان نظام و برخورد با ماموران متخلف كه اين خبرنگار (زهرا کاظمی) را مورد ضرب و شتم قرار دادهاند حكم بازداشت وی را صادر میكند. پس از دو روز بازجويی به دليل نامعلومی وی را به نيروی انتظامی تحويل میدهند. زهرا كاظمی به بازجويان نيروی انتظامی میگويد كه به هنگام بازجويی در دادستانی بهويژه از ناحيه سر مورد ضرب و شتم قرار گرفته است. بعد از ظهر همان روز وی به دستور مرتضوی به دادستانی اوين عودت داده میشود و پس از چند ساعت قاضی مرتضوی از وزارت اطلاعات میخواهد او را تحويل بگيرد. به گفته مقامات وزارت اطلاعات، اين وزارت اعلام میكند بازداشت وی ضرورتی ندارد. اما قاضی مرتضوی نمیپذيرد و وزارت را ملزم به تحويل گرفتن وی میكند. قاضی مرتضوی پس از درگذشت زهرا کاظمی، خارج از حيطه مسووليت و بدون اطلاع به وزير فرهنگ و ارشاد اسلامی، مديركل رسانههای خارجی اين وزارت را احضار میكند و از وی میخواهد طی مصاحبهای فوت وی را به علت سكته مغزی اعلام كند
سوم: با احترامات فائقه عکس بالا را جهت یادآوری تقدیم محضر قاضی مرتضوی می کنم. عکس مربوط می شود به چند دقیقه قبل از به زیر خاک فرستادن زهرا کاظمی … روز خوش آقای باتقوا
5 Comments
July 21, 2007 at 4:33 am (A sense, یک حس)
به سر نوشت غم آلود دانه های انار
دلم چو هیمه میان تنور می سوزد، /ا
که هر که دست فرا برد
پی رهاندنش از شکنج پرده و پوست
نخست پیکرشان را میان مشت فشرد، /ا
سپس یکایک را
به شادمانی خورد. /ا
واصف باختری – افغانستان
5 Comments
July 18, 2007 at 7:10 am (Nostalgia, برای دلتنگی ها)
تابستان را دوست دارم، تابستان های صایین قلعه را. نه که از درس و مشق فراری باشم که لااقلش تا قبل از دوره دبیرستان یا شاگرد اول بودم یا دوم. تابستان را دوست دارم که سوار بر دوچرخه و فقط نیم ساعت قبل از نشستن دسته جمعی دور سفره، می رفتیم از باغ، انگور تازه می آوردیم. تابستان را دوست دارم که کوچه باغ ها را پشت سر می گذاشتیم با شوقی کودکانه یا می رفتیم با پدر در باغ میوه و با آبی که از دل سرد زمین بالا می آمد بازی می کردیم. رحیم، برادر کوچکترم، همیشه تحمل بیشتری داشت وقتی با پای برهنه می رفت توی آب و راحت راه می رفت، من نمی توانستم سرمای آب را به راحتی به جان بخرم. تابستان را دوست دارم که فصل سرسبزی باغچه های بزرگ حیاط مان بود. حیاط خانه و اتاق بزرگ بازی مان، پشت بوته های گلی که مادر کاشته بود یا درختانی که پدر گفته بود بیاورند و بکارند. فصل فوتبال و موتورسواری در جاده خراسانلو. آخرین بار سه سال قبل رفتم کوه خراسانلو. چقدر دلم گرفت. همه تخته سنگ های بزرگ را کنده و برده بودند، عینهو عروسی که موهای سرش را از ته زده باشند. دیگر دلی نمانده برای تماشای این عروس زبان بسته. موتور سواری با یاماها 80 قرمز دایی هم مزه دیگری داشت در همین جاده خراسانلو. بعداز ظهر، بعد از خوابی مختصر، دور هم جمع می شدیم و چایی می خوردیم. بوی گل یاس همیشه حواس همه مان را پرت می کرد. بعد از ظهر پنج شنبه ای اگر بهنام و علیرضا هم از زنجان می آمدند دیگر نورعلی نور بود. شب مادر مهمانی می داد و خواهرها و خواهر زاده ها هم می آمدند … نماز خواندن زیر سقف آسمان در گوشه ای خلوت از حیاط هم چه طعم دلپذیری داشت … شما ای عقربه های ساعت! چرا این قدر تند می چرخید؟
4 Comments
July 15, 2007 at 1:00 pm (A sense, Zanjan, زنجان, یک حس)
می دانید اولین کسی که در المپیاد جهانی ریاضی برای ایران مدال (نقره) گرفت، چه کسی بود؟ … او کجاست؟ … می خواست چه کاره شود؟
*
دکتر امیراعلم غضنفریان ۲۵ بهمن ۱۳۵۰ در شهر زنجان متولد شد . پدرش دبیر ریاضیات مدارس زنجان بود. خود او دوران تحصیل پیش از دانشگاه را با درخششی خیره کننده سپری کرد. دیپلم را از دبیرستان امیر کبیر زنجان گرفت. در سال ۱۳۶۷ موفق به اخذ اولین مدال نقره برای ایران از المپیاد جهانی ریاضیات در استرالیا و همان سال وارد دانشکده برق دانشگاه صنعتی شريف شد. به عنوان شاگرد ممتاز لیسانس گرفت- معدل بالای نوزده. همان سال به عنوان دانشجوی نمونه کل دانشگاه صنعتی شریف انتخاب و معرفی شد. بلافاصله در مقطع فوق لیسانس صنعتی شریف هم پذیرفته شد. او در مدت یک سال و سه ماه فوق لیسانس الکترونیک خود را از شریف گرفت: با معدل چهار و دو دهم از چهار! سراسر دوران دانشجویی را در خوابگاه گذراند. سپس در سال ۷۳ برای ادامه تحصيل راهی دانشگاه استانفورد آمریکا شد. دکترا را در کمتر از سه سال گرفت با معدل چهار از چهار! امیراعلم غضنفریان بيش از هفت مقاله علمی در مجلات و کنفرانس های بين المللی معتبر منتشر کرد. سال 77 علائم بيماری سرطان در وی مشاهده شد و بعد از حدود نه ماه در میانه پاییز 78 درگذشت. او در مزار پایین زنجان به خاک سپرده شد + . استادش در مراسم بزگداشتش در آمریکا گفت: من مدت ده سال بود که در جستجوی چنین دانشجویی بودم … در تمام دوران تدریس در دانشگاه و تحقبقات علمی خود، دانشجویی مانند ایشان ندیدم و شاید تا آخر عمر نیز دیگر دانشجویی مانند ایشان نداشته باشم … اکنون خیابانی در زنجان به نام امیراعلم غضنفریان وجود دارد: خیابان سابق شهرداری. /ا /ا
*
دو ماه قبل علائم بیماری سرطان لنف من مشخص شد و تحت مداوای شیمی درمانی هستم. از خداوند سپاسگزارم، اکنون وضعیتم بهتر از روزهای اول است. اما اکنون نیز نمی توانم کار کنم. چهار ماهی از دوره درمان باقی مانده و امیدوار کننده است، تمام سلول های سرطانی از بین رفته اند. به تمام دوستان سلام برسان. سال خوبی داشته باشید. آرزومندم شما و خانواده، سال جدید و سال های آتیه خوبی در پیش رو داشته باشید … می دانم قلب تو پاک است، بنابراین برایم نماز بخوان تا بتوانم از این بیماری فارغ شوم – نامه امیر اعلم به یکی از دوستانش
*
دوستان عزیز! با نهایت تاسف باید بگویم که سرطان امیر دوباره برگشته است. دراین مرحله از بیماری، پزشکان معتقدند راهی برای درمان وی وجود ندارد. پیش بینی می شود او حداکثر دو هفته دیگر زنده بماند. بر خلاف خبرهای بد درباره جسم وی، روحیه امیر بسیار بزرگ است به طوری که مقاومت وی در مقابل بیماری، غیر قابل تصور است. او از من خواسته که از همه شما سپاسگزاری کنم که در این ماه ها او را کمک کردید. این شانس وجود دارد تا دو سه روز بعد قبل از این که حال امیر بدتر شود، امیر بیمارستان را ترک کند و به ایران برگردد – نامه یکی از دوستان امیر اعلم به بقیه دوستانش
*
پنج سال پیش با مدیر کل وقت ارشاد زنجان – جاودانی، معاون وقت دانشگاه زنجان- نجفیان و یکی دو نفراز دانشجویان دانشگاه زنجان رفتیم خانه امیراعلم غضنفریان، خانه ای در شهرک کارمندان زنجان. قفسه کتابهای امیراعلم را دست نخورده نگه داشته بودند و بعضی وسایل شخصی دیگرش مثل عینک را. پدرش بود و مادرش. پدر از دانایی پسر گفت، از تواضع و از هنرهایش. از خیرگی پی در پی اساتیدش در برابر چشمه همیشه جوشان فهم این دردانه. می گفت: یک بار یکی از دبیران ریاضی اش به من می گفت که من دیگر نمی دانم چه چیری را باید به او یاد بدهم، او خیلی بالاتر از این کلاس هاست. یک بار هم در مسیر خوابگاه طرشت، دانشجویی با او همراه می شود و می گوید می خواهم بروم دانشجویی را ببینم که اسمش غضنفریان است. امیر اعلم می گوید: برای چه؟ از او چه می دانی؟ و او همه تعریف و تمجید می کند. امیر اعلم بدون آنکه بگوبد او همانی است که به دنبالش می گردد، می گوید: فکر نمی کنم همه این چیزهایی که درباره او گفتی درست باشد!… با همه این “ستاره وار بودن”، اما پدر وقتی از آرزوی امیر اعلم گفت، یخ کردم! … امیراعلم آرزو داشت شهردار زنجان شود و … شهرداری در ایران، مثل همه چیز تا خرخره غرق دنیای بده بستان و باند و سیاست است. امیراعلم اگر مانده بود با این آرزویش، مگر کوتوله ها می توانستند او را بپذیرند؟
*
شورای شهر زنجان و خیلی از مصادر کشور را کوتوله ها اشغال کرده اند. همین دیروز گزارش رسید که زنجان
*
آپ دیت دوم: بعد از انتشار یادداشت بالا، دو تن از عزیزان اعلام کردند که آقای علی اصغر خانبان یک سال قبل از زنده یاد امیراعلم غضنفریان موفق به اخذ مدال از المپیاد جهانی ریاضی شده اند. مدال آقای خانبان برنز بوده و محل برگزاری مسابقات هم کوبا. از این دو عزیز سپاسگزارم با این که معتقدم هدف من از نوشتن این پست مخدوش نشده است. /ا
5 Comments