سی و دو تمام

سی و دو سال … سیصد و هشتاد و چهار ماه … یازده هزار و ششصد و هشتاد و هشت روز … ده تیر هشتاد و شش، سی و دو سالم تمام می شود. سال پنجاه و چهار هم، ده تیر ، یکشنبه بوده

عکس بالا را خیلی دوست دارم. ما چهار برادریم و خواهر زاده مان، مهدی، که شش سال قبل همه ما را تنها گذاشت. عکس لااقل سی سال قدمت دارد. نفر اول از سمت چپ منم. اصل عکس را ندارم. از روی عکس، عکس گرفته ام

یاد مادر به خیر. سه سال قبل، آخرین روزهایی که سایه اش بالای سرمان بود، در چنین روزی زنگ زدم تا جویای احوالش شوم. حال خوشی نداشت در آن روزهای تلخ فراموش نشدنی. اما یادش بود که به من بگوید: تولدت مبارک … انگاری هنوز صدایش را می شنوم. درست یک ماه بعد خود مادر، در آسمان متولد شد …

امسال مهشاد کنار ماست، خوشیم به خوشی اش و خنده ها و شیطنت هایش که هر روز بیشتر از روز قبل است … و ادامه دارد داستان زندگی با سرفصل هایی که خودمان می نویسیم