June 30, 2007 at 1:14 pm (Remembrance, خاطرات)
سی و دو سال … سیصد و هشتاد و چهار ماه … یازده هزار و ششصد و هشتاد و هشت روز … ده تیر هشتاد و شش، سی و دو سالم تمام می شود. سال پنجاه و چهار هم، ده تیر ، یکشنبه بوده
عکس بالا را خیلی دوست دارم. ما چهار برادریم و خواهر زاده مان، مهدی، که شش سال قبل همه ما را تنها گذاشت. عکس لااقل سی سال قدمت دارد. نفر اول از سمت چپ منم. اصل عکس را ندارم. از روی عکس، عکس گرفته ام
یاد مادر به خیر. سه سال قبل، آخرین روزهایی که سایه اش بالای سرمان بود، در چنین روزی زنگ زدم تا جویای احوالش شوم. حال خوشی نداشت در آن روزهای تلخ فراموش نشدنی. اما یادش بود که به من بگوید: تولدت مبارک … انگاری هنوز صدایش را می شنوم. درست یک ماه بعد خود مادر، در آسمان متولد شد … /ا
امسال مهشاد کنار ماست، خوشیم به خوشی اش و خنده ها و شیطنت هایش که هر روز بیشتر از روز قبل است … و ادامه دارد داستان زندگی با سرفصل هایی که خودمان می نویسیم
6 Comments
June 29, 2007 at 3:44 pm (Political, سیاسی)
اشتباه دوم مجلس و شخص رئيسجمهوري تن دادن به جيرهبندي به جاي افزايش مناسب نرخ بنزين بود. در جريان تصويب بودجه سال 86 در كميسيون تلفيق مجلس، اين كميسيون كه از حضور افراد باتجربهاي از جمله آقاي عبداللهي رئيس آن بهرهمند بود، بين جيرهبندي و دو نرخي شدن بنزين يا تك نرخي شدن بنزين، راه دوم را برگزيد و با تصويب نرخ يكصدو پنجاه تومان حل مشكل را در مسيري منطقي قرار داد متاسفانه با فشار دولت و شخص رئيسجمهور و دخالت هيات رئيس مجلس اين مصوبه تغيير و افزايش نرخ به يكصد تومان و جيرهبندي بنزين جايگزين آن شد. اين تصميم هزينههاي سنگين براي تهيه و توزيع كارت هوشمند و نصب كارتخوان در جايگاههاي فروش بنزين را بر كشور تحميل و سردرگمي عجيبي را براي مردم ايجاد كرده است. /ا
دغدغههاي رواني براي جامعه از هزينههاي اجراي اين طرح غلط است. افزايش فساد در سيستم تهيه و توزيع كارت و انبار كردن بنزين در گوشه و كنار منازل، ايجاد بوروكراسي اداري جديد، آنقدر شكننده خواهد بود كه ميتوان از هماكنون و پيشاپيش شكست اين طرح را پيشبيني كرد.و اما اشتباه سوم مربوط به شخص آقاي احمدينژاد كه بهرغم تاكيد مجلس و كارشناسان، از عرضه بنزين بيش از سهميه جلوگيري كرده است … متن کامل سرمقاله هم میهن
4 Comments
June 26, 2007 at 5:10 am (A sense, یک حس)
برای من در بین رفتارهایی که آدمها با حیوانات می کنند،هیچ رفتاری مثل رام کردن یک اسب وحشی غم انگیز نیست٬ تلخ و دردناک. تازیانه زدن، بار بردن، در قفس کردن، سر بریدن، خوردن…وحتی شکار که یک جور نفله کردن ناگهانی است. نه هیچکدام از این رفتارها به اندازه رام کردن یک اسب وحشی روحم را نمی آزارد. لگام زدن به دهانش دیگر گفتنی نیست .از زین گذاشتن بر پشتش وسوار شدنش هم دردناک تر است. وای … مگر تعداد کل اسب های وحشی عالم چند تاست. اینهمه اسب اهلی و رام.هیچ به گرفتنش می ارزد؟ اما نه ، ظاهرا قانون آدمها، وحشی بودن را نمی پذیرد، حتی یکی. /ا
البته یک اسب وحشی به محض رام شدن از موهبت هایی بهره مند میشود که قبلا از آنها محروم بود.سرپناه – اصطبل، شکم سیر- یونجه،غشو … یالش را هم می بافند. مهم تر از همه از چنگال شیر و ببر هم در امان است. حامی دارد…خلاصه یک زندگی -؟- مرفه و بی دغدغه.
راستی چرا هیچ اسبی در پی رام کردن اسب دیگری نیست ولی آدمها علاوه بر اسبها همدیگر را هم رام می کنند؟ تازه آدمها برای فکرها هم لگام دارند. /ا
…
و چه زیباست ، تاختن اسبی وحشی، یکه و تنها بدون زین و لگام و سوار، در دشتی بزرگ هنگامی که باد از روبرو می وزد. گاه می ایستد و نگاهی به پشت سر می کند و باز می تازد. چشمهایم را می بندم . تصورش هم زیباست. زیبا. امروز یک اسب وحشی بودی. با یالهای به باد داده
هرگز رامت نبینم … /ا
3 Comments
June 16, 2007 at 5:06 am (A sense, Media, رسانه, یک حس)
جایی خواندم که علی الظاهر قرار شده رضا میرکریمی درباره سفرهای مقام رهبری فیلم بسازد … آقای میرکریمی عزیز! می شود این کار را بسپاری به همان طالبی و شمقدری و نوری زاد و شورجه؟ می خواهیم همچنان دوستتان داشته باشیم… لابد داستان سفر حضرت امیر علیه السلام را به شهر انبار خوانده اید … اصلا کاش خبر دروغ باشد
**
علی – عليهالسلام – هنگامی كه به سوی كوفه میآمد ، وارد شهر انبار شد كه مردمش ايرانی بودند . كدخدايان و كشاورزان ايرانی خرسند بودند كه خليفه محبوبشان از شهر آنها عبور میكند، به استقبالش شتافتند، هنگامی كه مركب علی به راه افتاد، آنها در جلو مركب علی شروع كردند به دويدن. علی آنها را طلبيد و پرسيد : چرا میدويد، اين چه كاری است كه میكنيد ؟ ! گفتند: اين يك نوعی احترام است كه ما نسبت به امرا و افراد مورد احترام خود میكنيم . اين سنت و يك نوع ادبی است كه در ميان ما معمولبوده است. حضرت گفتند: اين كار شما را در دنيا به رنج میاندازد و در آخرت به شقاوت میكشاند . هميشه از اين گونه كارها كه شما را پست و خوار میكند خودداری كنيد . بعلاوه اين كارها چه فايدهای به حال آن افراد دارد ؟ - نهج البلاغه ، كلمات قصار
8 Comments
June 13, 2007 at 8:26 am (Remembrance, خاطرات)
قبلا هم نوشتم که برنامه ماموریت ما در دبی خیلی ناگهانی و در لحطات آخر قطعی شد و به خاطر این که مسوولیت سامان دادن به غرفه شرکت در نمایشگاه به عهده من بود استرس داشتم. معمولا برای یک نمایشگاه داخلی اگر اقلام تبلیغی تمام و کمال هم آماده باشد٬ باز هم دو سه روز وقت برای هماهنگی ها لازم است. حالا نه تنها همه اقلام آماده نبود بلکه نمایشگاه هم سه روز دیگر در خارج از کشور افتتاح می شد. معمولا حین دایر بودن غرفه نیز نیازهای پیش بینی نشده سر راه سبز می شود. قرار شده بود مهدی به عنوان عضو گروه و مترجم همراه باشد. از قضا آن روز که ما باید تکلیف گروه را نهایی می کردیم سرکار نبود. موبایلش هم قطع بود. هیچ ردپایی هم ازش نداشتیم. اگر او نبود جایگزین هم نداشتیم … به عنوان کسی که بیش از سه سال است وبلاگ نویسی می کند و از این راه با خیلی ها آشنا شده و عینهو ای کیو سان٬ ناگهان فکری به سرم زد! آیا نمی توانستم روی کمک یک وبلاگ نویس ساکن دبی حساب باز کنم که هم من او را می شناختم و هم او مرا؟ … واین طوری بود که ای میل زدم به آورا … لینک وبلاگ آورا را همزمان با این که یاد گرفتم لینک بدهم٬ توی وبلاگم داشتم. عمر وبلاگ نویسی آورا دو هفته بیشتر از وبلاگ نویسی منه. یادم نمی آید سیاسی نوشته باشد هر چند شدیدا به اسم خلیج فارس تعصب داره. اهل نوشتن از تجربه ها و خاطره های شخصی٬ معرفی کتاب و شعر و جملات قصار است. ناامیدی و خستگی را تکثیر نمی کند – به قول خودش بر خلاف برداشتی که از این پستش شد… آورا جواب ایمیلم رو داد. خیالم راحت شد. چند ساعت بعدش مهدی هم پیدا شد! مشکل بعدی وقتی پیش آمد که اسم مهدی توی ویزا و پاسپورتش یکی نبود! با خودمان گفتیم لابد برش می گردانند! یه جورایی البته دل من قرص بود. به خیر گذشت البته و مامور کنترل در فرودگاه دبی متوجه تعارض نشد. تازه اگر می شد ظاهرا با جریمه موضوع قابل حل بود. در طول مدت برگزاری نمایشگاه هم نیازی به ایجاد مزاحمت برای آورا پیش نیامد. یک روز قبل از بازگشت اما فرصتی کوتاه پیش آمد تا در لابی هتل همدیگر را ببینیم… ایرانیان زیادی در دبی زندگی و تجارت می کنند. بعضی ها با جدیت تمام معتقدند که دبی بدون ایرانی ها دبی نمی شد. دوست داشتم بدانم آورا چه نظری در این باره دارد. به طور غیر مترقبه ای خانم آورا لیستی از بدی های دبی را ردیف کرد با دو سه تا خوبی! به طور خاص سردرگمی در وضع قوانین توسط حکومت و تبعیض نژادی علیه مهاجران یادم مانده٬ از خوبی ها موضوع آرامش در کار. احساس کردم آورا خیلی خیلی حرف دارد درباره دبی و درباره کار و زندگی و این را به خودش هم گفتم و این که چرا در وبلاگش نمی نویسد؟ من گفتم خیلی ها مثل من اهل ایران ماندن نیستند. او گفت که ایران را دوست دارد. گفتم خیلی ها ایران را دوست دارند ولی تحمل تماشای درد و رنج این دوست را هم ندارند و می خواهند دور شوند. می گفت مشکل مهم خیلی از ایرانی ها اینه که بین سنت و تجدد سرگردانند … هرکدام از نقطه آغاز وبلاگ نویسی خودمان گفتیم. وبلاگ نویسی آورا با شروع غربت و تصادفی استارت خورده. آورا می گفت که وبلاگ مرا به این دلیل می خواند که همه اش سیاسی نمی نویسم…. گفتم عاشق روزنامه نگاری آزاد هستم. گفت: پس سراغ دبی نیا! گفت اینجا بهشت مهندسان عمران است – و من عمران خوانده ام بدون آن که عاشقش باشم٬ پس بهشت تعطیل! سراغ جاهایی را گرفت که رفته ایم و ابن بطوطه را توصیه کرد که ماکت هایی ساخته اند از نقاط دیدنی دنیا و ماکتی هم از اصفهان٬ نصف جهان٬ که همین ماکت خالی هوش از کله توریست های اروپایی می برد … دیدار ما کمتر از نیم ساعت طول کشید. آورا موقع رفتن یک جعبه شیرینی که آورده بود به من داد. من هم دو جا سوییچی با آرم شرکت برای خودش و همسرش … فردایش ما به ایران بازگشتیم. /ا
1 Comment
June 13, 2007 at 8:23 am (Zanjan, زنجان)
انتخابات اتاق بازرگانی ایران دیروز با شکست علینقی خاموشی رییس 27 ساله اتاق بازرگانی ایران و پیروزی دکتر محمد نهاوندیان پایان یافت … آفتاب تیتر خیلی خوبی زد: پایان خاموشی در اتاق بازرگانی
Leave a Comment