می 29, 2007 در 5:18 ق.ظ (Mahshad, مهشاد)
نوشتن دیدگاه
می 26, 2007 در 6:04 ق.ظ (Remembrance, خاطرات)
یکی دیگر از سخنرانان مراسم افتتاحیه نمایشگاه کسی بود به اسم عقیلی که لباس عربی پوشیده بود اما خیلی خوب فارسی صحبت می کرد.من نمی شناختمش. نوشته شده بود که مدیر گروه سرمایه گذاری گروه عقیلی ست. از مجموع صحبت هاش دو مطلب به نظرم خیلی مهم بود: اول این که گفت سیستم خدمات دهی در ایران هم باید مثل دبی سینگل ویندو – تک پنجره – باشد و دوم این که اجرای سرمایه گذاری خیلی مهم تر از جذب آن است. در سیستم تک پنجره شمای نوعی به ده جا برای جواب گرفتن مراجعه نمی کنی. اطلاعات لازم را می دهی و خدمات مربوط را می گیری فقط از یک پنجره – نقطه معین و محدود شده … به ایرانی بودن خودش تاکید کرد و کلی هم از دکتر آصفی تمجید. رییس سازمان بازرگانی استان و اتاق بازرگانی هم در تمجید از عقیلی کم نگذاشتند بیرون که آمدیم یکی از دوستان گفت: این همان کسی است که در داستان افشاگری احمدی نژاد علیه بانک پارسیان نامش به عنوان مفسد اقتصادی برده شد! …بعدتر فهیمدم احمدی نژاد در مصاحبه اي و در پاسخ به سئوالی درباه خروج سرمايه هاي ايراني به سمت امارات به دليل احساس عدم امنيت در ايران گفته: بين ايران وامارات فرقي نيست و پيشرفت هر يك پيشرفت ديگري است! /ا
2 دیدگاه
می 25, 2007 در 7:48 ق.ظ (Remembrance, خاطرات)
در مراسم افتتاحیه نمایشگاه، آصفی – سفیر ایران در امارات، سخنرانی کرد. شب قبل از مراسم افتتاحیه نمایشگاه در همان محل – باشگاه ایرانیان دبی – احمدی نژاد سخنرانی کرده بود. مقامات اماراتی خیلی خوب از احمدی نژاد استقبال کرده بودند. او اولین مقام عالیرتبه ایرانی بود که از امارات دیدن می کرد. تقریبا تیتر اول همه روزنامه ها نیز مربوط به این دیدار می شد. آصفی روی این مساله خیلی مانور داد. به نظر من این شهرت و کارکشتگی آصفی در عالم دیپلماسی بود که راه احمدی نژاد را به امارات هموار کرد. او می گفت سرمایه گذاری در هیچ جا به اندازه ایران برای اماراتی ها سود ندارد! او می گفت قرار شده ایران به امارات برق بفروشد. می گفت بین ایران و امارات هر هفته دویست و نود وچهار پرواز وجود دارد. می گفت من تقریبا همه دنیا را دیده ام، هیچ جا به اندازه ایران جذاب نیست. آصفی همه این ها راگفت و اضافه کرد: نمی دانم چرا بلد نیستیم خودمان را معرفی کنیم! … خب! این خیلی بد است… البته به نظر من ما در معرفی خودمان کوتاهی نکرده ایم. منتهی نمی دانم چرا این تیپ معرفی ها نه تنها سرمایه های خارجی را نمی بلعد که سرمایه های موجود را هم استفراغ می کند! /ا
۱ دیدگاه
می 24, 2007 در 9:41 ق.ظ (Remembrance, خاطرات)
.jpg)
هتل کنکورد دبی هتل شیکی است. یک پل عابر پیاده روبروی این هتل هست که شما را در عبور از عرض خیابان مکتوم از روبرو شدن با ترافیک و سرعت بالای ماشین ها نجات می دهد… القصه : یک هم وطن احتمالا آبادانی روی دیواره داخلی این پل اوج خلاقیت خود را در یافتن بهترین محل برای یادگاری نویسی نشان داده – عکس بالا، کلیک کنید بزرگتر ببینید … نکته مهم که نشان دهنده دقت بالای این هنرمند عزیز در صیانت از مفاخر ملی ست، درج تاریخ خلق این اثر بی نظیر، خودشم به هجری شمسی، است تا آیندگان در مورد اصالت آن راحت تر قضاوت کنند. /ا
4 دیدگاه
می 23, 2007 در 12:17 ب.ظ (Remembrance, خاطرات)
اصلا خوشم نمیاد مجری برنامه و مراسمی باشم و در معرض دید چشم هایی که نمی توانم همه شان را کنترل کنم، قرار بگیرم! به هیچ وجه. آن بالا و همیشه در مواجهه با جمعیتی که از زوایای مختلف به من زل می زنند دچار استرس می شم. تپش قلب می گیرم، سرخ می شوم و تند تند صحبت می کنم با این همه چندین و چند بار گرفتار محاصره شده و مجبور شده ام بار اجرا را به دوش بگیرم./ا
چهار بار از این اجبارها برای خودشان نور علی نور بوده اند. یعنی اگر سطح و سنگینی این چهار برنامه را بدانید، شاید دلتان به حالم بسوزد با این استرسی که من دارم! … /ا
بار اول وقتی تنها سه ساعت قبل از برنامه ای آقایان نشستند و تصمیم گرفتند که من اجرای برنامه سخنرانی دکتر مهاجرانی را در زنجان – سال 81 – بر عهده بگیرم. سطح جلسه فوق العاده بالا بود. نمی دانید چه کشیدم. به اندازه یک دو صدمتر تپش قلب داشتم! /ا
بار دوم وقتی نیم ساعت قبل از برنامه اعلام کردند که مقرر شده شما بیانیه گردهمایی سراسری مسوولان … کشور را در تهران بخوانی! یاللعجب! اصلا نتوانستم شانه خالی کنم. انگار روی صورتم بخاری روشن کرده بودند! … /ا
بار سوم هم یک ساعت قبل از برنامه گفتند باید بروی جلوی دوربین در توزیع هدایا کمک کنی. حالا این برنامه برنامه ای بود که قرار بود از شبکه سه پخش شود – که شد. حسنش البته این بود که قرار نبود صحبت کنم ولی مشکل مهم این بود که لباسم مناسب جلوی دوربین نبود! با یکی از همکاران رفتیم داخل ماشین و لباسهایمان را عوض کردیم ! … /ا
قضیه آخر هم مربوط به همین دیروز می شود. یک ساعت قبل از برنامه گفتند مجری برنامه ای باش که سفیر برزیل و کلی آدم حسابی درش هستند! حق انتخاب نداشتم. لباسم هم اصلا برای اجرای برنامه مناسب نبود. کت یکی از دوستان را گرفتم. هی دستم را می کردم جیب کت می گفتم: من کی این دسته کلید را داشتم؟! … من کی این خودکار را داشتم؟! /ا
5 دیدگاه
می 23, 2007 در 4:41 ق.ظ (Political, سیاسی)
به یاد کسی که زبانش را بریدند
به یاد کسی که زندگی را زنده می خواست
به یاد کسی که گوهر ادب در کف داشت
به یاد کسی که روح معاویه و فرعون را آزرد
به یاد سید
به یاد سید محمد خاتمی
به یاد سید محمد خاتمی همیشه عزیز
**
۱ دیدگاه
می 22, 2007 در 2:00 ب.ظ (Remembrance, خاطرات)
هتل گرند موو
خشکی دبی از آسمان کاملا هویداست همچنان که کشیدن آب خلیج فارس به درون شهر با خور و نهرها و کانال های
فراوان و شکیل: کاری که گویا به ما نیاموخته اند! … در ترمینال شماره دو فرودگاه عظیم دبی پیاده شدیم و رفتیم توی صف اسکن چشم. نمی دانم چشم هایم شبیه چشمان کدام جانی تحت تعقیب بود که دستگاه مدام هشدار می داد! متصدی خوش پوش و جوان دستگاه اسکن چشم ازمن خواست تا چند ثانیه ای به نور لامپ فلورسنت خیره شوم. بعد دوباره چشمم اسکن شد، این بار تشابه با جانی رفته بود! … ویزای من و مهدی از طریق اتاق بازرگانی تهیه شده بود که البته در املای اسم مهدی اشتباه شده بود. در بدترین حالت به علت عدم تطابق اسم روی ویزا و پاسپورت فکر می کردیم که مهدی را برمی گردانند. نگران موضوع بودیم ولی یکی از بروبچه های اتاق بازرگانی گفت که مشکل با پرداخت جریمه قابل حل خواهد بود. خیال ما تا حدی از این بابت راحت شد ولی مساله وقتی پیش آمد که معلوم شد باید اصل ویزای داریوش رویت شود که همراهش نبود. کپی ویزا را از او قبول نکردند. باید قبلا هماهنگ می شد تا وکیل داریوش همزمان با رسیدن او آن را به فرودگاه می رساند. کلی با این طرف و آن طرف تماس گرفتیم، مخصوصا خود داریوش. من و مهدی برای آن که بارها گم نشود و گروه بیش تر از این ها معطل ما نماند داریوش را تنها گذاشتیم و آمدیم. متوجه مغایرت در ویزا و پاسپورت مهدی نشدند و ما بدون پرداخت جریمه بیرون آمدیم. وسط سالن بارهایمان را که چیده بودند برداشتیم و به گروه پیوستیم که سه ربعی معطلمان شده بودند. مقصد هتل گرند موو بود. همزمان احمدی نژاد هم دبی بود. سرش احتمالا خیلی شلوغ بود که برای استقبال نیامده بود! /ا
2 دیدگاه
می 21, 2007 در 7:40 ق.ظ (Remembrance, خاطرات)
روی عکس کلیک کنید تا در اندازه بزرگتر ببینید
همه چیز ناگهانی اتفاق افتاد! اتاق بازرگانی دو بار طی دی و فروردین گذشته برای شرکت دعوتنامه حضور در نمایشگاه دبی فرستاد که هر دوبار مدیر عامل (سابق و فعلی) با حضور در نمایشگاه مخالت کردند. تا اینکه حدود ده روز پیش رییس سازمان بازرگانی استان از فرصت حضور مدیرعامل در یک همایش دریایی استفاده کرد و موافقت مدیر عامل را برای شرکت در این نمایشگاه گرفت. همان روز عصر، من مدیر شرکت را در استان به طور اتفاقی در فرودگاه دیدم که عازم تهران بود. داشت متن قرار داد حضور در نمایشگاه را به یکی از دوستان می داد تا به تایید نهایی مدیر عامل برساند که وقتی مرا دید قرار داد را به من داد تا در هتل به دست مدیر عامل برسانم و دستور فوری بگیرم. باید قرارداد امضا شده تا قبل از پایان وقت اداری فردا به دست اتاق بازرگانی می رسید. من همان روز و روز قبلش درگیر برگزاری یک نمایشگاه بسیار وقت گیر دیگر بودم و اگر قرار بود برای نمایشگاه دبی آماده شویم با کسر روز جمعه و روز عزیمت به دبی تنها دو روز فرصت داشتیم که واقعا با توجه به نوع نمایشگاه فرصت فوق العاده کمی بود. این در حالی بود که بقیه شرکت های حاضر در نمایشگاه دبی لااقل از سه ماه قبل آماده حضور در این نمایشگاه خارجی بودند. مدیر عامل وقتی متن قرارداد را دید با رییس هیات مدیره هم مشورت کرد و در مورد متراژ غرفه هم توافق کردند. دستور را گرفتم. مدیر عامل گفت: تو خودت برو دو نفر دیگر را هم مدیر و قائم مقام مدیر در استان تعیین کنند. مدیر نظرش به حضور قائم مقام، من و یک همکار دیگر دراین نمایشگاه بود. من اولش خیلی خوشحال بودم ولی وقتی یادم آمد فرصتی برای تامین تجهیزات و لوازم حضور در نمایشگاه خارجی را نداریم از رفتن پشیمان شدم! راستش از سختی کار ترسیدم! حتی به قائم مقام مدیر گفتم که من نمی توانم بیایم و تمام وقتم را می گذارم برای آماده کردن لوازم مورد نیاز. بعد زنگ زدم به سه موسسه تبلیغاتی طرف قرار داد با شرکت و وقتی قول گرفتم که تا صبح یکشنبه – یک روز قبل از نمایشگاه – می توانند اقلام جدید را تحویل دهند نظرم عوض شد و گفتم می توانم بیایم! بعد معلوم شد که به علت کمی مدت اعتبار پاسپورت قائم مقام مدیر، سفارت امارات به وی ویزا نمی دهد. قرار به معرفی جانشین شد و بالاخره ترکیب سه نفره ما به این ترتیب معلوم شد: من، داریوش و مهدی. داریوش ویزا داشت و همین دو هفته قبل دبی بود. من و مهدی برای ویزا و بلیت از طریق اتاق بازرگانی اقدام کردیم. ساعت پرواز هم معلوم شد: چهار و نیم عصر روز یکشنبه. زری و مهشاد هم برای این که در شهر غریب تنها نمانند قرار شد همان روز سفر ما، عازم تهران و سپس زنجان شوند. روز شنبه و یکشنبه روز فوق العاده پرکاری بود. طوری که شنبه من ساعت نه و نیم شب خانه رسیدم و فردایش هم تنها نیم ساعت قبل از ساعت پرواز زری و مهشاد خانه رسیدم و بردمشان فرودگاه در حالی که هنوز ویزای من و مهدی نرسیده بود و باز در حالی که سه ساعت دیگر پرواز داشتیم و باز در حالی که برخی اقلام نمایشگاهی تازه از تهران رسیده بود و باید جابجایشان می کردم! ساعت یک گفتند ویزاها رسیده بیایید ببرید. ساعت چهار و نیم عصر با پرداخت جریمه بیست و چهار هزار تومانی بابت اضافه بار – هشت بسته اقلام نمایشگاهی – از زمین کنده شدیم و نیم ساعت بعدش رسیدیم دبی! … /ا
۱ دیدگاه
می 20, 2007 در 8:21 ق.ظ (Remembrance, خاطرات)
نمایشگاه و ماموریت ما تمام شد و دیروز عصر برگشتیم … می خواهم بنویسم آمدم با گفتنی ها و عکس های فراوان، می بینم انبان جراتم شاید همراهی نکند. با این همه دوست دارم تا از تجربیات در این سفر کوتاه برایتان بنویسم … منتظر می مانید؟! /ا
7 دیدگاه
می 12, 2007 در 11:30 ق.ظ (This Blog, این وبلاگ)
برای یک ماموریت کاری و شرکت در نمایشگاه حدود یک هفته ای عازم دبی هستم. لذا کرکره تا اطلاع ثانوی پایین می آید! /ا
نوشتن دیدگاه