آخرین بار حمید را سه سال پیش در مجلس ترحیم مادر دیدم … در این سه سال از هم خیلی دور شدیم٬ تنور دوستی مان سرد سرد شده بود. دو ماه قبل بود که چند شبی مدام من و زری خوابش را می دیدیم. زنگ زدم. باورش نمی شد … مثل دو کسی که سال ها همدیگر را گم کرده بودند٬ حس غریبی داشتیم بعد آن همه سردی. تجربه های دلپذیر مشترک مان جلوی چشمانم رژه می رفت … خوشحال بودم. در دبیرستان و دانشگاه هم رشته بودیم … آن شب می گفت که دوباره کنکور شرکت کرده٬ قبول شده و حالا دارد فلسفه می خواند. خواننده و طرفدار قهار روزنامه کیهان بود و خیلی ها تعجب می کردند از دوستی من با او که من از کیهان منزجر بودم! آن شب اما می گفت خیلی عوض شده و حرف ها دارد در عین حال سخت درگیر کار عمرانی و پیمانکاری هم شده … خلاصه یک آدم متفاوت در یک جزیره احساس که نمی دانم کدام رجیم ما را از هم دور کرد. این روزها جزایر احساس خالی تر و خالی تر می شود. اصلا گاهی فکر می کنم خود این جزایر دارند می روند زیر آب. راستش حمیدها کم شده اند… پریشب برایم اس ام اس زد: خود را به سوی ماه افکنید٬ حتی اگر خطا کنید٬ میان ستارگان خواهید نشست. /ا