May 31, 2007 at 11:58 am (Remembrance, خاطرات)
من خبرنگار نیستم ولی خبرنگاران را دوست دارم! از همین رو در نگاه اول هم در مراسم افتتاحیه و هم در محل برگزاری نمایشگاه٬ خبرنگاران ایرنا را کشف کردم. از آقای کریمیان و همکارش خواستم تا از غرفه شرکت بازدید کنند. گفتم که سابقه کار خبرنگاری دارم. آقای کریمیان٬ آقای اصفهانی – رییس فعلی ایرنای زنجان را که مدتی رییس ایرنا در باکو هم بوده – نمی شناخت ولی آقای شهیدیان را که چند وقتی رییس ایرنای زنجان بود و بعد رفت مشهد٬ می شناخت. شهیدیان آدمی بود ترسو و کمی تا قسمتی دروغگو. خب! اگر به شما بگویند احمدی نژاد یک هفته تمام توانسته جلوی هیجاناتش را بگیرد٬ همان اندازه تعجب خواهید کرد که من تعجب کردم وقتی که آقای کریمیان به من گفت: شهیدیان رییس دفتر ایرنا در بغداد شده بود! … تصور حضور شهیدیان در بغداد خون و انفجار هم برایم خنده دار است. جدای از این که سلامتی اش را به طور کلی آرزو می کنم ٬ به طور خاص امیدوارم بعد از ماموریتش دچار لکنت زبان نشده باشد و همچنان بتواند به کشور خدمت کند! /ا
—-
نکته: من امروز دچار سندرم زیادی آپ دیت کردن وبلاگ شده ام. ببخشید. /ا
1 Comment
May 31, 2007 at 11:02 am (Media, رسانه)
شماره مورخ دوم خرداد هفته نامه پیام زنجان امروز – دهم خرداد – به دستم رسید. خبر داشتم که قرار است فرم و محتوایش دچار تحول اساسی شود . خوشحال شدم: از افزایش تعداد صفحاتش٬ از توجه بیشتراز قبل به عکس و مصاحبه٬ از فرم و شکل جدیدش٬ از قولی که سردبیر برای شادابی بیشتر نشریه داده … شدیدا منزجر و متاسف شدم: از مصاحبه با حسین مرتضوی … جا خوردم: از عبارت “خاک پای همه مردم زنجان – سعید مالکی” … با خودم گفتم: یک صفحه کامل برای فناوری اطلاعات و ادب و اندیشه خیلی زیاد است و خالی است جای کاریکاتور هفته و گزارش و مصاحبه با مردم و اطلاعات حرکت قطار و یک سری اطلاعات ساده و البته مفید برای عامه از این دست … بعد از همه این ها به این نتیجه رسیدم: با این که هیچ کاری با پیام ندارم اما هنوز دوستش دارم! /ا
2 Comments
May 31, 2007 at 6:31 am (Remembrance, خاطرات)
آخرین بار حمید را سه سال پیش در مجلس ترحیم مادر دیدم … در این سه سال از هم خیلی دور شدیم٬ تنور دوستی مان سرد سرد شده بود. دو ماه قبل بود که چند شبی مدام من و زری خوابش را می دیدیم. زنگ زدم. باورش نمی شد … مثل دو کسی که سال ها همدیگر را گم کرده بودند٬ حس غریبی داشتیم بعد آن همه سردی. تجربه های دلپذیر مشترک مان جلوی چشمانم رژه می رفت … خوشحال بودم. در دبیرستان و دانشگاه هم رشته بودیم … آن شب می گفت که دوباره کنکور شرکت کرده٬ قبول شده و حالا دارد فلسفه می خواند. خواننده و طرفدار قهار روزنامه کیهان بود و خیلی ها تعجب می کردند از دوستی من با او که من از کیهان منزجر بودم! آن شب اما می گفت خیلی عوض شده و حرف ها دارد در عین حال سخت درگیر کار عمرانی و پیمانکاری هم شده … خلاصه یک آدم متفاوت در یک جزیره احساس که نمی دانم کدام رجیم ما را از هم دور کرد. این روزها جزایر احساس خالی تر و خالی تر می شود. اصلا گاهی فکر می کنم خود این جزایر دارند می روند زیر آب. راستش حمیدها کم شده اند… پریشب برایم اس ام اس زد: خود را به سوی ماه افکنید٬ حتی اگر خطا کنید٬ میان ستارگان خواهید نشست. /ا
Leave a Comment
May 30, 2007 at 8:52 am (A sense, یک حس)
یک حس دردآلود ژرف٬ قرین نام فاطمه زهراست … گویا همزادگی “حق خواهی” و “رنج” همه در مستوری آرامگاه فاطمه خلاصه شده … /ا
Leave a Comment
May 29, 2007 at 5:24 am (Remembrance, خاطرات)
همیشه دلم برای شعر خوب تنگ است. نمی دانم “شعر خوب” را چگونه توصیف کنم: شاید شعری که وقتی می شنوی یا می خوانی اش٬ حتی پلک زدن هم یادت می رود! … در مراسم افتتاحیه مرد بلند قد و مو بلندی آمد شعر خواند: شعر خوب با صدای خوب. شعرش که تمام شد از سالن بیرون رفت. نتوانستم دنبالش نروم و نگویم: دست مریزاد آقای کریمپور. شعر مال خودتان بود؟ کتاب ندارید؟ … گفت: نه کتاب ندارم. می خواهم اگر مجوز دادند با صدای خودم بخوانم و منتشر کنم … مهدی می گفت: افتتاحیه نمایشگاه جای شعرهای این طوری نبود. گفتم: باید می خواند “بیا بریم دبی – دبی”؟! … بعد ها وقتی مهدی و کریمپور روبرو شدند٬ مهدی هم گفت: آقا از شعرتون خیلی استفاده کردیم. /ا
5 Comments