آقای سردبیر – 1


در زندگی همه ما کسانی هستند که حضور و فعلشان به طور آشکاری مسیر زندگی ما را تحت تاثیر “جدی” قرار می دهد… /ا

____________

اگر اشتباه نکنم برای اولین بار در جریان حواشی انتخابات مجلس پنجم در زنجان، یعنی دوازده سال قبل، نام مهدی اسکندری به گوشم خورد. آن موقع اسکندری سردبیر هفته نامه پیام زنجان و هنوز معمم بود. در دانشگاه موضوع ترفند او در اعتراف گیری تلفنی از فرمانده وقت سپاه زنجان که به راحتی در روند انتخابات دخالت می کرد، دهان به دهان می گشت. او تلفن زده و این فرمانده همیشه عصبانی را عصبانی تر کرده بود و او بی توجه به احتمال ضبط صحبت ها مطالب خیلی جالب و مهمی بر زبان آورده بود که در همان سلسله مراتب نظامی هم برایش دردسرساز شد … ماند تا دو سال بعد که در روندی “شانسی” مشتری دائمی پیام زنجان شدم و مطالب طنزی زیر عنوان “گفته ها و شنیده ها” به دفتر نشریه دادم که یک در میان چاپ می شد… اینجا شاید لازم باشد به قدری عقب تر باز گردم… /ا
من از وقتی به یاد دارم به خواندن و نوشتن علاقه داشتم. یادم می آید وقتی هنوز خواندن و نوشتن نمی دانستم و با پدر به رستوران می رفتیم من خودکار پدر را می گرفتم و روی کاغذهای کاهی را که داخل لیوان روی میزها می گذاشتند با حسی لذت بخش خط خطی می کردم و ادای نوشتن در می آوردم (الان هم بعضی از نوشته هایم در باطن مثل همان خط خطی هاست !) . در دورانی که هم سن و سال های من منتظر بودند تا در تعطیلات تابستانی فاتحه ای سه ماهه برای قلم و کاغذ بخوانند من اتاق کوچک بالاخانه منزل قدیمی مان را تبدیل به دفتر کار می کردم و فقط دنبال بهانه ای برای نوشتن می گشتم. شاید بخندید اگر که بگویم من روی در این اتاق نوشته بودم : دفتر سعدی! بعد چند بار شروع کردم به خاطره نویسی که البته هیچ کدام از دفتر خاطراتم به آخر نرسید و هر بار به بهانه ای از نوشتن و ادامه دادن منصرف شدم. یک بار وقتی هنوز یازده ساله بودم نشریه ای منتشر کردم در چهار صفحه ، هر صفحه اندازه کاغذ دفتر مشق! اسمش را هم گذاشتم نوید. این نشریه در دو نسخه منتشر می شد که یکی را خودم می خواندم و یکی دیگر را به برادر کوچکترم می فروختم تا مجبور به خواندن مطالب آن شود! از این که شام و نهار چی داریم و مهمان کی خواهد آمد می نوشتم و نقاشی می کردم. البته خودم بعد از مدتی این نشریه را توقیف کردم چون خواننده نداشت! /ا
… شهریور سال 77 رسید. نیروهای طرف قرارداد شرکتی که من آن جا کار می کردم در اعتراض به برخورد شهرداری و فرمانداری با آن ها، مقابل دفتر شرکت تجمع اعتراض آمیزی ترتیب داده بودند. این تجمع چهره خیابان را دگرگون کرده و خبر وشایعه در باره این تجمع در شهر پیچیده بود. در همین اثنا خانمی که خود را خبرنگار هفته نامه پیام زنجان معرفی می کرد به شرکت آمد تا خبر تهیه کند. با آذر (صغری) مهرابی همکاری نشد ولی من تا می توانستم اصل ماجرا را به او توضیح دادم . خانم مهرابی رفت و خبر تحصن را چاپ کرد و من مشتاق که ببینم خبر چگونه منتشر شده یک نسخه پیام زنجان خریدم . من تا پیش از آن با نشریات محلی میانه ای نداشتم و آخرین باری که پیام زنجان خریدم از هدر شدن پولم افسوس خورده بودم چرا که نه از شکلش و نه از مطالبش خوشم نیامده بود اما این بار گویی قرار بود اتفاق دیگری بیفتد … از پیام زنجان خوشم آمد و بعد از آن شدم مشتری اش چون به عینه دیدم که دچار تحولات اساسی شده. اولین نوشته ام با مضمونی طنز زیر عنوان گفته ها و شنیده ها در صفحه سه شماره 182 – مهر 77 – چاپ شد. با اسم مستعار محمد.م شروع کردم بعد اسید سولفوریک و بعد جیگ (گیج وارونه)! یکی دو بار هم مطلب جدی نوشتم … تا این که یک روز که برای تحویل یکی از نوشته هایم به دفتر نشریه رفته بودم منشی دفتر گفت که آقای یوسف ناصری – مدیر داخلی نشریه – می خواهد مرا ببیند. ملاقات کوتاه و جالبی بود. آقای ناصری به من گفت که “آقای سردبیر می خواهند شما را ببینند”. آن موقع آقای اسکندری دفتر نبود. قرار شد وقتی برای این کار مشخص شود… ادامه دارد

فرستادن دیدگاه