قبل از تحریر:اول: امروز – دهم اردیبهشت – روز ملی خلیج فارس است. گرامی باد ان شا الله… حالا اگر آقایان چند دقیقه دست شان از سیاست خالی شد، گوشه چشمی هم به محیط زیست مظلوم این خلیج زیبا داشته باشند … گاهی باید دلمان برای ماهی های خلیج فارس هم بسوزد. دوم: خبر گرفتم که با معلمان اعتصابی در زنجان تا حد اخراج برخورد شده، آیا مطبوعات اصلاح طلب زنجان هوای آن ها را دارند؟!! – امیدوارم دو علامت تعجب بعد از این سئوال کافی باشد. سوم: خبرهای بد دیگری هم از زنجان دارم: یک معلم قرآن شده رییس شورا، پسر یک نوحه خوان که زیر سایه اسم پدر رای آورد، شده نایب رییس و تازه اصفهانیان – داور فوتبال – هم کاندیدای ریاست شورا بوده! نتیجه می گیریم مدیریت شهری است چیزی نیست جز تفریح و تفنن و متعاقبا یقه گیری! جای خالی مهندسان و مدیران مجرب در جمع شورای شهر زنجان، پرچم ندانم کاری مردمی است که به ابروی کمانی بانوان رای می دهند و پول و سایه پدر و تفنن – اینجا را بخوانید – چنین مردمی باید هم خیابان های گره خورده داشته باشند، باید هم کرور کرور پروژه نیمه کاره داشته باشند، باید هم دست انداز، خیابان ها و پیاده روهایشان را اشغال کرده باشد، موش بی خیالی باید در خانه همه شان ویلا داشته باشد، دست در جیب گذاشتن و نق زدن باید دلخوشی شان باشد … نوش تان باد چنین شورایی! /ا
_____
سال هفتاد و نه سال سیاه آزادی مطبوعات بود. بعد از اجرای فاز اول عملیات ضداصلاحات در جریان سرکوب دانشجویان در سال هفتاد و هشت _ و به نظر من پایان عملی دوران “ریاست جمهوری خاتمی” _ فاز دوم در پی پیروزی خیره کنده اصلاح طلبان در انتخابات مجلس ششم با توقیف گسترده مطبوعات به عنوان کانال ارتباطی اصلاح طلبان و توده مردم به اجرا در آمد. فضا فضای یاس آوری بود. بعد از انتخابات مرحله دوم در زنجان و راهیابی دکتر شکوری به مجلس، آقای اسکندری هم تقریبا فعالیت های دفتر کارگزاران را در زنجان متوقف کرد. همزمان من فعالیت های خود را در پیام زنجان بیشتر کرده بودم. سال هشتاد اما آبستن حوادث دیگری بود. اطلاعات سپاه بعد از پایان تعطیلات دو هفته ای اول سال مجری فاز سوم عملیات شد و فعالان ملی مذهبی را در سطح گسترده ای بازداشت کرد. سهم زنجان در این بین دو نفر بود: احد رضایی و باقر فتحعلی بیگی. رئوف طاهری هم در کمال تعجب بازداشت شد. او عضو جبهه مشارکت بود ولی او را نیز بازداشت کردند هر چند زودتر از آن دوی دیگر آزاد شد. شبانه این افراد را به تهران بردند و بازجویی ها شروع شد. فعالان مطبوعاتی و سیاسی در دفتر جبهه مشارکت تشکیل جلسه دادیم تا اقدام مشترکی صورت دهیم. به نظر من آقای اسکندری اینجا یک اشتباه استراتژیک کرد و در جلسه حضور نیافت. شاید دلیلش این بود که در آن مقطع نه فعالیت مطبوعاتی داشت و نه دفتر کارگزاران فعال بود. خیلی ها گله مند شده بودند. برگزاری این جلسه منجر به صدور بیانیه ای شد که من از طرف پیام زنجان – بدون اطلاع مدیر مسوول- امضایش کردم. خبر این اتفاقات را زیر تیتر “سه تن در زنجان بازداشت شدند” در اولین شماره سال هشتاد کار کردیم. آقا یوسف مدام با من تماس می گرفت و با هم درباره تعدیل خبر مشورت می کردیم. آقا یوسف به درستی معتقد بود مدیر مسوول با بخش های مهمی از بیانیه موافق نخواهد بود. با این همه آقا یوسف با تساهل و تسامح فراوان خبر را کار کرد … و مدیر مسوول که طبق معمول تهران بود، زیر بار نرفت، البته بعد از انتشار نشریه! برای جلوگیری از این نوع خودسری ها -!- مدیر مسوول مجددا از آقای اسکندری خواست که سردبیری پیام زنجان را بپذیرد و به این ترتیب آقای اسکندری باز شد: آقای سردبیر … همکاری رسمی من با پیام زنجان با پایان اردیبهشت سال هشتاد و چهار پایان یافت. با این همه همواره نگران حالش هستم. در این مدت چند مطلب و خبر کوتاه برای پیام نوشته ام و چندین لینک مفید برای دوستان فرستاده ام. آقای اسکندری که تقریبا همزمان با خروج سلطانی فر از استانداری زنجان (پاییز سال هشتاد) از خدمت در تشکیلات دولتی کناره گیری کرد، کانون تبیلغاتی رسا و لیتوگرافی صدرا را در زنجان تاسیس و اداره می کند. به قول خودش وقتی کسی به او گفت همچو آیینه مشو محو جمال دگران، راه خودش را تغییر داد و حالا رییس و مرئوس خودش شده. دو سال قبل داوطلبانه مسوولیت ستاد تبلیغات انتخاباتی هاشمی رفسنجانی را در استان زنجان بر عهده گرفت و ماشین پارک شده سیاستش را از پارکینگ خارج کرد! … /ا آقای سردبیر به واسطه اعتمادی که به من در پیام زنجان کرد و راه مرا برای نوشتن هموار کرد، در اختلاف سلیقه ها از در اقناع درآمد نه تحکم، مرا با دنیای دولتیان و سیاسیون آشنا کرد، در مقاطع حساسی پشت مرا خالی نکرد و مرا تشویق به اعتماد به نفس کرد حق بزرگی بر گردن من دارد، خیلی بزرگ. /ا
تا جایی که من می دانم شش – هفت ماه قبل از آن که آقای سلطانی فر برای آقای اسکندری حکم ریاست اداره رسیدگی به شکایات استانداری زنجان را بزند، آقای اسکندری را تلفنی از ادامه کار در نهاد نمایندگی رهبری در دانشگاه علوم پزشکی زنجان منع کردند و اصطلاحا گفتند که نماز را منزل بخواند! به طور طبیعی هم رویکرد نهاد رهبری نمی توانست حمایت از ادامه کار فعالان ستاد آقای خاتمی در دفاتر دانشگاهی اش باشد. در این فاصله که هنوز من پیام زنجانی نشده بودم آقای اسکندری سردبیر بود و وقت بیشتری را صرف پیام می کرد – عمده حضورمن در پیام زنجان از سه ماهه آخر سال هفتاد و هفت تا اواسط سال هشتاد بود. در همین دوران تصمیم می گیرند که سر و صورت پیام زنجان را صفایی بدهند! بر اساس همین برنامه طرح دعوت به همکاری گسترده از خبرنگاران افتخاری کلید می خورد. کسانی می آیند و از بین آن ها بعد از مصاحبه اولیه عده ای انتخاب می شوند و پس از طی دوره آموزشی کوتاه مدتی شروع به کار می کنند. این افراد عمدتا شروع به تولید مطلب در حوزه ادبیات یا تهیه خبر و گزارش اجتماعی کردند … سه ماه قبل از چاپ اولین مطلب من اولین گزارش اجتماعی خانم زهرا محمدی در پیام زنجان که یکی از همین خبرنگاران افتخاری بود چاپ می شود. حالا فکر می کنید اگر دست تقدیر نبود و آقای اسکندری طرح خبرنگاران افتخاری را کلید نمی زد، من و خانم محمدی دو سال و نیم بعدش می شدیم همسر یکدیگر؟! خواست خدا چنین بود که پیام زنجان نقطه شروع جدیدی برای هر دوی ما باشد، برای همین ماناترین نان و نمک ما پیام زنجانی است. همیشه نوعی احساس خیلی مثبت داشته ام از این که قلم و نوشتن این همه در جریان زندگی من اثر گذار بوده، … ن والقلم و ما یسطرون … ادامه دارد/ا
مسعود سلطانی فر قبل از آن که استاندار زنجان شود قائم مقام سازمان تربیت بدنی بود و پیش تر از آن نیز سابقه استانداری و معاونت سیاسی در چند استان مهم را با خود داشت. سالی که آمریکا ایرباس ایرانی را در مسیر بندرعباس – دبی ساقط کرد، سلطانی فر معاون سیاسی امنیتی استانداری هرمزگان بود. سلطانی فر کلا آدمی بود که معمولا به آن ها می گوییم آب زیر کاه! قبل از آن که از زنجان برای استانداری به گیلان برود من مصاحبه ای از او برای یکی از نشریات رشت گرفتم که طی آن گفت متولد تهران است. بعدها سر موضوعی با حضور دکتر شکوری درباره محل تولد سلطانی فر صحبت به میان آمد. من با اطمینان گفتم که متولد تهران است و دکتر شکوری گفت که شناسنامه او را دیده، او متولد نجف آباد اصفهان است! حالا هم که به سایت حزب اعتماد ملی سر بزنید (ردیف سی و هفت) خواهید دید که لینک سوابق او خالیست! – البته چند لینک خالی دیگر هم هست. با این حال ستم کرده ام اگر نگویم که سلطانی فر استانداری مقتدر بود و به نظر من دوست داشتنی. آدم فعال و پیگیری بود. نمی خواست در حالی که همه دولت خاتمی را متهم به بی توجهی به اوضاع اقتصادی می کردند چهره ای سیاسی از خود به نمایش گذارد. وقتی که در مرداد سال هشتاد با معرفی آقای اسکندری به وی من شده بودم مسوول انتشار خبرنامه همایش بین المللی شیخ اشراق در زنجان، عصر یک روز سلطانی فر شخصا به خانه مان زنگ زد واز مراحل کار سراغ گرفت (آرش سیگارچی درباره نوع تعامل سلطانی فر اینجا چیزی نوشته، بخوانیدش). به خوبی نشریات محلی را رصد می کرد و به نظر من دوست نداشت مطلب ناخوشایند ببیند به همین دلیل حضور همزمان آقای اسکندری در استانداری و پیام زنجان گاهی ما را دچار خودسانسوری می کرد تا این که از ابتدای سال هفتاد و هشت آقای اسکندری مسوولیت سردبیری را به آقای یوسف ناصری سپرد. از این جهت خیال ما راحت بود و می توانستیم بدون ملاحظه موقعیت آقای اسکندری به انتقاد از استاندار و استانداری بپردازیم. آقا یوسف هم بازتر با موضوع برخورد می کرد. خیال آقای اسکندری نیز راحت بود که می توانست در برابر گلایه های سلطانی فر بگوید من که دیگر سردبیر نیستم. البته ما در مجموع رویکرد سلطانی فر را در اداره استان قبول داشتیم. همزمان نشریه ای در زنجان بود به اسم امین زنجان که بی محابا و البته دور از ادب او را مسعود چاخان خطاب می کرد. از خوشبختی های سلطانی فر همین بس که گردانندگان این هفته نامه که بعدها به علت توهین به دادگستری توقیف شد، همگی در سال هشتاد و چهار شدند طرفداران دو آتشه احمدی نژاد که این روزها خیلی ها درباره غلظت چاخان های انتخاباتی اش متفق القول هستند! … سلطانی فر به علت حضور طولانی مدت در پست های بالای دولتی آشنایان زیادی داشت. یادم هست یک بار که در دفتر استاندار، آقای سلطانی فر بود و آقای اسکندری و من، کسی با او تماس گرفت و صحبت هایی کردند. بعد که مکالمه تمام شد آقای سلطانی فر گفت که خواهرزاده حسن روحانی – دبیر پیشین شورای عالی امنیت ملی – دانشجوی دانشگاه زنجان است و الان می خواهد که بیرون از خوابگاه اقامت داشته باشد و منزل کرایه کند. از استاندار خواسته بودند کسی مطمئن را مامور کمک کند! … در داستان رد صلاحیت برخی از نیروهای اصلاح طلب در انتخابات دور اول شوراها آقای اسکندری از این امتیاز سلطانی فر به نفع آن ها استفاده خوبی کرد. /ا با نزدیک شدن به انتهای سال هفتاد و هشت رفت و آمد من به دفتر حزب کاهش یافت. کلا علاقمند فعالیت آزاد مطبوعاتی بودم . تجربه حضور کمتراز یک سال من در حزب کارگزاران باعث شد به این نتیجه برسم که من اهل کار حزبی نیستم و تا حد زیادی از خود سری لذت می برم! زمستان سال هفتاد و هشت موعد برگزاری انتخابات مجلس ششم بود . آقای اسکندری در قالب حزب کارگزاران قصد حمایت از دکتر شکوری را داشت که دفتر تهران سید افضل موسوی را هم اضافه کرد. سید افضل در همان دور اول به لطف شل کردن اساسی کیسه راهی مجلس شد و شکوری در دور دوم. در دوران برگزاری دور اول انتخابات رابطه من و آقای اسکندری سرد بود. این روزها کلی فکر کردم تا یادم آمد سر چی! این شاید نشانه بی اهمیت بودن موضوع بود! بعد از مذاکره مستقیم البته یخ ها آب شد! … ادامه دارد
چند نکته: بابت کیفیت بد عکس بالا (روحانی+سلطانی فر) عذرخواهی می کنم. کامنتدونی تا پایان این مقال بسته می ماند. بابت طولانی بودن مطالب هم عذرخواهی می کنم … پاینده باشید
جلسه با حضور همه مدعوین و غیرمدعوین برگزار شد! من در جلسات بسیار زیادی، کاری و غیرکاری، شرکت کرده ام ولی این جلسه با همه آن ها تفاوت داشت. یک جلسه که همه یک حس مشترک و البته دردآلود داشتند، بدون حاشیه، روی اصول توافق و برای پیگیری های بعدی هم تصمیماتی گرفته شد. واقعا کار بزرگی بود. با بررسی امکان موجود از احمد زیدآبادی برای سخنرانی دعوت شد، سالن ورزشی دانشگاه آزاد هم محل برگزاری مراسم اعلام شد. اطلاعیه مراسم را من و عبدالصمد محمدی تنطیم کردیم. عبدالصمد از فعالان دانشجویی دانشگاه زنجان بود که همزمان با انتخابات شوراها با آقای اسکندری آشنا شد و بعدها که آقای اسکندری کانون آگهی و تبلیغات تاسیس کرد با او همراه شد. وقتی بعدها بین اسکندری و رئوف طاهری – از فعالان جبهه مشارکت در زنجان – تا حدی شکرآب شد، طاهری از همراهی عبدالصمد و اسکندری یاد می کرد و می گفت: این من بودم که عبدالصمد و اسکندری را به هم معرفی کردم. عبدالصمد که دو سال و نیمی است کلا از او بی خبرم واقعا در تحلیل های سیاسی کم نظیر است. همیشه فکر می کنم او از زاویه ای به مسائل نگاه می کند که کمتر کسی حواسش به آن است به همین دلیل از همصحبتی سیاسی با او لذت برده ام. رئوف طاهری را به طور خاصی دوست داشتم و فکر می کنم این محبت دو طرفه هم بود. پرمطالعه و عاشق کار تشکیلاتی. آن روزها خیلی به دفتر حزب رفت و آمد داشت. این دوستی ما کم و بیش ادامه داشت تا نمی دانم چرا یک انتقاد کاملا غیرمنصفانه علیه ما در هفته نامه بهار زنجان چاپ کرد سر داستان توجه ما به قضیه گروگانگیری در یک دبیرستان دخترانه در زنجان. بعد یکی از دوستان مطلبی علیه او در پیام چاپ کرد خیلی تند و غلیظ و شاید بی ادبانه! خلاصه به پای من نوشته شد و من البته به علت دلخوری قبلی و بی مورد رئوف از ما به علت درج خبر دست داشتن یکی از ادبی نویسان خوش ذوق در دزدی از دفتر نشریه مهر زنجان ! – همه این ها چند سال بعد البته، در مقام دفاع از خودم بر نیامدم. گمان کردم رئوف در خط ایراد گیریست و توضیح من دوستی مان را تجدید نمی کند. خلاصه آن که حضور و رفت و آمد عبدالصمد و رئوف به دفتر حزب در زنجان هم برای اسکندری و هم برای آن ها مفید بود… مراسم گرامیداشت قربانیان کوی دانشگاه تحت عنوان “گرامیداشت یاد کبوتران خونین بال کوی دانشگاه” باابهت و عظمت کم نظیری در بهترین شرایط زمانی در زنجان برگزار شد. با محوریت دفتر کاگزاران، اصلاح طلبان توانسته بودند نمایش قدرت عظیمی از خود نشان دهند. احمد زیدآبادی خودش با دیدن جمعیت گفت که من برای جمعیت بالای چهل نفر سخنرانی نکرده ام. حالا چهل نفر کجا دو هزار نفر کجا؟ حضور گسترده پلیس ضد شورش در خیابان منتهی به محل برگزاری مراسم واقعا قابل توجه بود. مجری مراسم هم احمد مدادی بود از فعالان خوش فکر و خوش سخن انجمن اسلامی دانشگاه زنجان. زید آبادی خیلی تند ولی با لحن غیر هیجانی حرف هایش را زد و به سلامتی رفت و کل مراسم هم آرام ارزیابی شد هر چند عده ای بعد از مراسم راهپیمایی کردند و شعار دادند. نیروهای اقتدارگرا حدود بیست روز بعد خواستند مقابله به مثل کنند و بسیج دانشجویی حوزه و دانشگاه های زنجان را جلو انداختند و جالب این که فرمت اطلاعیه مراسمشان شبیه مراسم ما بود و از الهام، سخنگوی فعلی دولت، برای سخنرانی دعوت کردند. چند ماه بعد در جریان ملاقات نوبتی فعالان سیاسی با مدیر کل اطلاعات زنجان، که رئوف و عبدالصمد هم بودند، او به شعری که ما در اطلاعیه از آن استفاده کرده بودیم ایراد گرفت. عبدالصمد بعد از جلسه به شوخی می گفت دیگر این کفش ها را نباید بپوشیم حتما جایی از آن میکروفن کار گذاشته اند! /ا
برگزاری مراسم سخنرانی دکتر شکوری در سالروز ارتحال امام هم توسط آقای اسکندری تدارک دیده شد. شکوری سال بعدش به عنوان نماینده زنجان راهی مجلس شد و حالا سردبیر روزنامه اعتماد ملی است. او دارای اجازه اجتهاد از مراجع عظام، استاد دانشگاه تربیت مدرس و دارای سابقه طولانی تالیف و ترجمه و نگارش کتاب است. /ا
دعوت از فائزه هاشمی برای سخنرانی در زنجان هم از جمله برنامه هایی بود که آقای اسکندری در قالب دفتر حزب کارگزاران در زنجان تدارکش را دید . این مراسم با حضور کم سابقه دانشجویان در سالن اجتماعات دانشگاه آزاد زنجان برگزار شد. مصطفی ابطحی رییس وقت دانشگاه آزاد زنجان و مدیر کل فعلی شوراهای وزارت کشور همکاری خوبی در برگزاری هر دو مراسم داشت فقط شرط کرده بود که یک نفر مطمئن باید سئوال ها را قبل از طرح عمومی در جلسه کنترل کند. ابطحی مرا خوب می شناخت و من به اسکندری گفتم که مرا به عنوان کنترل کننده سئوالات معرفی کند. ابطحی هم بلافاصله پذیرفت. اولین اجرای برنامه توسط من آن هم در برنامه کسی چون فائزه هاشمی کوه هیجان را رویم آوار کرد البته اصل اجرا مال سعید مالکی بود و من فقط موقع سئوال و جواب ها بالا رفتم که تولید مضاعف هیجان کردم! بیانیه تند و تیز دفتر حزب هم توسط من نوشته شد، توسط آقای اسکندری اصلاح و تایید شد و توسط یکی از خانم های خبرنگار پیام زنجان به خوبی خوانده شد. آن روزها من تازه خواندن زندگینامه استالین را تمام کرده بودم و حسابی از دست همه دیکتاتورها عصبانی بودم! فکر کنم بعد از همین بیانیه بود که دفتر مرکزی بخشنامه کرد هر نوع بیانیه توسط دفاتر استانی باید با دفتر مرکزی هماهنگ باشد! حزب الله زنجان بعد از این مراسم در مزار شهدا و نماز جمعه علیه ما طومارامضا کرد که یکی از امضا کنندگانش هم من بودم! بروبچه های حزب الله که بعدا آشکارا در به هم ریختن سخنرانی احمد حکیمی پور – نماینده سابق زنجان در مجلس – نقش داشتند بابت این امضا از من تشکر هم کردند! آن ها چند هفته بعد در مسجدی که آقای اسکندری امام جماعتش بود جمع شدند و علیه او بیانیه دادند! تا مدت ها وقتی در گوگل نام مهدی اسکندری را جستجو می کردی اول از همه به همین اطلاعیه بر می خوردی! /ا
همان سال به علت کارشکنی رییس وقت هلال احمر زنجان – سید موسی رضوی – و به رغم انتشار اطلاعیه، مراسم بزرگداشت یاد دکتر شریعتی در سالن هلال احمر برگزار نشد. یادم هست چگونه کسانی طوری از ما که مقابل در بسته سالن جمع شده بودیم فیلم می گرفتند که بدانیم از ما دارند فیلم می گیرند! /ا
اطلاعیه چسبانی شبانه مراسم سخنرانی مرعشی – نماینده وقت کرمان در مجلس و عضو ارشد کارگزاران – هم خیلی جالب بود. خود آقای اسکندری بود با سطل سریش به دست و چند نفر از فعالان دانشجویی. احمد مدادی که در اطلاعیه چسبانی حضور فعال داشت، می گفت: فکر نکنید چون کارگزاران را قبول داریم کمک می کنیم، ما داریم به جامعه مدنی کمک می کنیم! این مراسم با استقبال مواجه نشد و در سالن نهصد نفری صد نفر حضور داشتند. با این همه جلسه خصوصی با مرعشی به واسطه طرح برخی اخبار سطح بالا خیلی مفید بود./ا
آقای اسکندری همه این فعالیت ها را در حالی انجام می داد که از سوی استاندار اول خاتمی در زنجان – مسعود سلطانی فر – به عنوان رییس اداره بازرسی و رسیدگی به شکایات استانداری زنجان منصوب شده بود. سلطانی فر که هم اکنون عضو ارشد حزب اعتماد ملی است و بعد از زنجان استاندار گیلان شد، ارتباط گسترده ای با اسکندری داشت… ادامه دارد
قرار گذاشتیم برای غروب روز دیگر. آن روز من رفتم دفتر نشریه. سعید مالکی آن جا بود. چند دقیقه بعد صدای بالا آمدن تند تند کسی از پله ها آمد که با صدای بلند آواز هم می خواند. مالکی گفت: آقای سردبیر آمد! آقای اسکندری وارد که شد تازه یادم آمد چند سال پیش او را در وضعیتی دیدم که خیلی برایم جالب بود و قیافه اش به یادم ماند. او را چند سال پیش در لباس آخوندی در حالی دیدم که با یک نفر دیگر روی صندلی کنار راننده (ماشین دانشگاه علوم پزشکی) با هم نشسته بودند. خب، واقعا از آخوند جماعت که پست دولتی هم داشته باشد، بعید است که راضی شود صندلی خود را با دیگری شریک شود! همان اول ملاقات برای هر دوی ما مشخص شد یک آشنای مشترک و نزدیک داریم: برادر بزرگ من مدت ها با اسکندری رفاقت داشت و من البته نمی دانستم. بعد ها خود اسکندری به من گفت که در مورد افکار سیاسی من از برادرم سئوال کرده و البته بعد از این که از من خواسته باز مطلب بنویسم. خلاصه آن که آقای سردبیر از من خواست تا با پیام همکاری کنم … انگار آب حیات به پای درخت عشق من برای نوشتن ریخته شد. /ا بعد از ماجرای درگیری در مراسم روز دانشجوی سال هفتاد و هفت در زنجان که من درباره آن مطلب نوشتم رفت و آمد من به دفتر نشریه بیشتر شد. دی ماه بود که آقای اسکندری شد دبیر حزب کارگزاران سازندگی در استان زنجان. ظاهرا به همین دلیل گردانندگان صفحه ادبی پیام زنجان (محمدرضا پریشی و کاظمی) دیگر نخواستند با پیام همکاری کنند. پیام زنجان در کنار این که به اتخاذ رویکردی معتدل شناخته می شد بیشتر وجهه فرهنگی داشت تا سیاسی. طوری که آن روزها دو صفحه ادبی داشت که یکی را پریشی و کاظمی اداره می کردند. این دو که رفتند من پیش خودم گفتم که می توانم نصف این صفحه خالی را مطالب سیاسی کار کنم. زیاد جدی نبودم برای طرح این ایده. روزی داخل دفتر نشریه، آقای اسکندری داشت از اتاقی به اتاق دیگر می رفت و من حین همین رفتن گفتم: با جای خالی صفحه هوای تازه چه می کنید؟ او هم حین همین رفتن گفت: تو می شوی مسوول صفحه سیاسی و مطلب می آوری. راستش جا خوردم! اصلا فکر نمی کردم آقای اسکندری در کمتر از دو ماه از آغاز رفت و آمد من به پیام مسوولیت یک صفحه را به من پیشنهاد کند. گفتم: یک صفحه را نمی توانم. گفت: می توانی و ما هم کمکت می کنیم. به همین سادگی ناگهان شدم دبیر صفحه سیاسی قدیمی ترین نشریه در حال انتشار استان زنجان. این مسوولیت را هفتاد و شش ماه تمام بر عهده داشتم و تا می توانستم نوشتم. اعتمادی که در پیام به واسطه رویکرد آقای سردبیر به من شد تا حد بسیار زیادی مسیر زندگی مرا تغییر داد. من مهندسی عمران می خواندم ولی دل بستم به نوشتن در نشریه و بیشتر سیاسی … دو ماه بعد، انتخابات دور اول شوراهای شهر و روستا فرارسید. این بار آقای اسکندری مرا مسوول ستاد کارگزاران کرد که البته اهل این یکی کار نبودم. از کار در هیچ ستاد تبلیغات انتخاباتی لذت نبرده ام و نبردم! … سال هفتاد و هشت که رسید اتفاق ناگهانی تازه ای افتاد. آقای سردبیر آمد و گفت که من دیگر سردبیر نیستم. ظاهرا مدیر مسوول (حجت الاسلام مصطفی ناصری – نماینده مردم زنجان در سه دوره مجلس – مدیر کل بازرسی سازمان مدیریت و برنامه ریزی تا همین سال قبل و فعلا رایزن فرهنگی ایران در ترکمنستان)، قبول نداشت سردبیر نشریه اش کارگزارانی باشد. یوسف ناصری (نفر سمت راست در عکس بالا – مدیر داخلی نشریه و برادر مدیر مسوول) با حفظ سمت، جای آقای اسکندری نشست البته هیچ گاه از عنوان سردبیر استفاده نکرد. به این ترتیب اسکندری برای دو سال تمام آقای سردبیر نبود ./ا
سال هفتاد و هشت را با فاجعه حمله به دانشجویان در کوی دانشگاه تهران به یادها سپرده ایم. خاطرم هست که عصبیت و هیجان ناشی از این اقدام گروه های فشار و دولت سایه در زهر چشم گرفتن از دانشجویان همه فعالان دانشجویی، سیاسی و مطبوعاتی را در زنجان هم دربرگرفته بود. دفتر حزب کارگزاران در زنجان به محلی برای رفت و آمد طیف های مختلف اصلاح طلب بدل شده بود. نوع رفتار مردم دارانه و توام با تساهل و تسامح آقای اسکندری باعث شده بود از طیف های لیبرال مسلک تا فعالان مجمع روحانیون به این دفتر رفت و آمد داشته باشند. درست به یاد ندارم که عصر روز نوزدهم یا بیستم بود که آقای اسکندری ناگهان پیشنهاد کرد که: زنگ بزنید فلانی و فلانی و فلانی راس فلان ساعت این جا باشند. موضوع جلسه: گرامیداشت یاد قربانیان کوی دانشگاه تهران در زنجان… ادامه دارد
در زندگی همه ما کسانی هستند که حضور و فعلشان به طور آشکاری مسیر زندگی ما را تحت تاثیر “جدی” قرار می دهد… /ا
____________
اگر اشتباه نکنم برای اولین بار در جریان حواشی انتخابات مجلس پنجم در زنجان، یعنی دوازده سال قبل، نام مهدی اسکندری به گوشم خورد. آن موقع اسکندری سردبیر هفته نامه پیام زنجان و هنوز معمم بود. در دانشگاه موضوع ترفند او در اعتراف گیری تلفنی از فرمانده وقت سپاه زنجان که به راحتی در روند انتخابات دخالت می کرد، دهان به دهان می گشت. او تلفن زده و این فرمانده همیشه عصبانی را عصبانی تر کرده بود و او بی توجه به احتمال ضبط صحبت ها مطالب خیلی جالب و مهمی بر زبان آورده بود که در همان سلسله مراتب نظامی هم برایش دردسرساز شد … ماند تا دو سال بعد که در روندی “شانسی” مشتری دائمی پیام زنجان شدم و مطالب طنزی زیر عنوان “گفته ها و شنیده ها” به دفتر نشریه دادم که یک در میان چاپ می شد… اینجا شاید لازم باشد به قدری عقب تر باز گردم… /ا من از وقتی به یاد دارم به خواندن و نوشتن علاقه داشتم. یادم می آید وقتی هنوز خواندن و نوشتن نمی دانستم و با پدر به رستوران می رفتیم من خودکار پدر را می گرفتم و روی کاغذهای کاهی را که داخل لیوان روی میزها می گذاشتند با حسی لذت بخش خط خطی می کردم و ادای نوشتن در می آوردم (الان هم بعضی از نوشته هایم در باطن مثل همان خط خطی هاست !) . در دورانی که هم سن و سال های من منتظر بودند تا در تعطیلات تابستانی فاتحه ای سه ماهه برای قلم و کاغذ بخوانند من اتاق کوچک بالاخانه منزل قدیمی مان را تبدیل به دفتر کار می کردم و فقط دنبال بهانه ای برای نوشتن می گشتم. شاید بخندید اگر که بگویم من روی در این اتاق نوشته بودم : دفتر سعدی! بعد چند بار شروع کردم به خاطره نویسی که البته هیچ کدام از دفتر خاطراتم به آخر نرسید و هر بار به بهانه ای از نوشتن و ادامه دادن منصرف شدم. یک بار وقتی هنوز یازده ساله بودم نشریه ای منتشر کردم در چهار صفحه ، هر صفحه اندازه کاغذ دفتر مشق! اسمش را هم گذاشتم نوید. این نشریه در دو نسخه منتشر می شد که یکی را خودم می خواندم و یکی دیگر را به برادر کوچکترم می فروختم تا مجبور به خواندن مطالب آن شود! از این که شام و نهار چی داریم و مهمان کی خواهد آمد می نوشتم و نقاشی می کردم. البته خودم بعد از مدتی این نشریه را توقیف کردم چون خواننده نداشت! /ا … شهریور سال 77 رسید. نیروهای طرف قرارداد شرکتی که من آن جا کار می کردم در اعتراض به برخورد شهرداری و فرمانداری با آن ها، مقابل دفتر شرکت تجمع اعتراض آمیزی ترتیب داده بودند. این تجمع چهره خیابان را دگرگون کرده و خبر وشایعه در باره این تجمع در شهر پیچیده بود. در همین اثنا خانمی که خود را خبرنگار هفته نامه پیام زنجان معرفی می کرد به شرکت آمد تا خبر تهیه کند. با آذر (صغری) مهرابی همکاری نشد ولی من تا می توانستم اصل ماجرا را به او توضیح دادم . خانم مهرابی رفت و خبر تحصن را چاپ کرد و من مشتاق که ببینم خبر چگونه منتشر شده یک نسخه پیام زنجان خریدم . من تا پیش از آن با نشریات محلی میانه ای نداشتم و آخرین باری که پیام زنجان خریدم از هدر شدن پولم افسوس خورده بودم چرا که نه از شکلش و نه از مطالبش خوشم نیامده بود اما این بار گویی قرار بود اتفاق دیگری بیفتد … از پیام زنجان خوشم آمد و بعد از آن شدم مشتری اش چون به عینه دیدم که دچار تحولات اساسی شده. اولین نوشته ام با مضمونی طنز زیر عنوان گفته ها و شنیده ها در صفحه سه شماره 182 – مهر 77 – چاپ شد. با اسم مستعار محمد.م شروع کردم بعد اسید سولفوریک و بعد جیگ (گیج وارونه)! یکی دو بار هم مطلب جدی نوشتم … تا این که یک روز که برای تحویل یکی از نوشته هایم به دفتر نشریه رفته بودم منشی دفتر گفت که آقای یوسف ناصری – مدیر داخلی نشریه – می خواهد مرا ببیند. ملاقات کوتاه و جالبی بود. آقای ناصری به من گفت که “آقای سردبیر می خواهند شما را ببینند”. آن موقع آقای اسکندری دفتر نبود. قرار شد وقتی برای این کار مشخص شود… ادامه دارد
از هر جای دنیا که بخواهیم به صایین قلعه برویم، نزدیک شهر که می شویم، چشممان به تپه امامزاده یعقوب که می افتد دلمان آرام می گیرد … عکس بالا را در سفر اخیر به صایین قلعه گرفتم. روی عکس کلیک کنید تا در اندازه بزرگتر ببینید
شماره مورخ بیست فروردین هفته نامه پیام زنجان با سرعت هفت و نیم کیلومتر در ساعت در مورخ سی فروردین به دستم رسید! … سه مطلب در این شماره نظرم را به خود جلب کرد: اول سرمقاله خوب آقای اسکندری در باب رها کردن حرمت انسانی و اخلاقی حرفه پزشکی توسط خود پزشکان، دوم مقاله ای با عنوان زبان مادری یا زبان مادر . معتقدم نویسنده فراموش کرده که مردم آذربایجان قبل از حمله اقوام ترک، ترک نبودند. حمدالله مستوفی درباره مردم زنجان مینویسد زبانشان پهلوی راست است. پس اگر قرار بر شناختن زبان مادریست باید صادق بود! مطلب بعدی هم فرم اشتراک پیام زنجان بود: با کدام جمع و تفریق و ضرب و تقسیم هزینه اشتراک سالیانه هفته نامه ای که تک شماره آن پنجاه تومان است با انتشار چهل و هشت شماره در سال، می شود ده هزار تومان؟! … نمی دانم آیا نظام در مبارزه با مفاسد اقتصادی جدی است یا نه؟!! … البته اعتراف می کنم بابت اشتراک پولی پرداخت نمی کنم! /ا