انگاری خون رگ هایم سرد می شود … تپش قلب می گیرم … خواب از سرم می پرد … موی تنم سیخ می شود …وقتی ناگهان یادم می آید که دیگر نیستی … که جایت خالی است … که از جمع ما تفریق شده ای … که مهمان خاکی … دلم برای صدایت تنگ است
فوریه 21, 2007 در 5:31 ق.ظ (Nostalgia, برای دلتنگی ها)
آورا گفت،
فوریه 21, 2007 در 7:38 ق.ظ
محمد عزیز شاید باور نکنی. در آن لحظات که تصادف اتفاق افتاد و من خودم را به بیمارستان رساندم. خیلی به یاد تو و خواهرت و ان نوشته بیمارستان رفتنت افتادم. بسیار یادت کردم و حست را درک کردم.
azkhodbakhish گفت،
فوریه 21, 2007 در 8:55 ب.ظ
محمد عزیز خیلی خوب میفهمم که چه احساسی داری . برات آرزوی صبر وتحمل زیاد دارم . به دختر گلت نگاه کن شاید که قسمتی از روح اون شادروان در دخترت ادامه زندگی بده . مرگ حقه و لازمه زندگی . هر کدام از ما باید دیر یا زود بریم . خوشابه سعادت کسانی که زودتر رفتند … میدونم که جای خالی عزیزانی که از دست دادیم هیچوقت پر نمیشه و قسمتی از قلب ما همیشه پر از عشقیست که به آنها داشتیم ولی زندگی هم ادامه داره و باید شاید حتی مرگ رو نیز گاه به فال نیک بگیریم . یاد همه رفتگان گرامی و روحشون شاد . دختر گلت رو ببوس . سبز باشی .