KIM

شاگردان کلاس اول مدرسه ما زنگ های تفریح در علفزار مسابقه دو می دادند. کیم با لبخند زیبا و موی دم اسبی طلایی رنگش و من، از همه بچه ها سریع تر می دویدیم.
یک بار در حیاط خانه او با هم مسابقه دادیم. یادم نیست کدام یک از ما برنده شدیم.
کیم چند سال بعد، بر اثر یک بیماری که نمی توانستم نامش را تلفظ کنم، مرد.
من، هنوز همراه کیم می دوم.

ROBERT M. DOMINGUEZ

3 دیدگاه

  1. بازرگان گفت،

    فوریه 17, 2007 در 6:29 ب.ظ

    سلام
    ترجمه خوبی بود البته بدون دیدن اصل.منظورم روان و سلیس بود.پس عالی است.نمی دانستم در ترجمه دست دارید.چند تا داستان کوتاه کوتاه برایتان ارسال می کنم ببینید می شود رویشان کار کرد
    قربانت

  2. hamed Samadi گفت،

    فوریه 18, 2007 در 6:44 ق.ظ

    پیشامد ناگوار را تسلیت میگویم.دیرتر از همیشه متوجه شدیم.گو اینکه فهمیدن ما چیزی از غم شما نخواهد کاست.درود ما را پذیرا باشید.

  3. سعید گفت،

    فوریه 18, 2007 در 7:56 ب.ظ

    سلام … می دانم که هنوز در غم رفتن خواهر مانده ای … اما خیلی خوشحالم که اولین متن ترجمه شده ای از تو را خواندم … محمد عزیز امیدوارم همیشه مایه افتخار ما باشی و بمانی …


فرستادن دیدگاه