با آن که می دانم حالا دیگر سرت نه درد می کند و نه گیج می رود، از جای زخم تیغ جراحی خون نمی آید، تنت محتاج ناز طبیبان نیست و معطل نمی شوی زیر این دستگاه و آن دستگاه، روی تخت سخت بیمارستان نیستی و سوزن سرم را به دستت نزده اند … با همه این ها دلم سخت تنگ است برایت. با خودم می گویم کاش می توانستم دست ببرم به همه ساعت های عالم و همه عقربه ها را تا می توانم عقب ببرم … آن گاه می نشستیم و از سفری که قرار بود اسفندماه پیش ما بیایید صحبت می کردیم … خودت خواسته بودی عکس های جدید مهشاد را برایت بفرستم. چرا نماندی پس؟ … خودمانیم چه کسی در همه این سال ها فکر می کرد آخرین دیدار من و تو در اتاق بیمارستان شهدای تجریش خواهد بود؟ در آن دیدار آخر آن قدر دلم می خواست سریع با مهشاد پیشت برسم که نمی دانم مهشاد بغل و بدو پله های آن شش طبقه را چطور بالا آمدم. قلبم داشت از جایش کنده می شد… همه چیز ناگهان شروع شد و … چه زود دیر شد… صدای شکستن دلمان در دوری مادر هنوز به گوش می رسید که این بار تو رفتی … دلم برای گل هایی که آبشان می دادی تنگ خواهد شد، برای خانه ای که زیر دستت برق می زد دلم تنگ خواهد شد. خواهرم! جایت خالیست … دیگر سجاده نمازت را در غروب تابستان های دل انگیز صایین قلعه، روی ایوان خانه نخواهی گشود به انتظار اذان مغرب … /ا
*
مادر روزهای آخر گفته بود که خواهر از همه زودتر پیش او خواهد رفت … یادم هست وقتی مادر رفت، خواهر گریه می کرد و می گفت: تنها دلخوشی ام این است که گفته ای زودتر از همه پیشت خواهم آمد … هیچکدام نمی دانیم چرا مادر چنان گفت و چرا چنین شد… / ا