سکوت
فوریه 26, 2007 در 3:47 ب.ظ (Nostalgia, برای دلتنگی ها)
ناگهان
فوریه 21, 2007 در 5:31 ق.ظ (Nostalgia, برای دلتنگی ها)
The Moon & The Sun
فوریه 20, 2007 در 5:08 ق.ظ (Moon)
I have been writing in the web since more than 3 years ago: first in Persianblog free blog services (now deleted) then in Blogger (here). I have wanted to write English in the web and now I can do it but … but I have a big shortage! That is my low knowledge about English language! Then also I hope “Moon” help me to grow my English language knowledge. Attention please: your help is more effective me than “Moon”. Really you are sun for “Moon” … Moon has light only with sun helping … send me light … teach me …
Best regards.
نام کوچک
فوریه 19, 2007 در 9:31 ق.ظ (Nostalgia, برای دلتنگی ها)
آخرين سوتاش را بدمد
و فانوس ِ سبز
به تکان درآيد: /ا
نامي به کوتاهي آهي
KIM
فوریه 17, 2007 در 6:12 ق.ظ (Book, Nostalgia, برای دلتنگی ها, کتاب)
شاگردان کلاس اول مدرسه ما زنگ های تفریح در علفزار مسابقه دو می دادند. کیم با لبخند زیبا و موی دم اسبی طلایی رنگش و من، از همه بچه ها سریع تر می دویدیم. /ا
یک بار در حیاط خانه او با هم مسابقه دادیم. یادم نیست کدام یک از ما برنده شدیم. /ا
کیم چند سال بعد، بر اثر یک بیماری که نمی توانستم نامش را تلفظ کنم، مرد. /ا
من، هنوز همراه کیم می دوم. /ا
ROBERT M. DOMINGUEZ
گل هایی که دیگر آب شان نخواهی داد
فوریه 14, 2007 در 8:02 ق.ظ (Nostalgia, برای دلتنگی ها)
با آن که می دانم حالا دیگر سرت نه درد می کند و نه گیج می رود، از جای زخم تیغ جراحی خون نمی آید، تنت محتاج ناز طبیبان نیست و معطل نمی شوی زیر این دستگاه و آن دستگاه، روی تخت سخت بیمارستان نیستی و سوزن سرم را به دستت نزده اند … با همه این ها دلم سخت تنگ است برایت. با خودم می گویم کاش می توانستم دست ببرم به همه ساعت های عالم و همه عقربه ها را تا می توانم عقب ببرم … آن گاه می نشستیم و از سفری که قرار بود اسفندماه پیش ما بیایید صحبت می کردیم … خودت خواسته بودی عکس های جدید مهشاد را برایت بفرستم. چرا نماندی پس؟ … خودمانیم چه کسی در همه این سال ها فکر می کرد آخرین دیدار من و تو در اتاق بیمارستان شهدای تجریش خواهد بود؟ در آن دیدار آخر آن قدر دلم می خواست سریع با مهشاد پیشت برسم که نمی دانم مهشاد بغل و بدو پله های آن شش طبقه را چطور بالا آمدم. قلبم داشت از جایش کنده می شد… همه چیز ناگهان شروع شد و … چه زود دیر شد… صدای شکستن دلمان در دوری مادر هنوز به گوش می رسید که این بار تو رفتی … دلم برای گل هایی که آبشان می دادی تنگ خواهد شد، برای خانه ای که زیر دستت برق می زد دلم تنگ خواهد شد. خواهرم! جایت خالیست … دیگر سجاده نمازت را در غروب تابستان های دل انگیز صایین قلعه، روی ایوان خانه نخواهی گشود به انتظار اذان مغرب … /ا
شبنم پاکیزه
فوریه 12, 2007 در 5:59 ق.ظ (Nostalgia, برای دلتنگی ها)
سکوت بود و نسیم
فوریه 12, 2007 در 5:55 ق.ظ (A sense, یک حس)
خواهر
فوریه 3, 2007 در 5:45 ق.ظ (Nostalgia, برای دلتنگی ها)
خدای بزرگ مهر و وفا!/ا
در گوشه کوچکی از این زمین بزرگ، روی تخت بیمارستان، تندیس مهربانی و وفا با زخمی در سر به یادگار مانده از تیغ جراحی، بی هوش خوابیده، باید زودتر از این ها چشم می گشود … خدایا! من درخشش دوباره چشمان خواهرم را از تو می خواهم … /ا

