سکوت

اینجا به احترام سکوت یک دقیقه بمیرید
رویا تفتی

ناگهان

انگاری خون رگ هایم سرد می شود … تپش قلب می گیرم … خواب از سرم می پرد … موی تنم سیخ می شود …وقتی ناگهان یادم می آید که دیگر نیستی … که جایت خالی است … که از جمع ما تفریق شده ای … که مهمان خاکی … دلم برای صدایت تنگ است

The Moon & The Sun


I am very happy because I hope “Moon” will help me to contact with non Iranian blog writer in the world.
I have been writing in the web since more than 3 years ago: first in
Persianblog free blog services (now deleted) then in Blogger (here). I have wanted to write English in the web and now I can do it but … but I have a big shortage! That is my low knowledge about English language! Then also I hope “Moon” help me to grow my English language knowledge. Attention please: your help is more effective me than “Moon”. Really you are sun for “Moon” … Moon has light only with sun helping … send me light … teach me …
Best regards.

نام کوچک

کاش دل‌تنگي نيز نام ِ کوچکي مي‌داشت
تا به جان‌اش مي‌خواندی:
نام ِ کوچکي
تا به مهر آوازش مي‌دادی،

همچون مرگ
که نام ِ کوچک ِ زنده‌گي‌ست
و بر سکّوب ِ وداع‌اش به زبان مي‌آوری
هنگامي که قطاربان
آخرين سوت‌اش را بدمد
و فانوس ِ سبز
به تکان درآيد:
نامي به کوتاهي‌ آهي
که در غوغای آهنگين ِ غلتيدن ِ سنگين ِ پولاد بر پولاد
به لب‌جُنبه‌يي بَدَل مي‌شود:
به کلامي گفته و ناشنيده انگاشته
يا ناگفته‌يي شنيده پنداشته.

شاملو

KIM

شاگردان کلاس اول مدرسه ما زنگ های تفریح در علفزار مسابقه دو می دادند. کیم با لبخند زیبا و موی دم اسبی طلایی رنگش و من، از همه بچه ها سریع تر می دویدیم.
یک بار در حیاط خانه او با هم مسابقه دادیم. یادم نیست کدام یک از ما برنده شدیم.
کیم چند سال بعد، بر اثر یک بیماری که نمی توانستم نامش را تلفظ کنم، مرد.
من، هنوز همراه کیم می دوم.

ROBERT M. DOMINGUEZ

گل هایی که دیگر آب شان نخواهی داد

خواهر مهربانم
با آن که می دانم حالا دیگر سرت نه درد می کند و نه گیج می رود، از جای زخم تیغ جراحی خون نمی آید، تنت محتاج ناز طبیبان نیست و معطل نمی شوی زیر این دستگاه و آن دستگاه، روی تخت سخت بیمارستان نیستی و سوزن سرم را به دستت نزده اند … با همه این ها دلم سخت تنگ است برایت. با خودم می گویم کاش می توانستم دست ببرم به همه ساعت های عالم و همه عقربه ها را تا می توانم عقب ببرم … آن گاه می نشستیم و از سفری که قرار بود اسفندماه پیش ما بیایید صحبت می کردیم … خودت خواسته بودی عکس های جدید مهشاد را برایت بفرستم. چرا نماندی پس؟ … خودمانیم چه کسی در همه این سال ها فکر می کرد آخرین دیدار من و تو در اتاق بیمارستان شهدای تجریش خواهد بود؟ در آن دیدار آخر آن قدر دلم می خواست سریع با مهشاد پیشت برسم که نمی دانم مهشاد بغل و بدو پله های آن شش طبقه را چطور بالا آمدم. قلبم داشت از جایش کنده می شد… همه چیز ناگهان شروع شد و … چه زود دیر شد… صدای شکستن دلمان در دوری مادر هنوز به گوش می رسید که این بار تو رفتی … دلم برای گل هایی که آبشان می دادی تنگ خواهد شد، برای خانه ای که زیر دستت برق می زد دلم تنگ خواهد شد. خواهرم! جایت خالیست … دیگر سجاده نمازت را در غروب تابستان های دل انگیز صایین قلعه، روی ایوان خانه نخواهی گشود به انتظار اذان مغرب … /ا
*
مادر روزهای آخر گفته بود که خواهر از همه زودتر پیش او خواهد رفت … یادم هست وقتی مادر رفت، خواهر گریه می کرد و می گفت: تنها دلخوشی ام این است که گفته ای زودتر از همه پیشت خواهم آمد … هیچکدام نمی دانیم چرا مادر چنان گفت و چرا چنین شد… / ا

شبنم پاکیزه

او شبنم پاکیزه ای بود
که در دام گل خورشید افتاد
فروغ

سکوت بود و نسیم

از همه دوستان و عزیزانی که درگذشت خواهر مهربانم را تسلیت گفتند سپاسگزارم. از علیرضا و گیتی /سیدنی، سعید مالکی / وبلاگ آن سوی دیوار، یاسمن / وبلاگ کلک خیال انگیز، شهره / وبلاگ از خود با خویش، علیرضا بازرگان / وبلاگ سر در نمی آورم، آیدین فرنگی / وبلاگ یادداشتهایی برای مخاطب احتمالی، مهدی جلیل خانی / وبلاگ بوی کاغذ، نرگس / وبلاگ از روی سادگی؟، امید / وبلاگ مسافری در کویر، محسن سالک / وبلاگ یادداشت های یه مرد تنها، محمد واعظی / وبلاگ این خانه سیاه است، آورا / وبلاگ آورا … عزیزان و دوستانم در روزنامه مردم نو / به خصوص علیرضا اسکندریون، سعید افشار و حمیدرضا عسگری نژاد، همکاران سابق و دوستانم در هفته نامه پیام زنجان، رحمت ا.. بیگدلی / مدیر مسوول هفته نامه بهار زنجان، مسیح الله سلطانی / مدیر مسوول هفته نامه صدای زنجان، مسعود اطاعتی و فرید احدیان / از فعالان مطبوعاتی زنجان، علی ربیع نیا – ناصر مقدم – محمد ربیع احمدخانی و جواد بازرگان / از همکاران سابق، خانواده محترم بابایی ، فریبرز معجزاتی و محمود غفاری / از دوستان و همکاران سابق مطبوعاتی، جمعی از دوستان دوران دبیرستان و دانشگاه، از تمامی همکارانم در تهران و بندرعباس … از همه سپاسگزارم. /ا

خواهر آسمانی شد

خواهر

تصمیم ناگهانی، مسافرت، تهران، بیمارستان …، عیادت خواهر، … زنجان، سرما، پیام زنجان، مردم نو، صایین قلعه، محمد آقا، محله قدیمی، سلمانی دوران کودکی، ناگهان آنفولانزا، تب، سرفه، درد، سکوت، بدقولی، خیابان های قفل شده از حماقت، … دوباره تهران، دوباره خواهر، عمل جراحی، بیهوشی، بیهوشی، بیهوشی، نگرانی، بغض، دعا …

خدای بزرگ مهر و وفا!/ا
در گوشه کوچکی از این زمین بزرگ، روی تخت بیمارستان، تندیس مهربانی و وفا با زخمی در سر به یادگار مانده از تیغ جراحی، بی هوش خوابیده، باید زودتر از این ها چشم می گشود … خدایا! من درخشش دوباره چشمان خواهرم را از تو می خواهم …