چیزهایی که روح دارند

همه ما در زندگی “چیز”هایی داریم که فراتر از یک “چیز” هستند. فراتر از یک کاغذ و چوب خشک ، فراتر از یک آهن سرد و فراتر از ظاهر … روح دارند. روحی که دست در گردن گذشته ما انداخته. /ا
**
یک تصویر مبهم از روزی آفتابی در بیست و هشت سال قبل را به یاد می آورم که برادرم (علیرضا) دستم را گرفت و برد جایی که پیکان زرد رنگ تازه پدر پارک شده بود … پیکان زرد رنگ به شماره 12226 پیش ما آمده بود و من اولین بار “چیز”ی را دیدم که قرار بود فراتر از “چیز” شود، فراتر از مجموعه ای آهن و پلاستیک و لاستیک … این پیکان در طول مدتی که پیش ما بود بارها ماشین عروسی دوستان و آشنایان شد، بارها و بارها باغ های صایین قلعه را بالا و پایین رفت، مرکبی شد برای رسانیدن کسانی که چشمانمان به جمال دوست داشتنی شان روشن می شد. سفیر سفر و رفیق راه هایمان شد. به یاد مشق نوشتن روی صندلی عقبش می افتم به گاه سفرهای نوروزانه، به یاد روزی که با هیجانی وصف ناپذیر برای اولین بار راندمش، به یاد روزی که موقع راندنش آتش گرفت که اگر کمک رهگذران نبود، زیر دست من تمام کرده بود ! ، به یاد روزهایی که مادر مرحوم در بدرقه مسافران خانه مان آن قدر دم در می ایستاد تا آن پیکان زرد رنگ از دیده نگران و مهربانش محو شود، به یاد آن روزهایی که پدر زیر سایه درختان باغ میوه پارکش می کرد و ما می دویدم توی باغ و بازی می کردیم. سیزده بدر را با “او” به در می کردیم در باغ هایی که زمین خاکستری اش چه شادمانه بوی بهار می داد. تپه های راه رسیدن به امامزاده یعقوب را با او پشت سر می گذاشتیم. وسواس پدر را در علاج دردهایش و روزهای سخت و خوشش را از یاد نخواهم برد. روزی که در هفت سال پیش از ما دزدیدنش همه ما غصه دار شدیم. انگار همه کسانی هم که عادت کرده بودند پدر را هر روز پشت رل آن در کوچه و خیابان ها ببینند غصه دار شده بودند. دزدان اما دو ماه بعد جایی پارکش کردند و تماس گرفتند و گفتند بروید برش دارید ! ما رفتیم و آن رفیق قدیمی را تکیده و رنجور یافتیم. من “او” را تا خانه راندم. همه خیلی خوشحال شدیم. بعدتر پدر ماشین تازه ای خرید و “او” رفت خانه برادر بزرگتر. در آن تابستان منحوس دو سال قبل که مادر در بستر بیماری افتاده بود ما سه برادر با این رفیق پیر با دلی که در گوشه گوشه اش به دنبال امید بودیم راهی دیدار مادر می شدیم و در راه بازگشت، دلمان شکسته بود، شکسته تر از روز قبل. او همه این ها را می دید و حس می کرد. ما لبریز از بغض می شدیم. خاطر آن پیکان زرد لبریز بود از یاد گریه و خنده و سکوت تک تک ما … چند روز قبل او رفت … فروخته شد … او اما نمی تواند ما را فراموش کند همچنان که ما او را هر چند فرسنگ ها با هم فاصله داشته باشیم و هر چند جای او را ماشینی جوانتر و به روزتر پر کرده … روح پیکان زرد رنگ به شماره 12226 دست در گردن گذشته ما انداخته است.