یادم می آید سال های آخر دبیرستان دوستی داشتم که حتما می خواست برود زمین شناسی بخواند. من رفته بودم دانشسرا که معلم بشوم. او می خواست زمین شناسی بخواند آزمایش کند ببیند سنگ و خاک اینجا (اردبیل) چه دارد که این همه بچه هایش را از خودش رم می دهد. یکی دو سال پیش دیدمش. مثل من مقیم تهران بود و هنوزبه همان غلظتی ترکی حرف می زد که من می زنم. چند ساعتی که با هم بودیم همه اش از اردبیل گفتیم ، از کوچه پس کوچه هایش ، از تاسوعا و عاشورایش، از خاک باد پاییزی اش، از عقلا و دیوانه هایش و از خاک دامن گیری که یک لحظه ولمان نمی کند … و البته دوستم هنوز پی جوی سنگ و آزمایشش بود. گفتیم شاید همین است! این خاک می گوید: اگر می خواهی خودت را ببینی، باید از خودت فاصله بگیری. /ا
پاراگراف بالا از پیام داود غفارزادگان (به مراسم نکوداشتش در اردبیل) خیلی به دلم نشست. غفارزادگان برنده جوایزی چون جایزه بیست سال داستان نویسی ایران و نشان ماه طلایی جشنواره برگزیدگان ادبیات کودک و نوجوان بوده و کتابهایش به زبا نهای دیگر هم ترجمه شده است … از
نباتی مقدم عزیز که “آوای اردبیل” را برایم می فرستد ممنونم. نوشته غفارزادگان (دایی جان همین نباتی مقدم عزیز) را در شماره بیست و هفت آبان آوای اردبیل خواندم … و لذت بردم. /ا