صدام تو مردی. باورت می شود؟


صدام تو مردی. باورت می شود؟ … می دانی به فرمان تو چقدر “خون” بر زمین ریخته شد؟ لابد نمی دانی! با این همه کوچه و خیابانی که ساخته شده هنوز کوچه و خیابان های بسیاری در شهرها و روستاهای ما نام کسانی را با خود دارند که در جنگی که آتشش را تو افروختی، کشته شدند. زندگی ها ویران کردی، امید ها بر باد دادی، کُشتی و سوختی و بردی. گورستان ها آباد کردی تو ای صدام. سربازانت بلوک سیمانی بر سر اسیران کوبیدند و با چکش به جان دندان هایشان افتادند و با مرگ و شکنجه در غربت مانوس شان کردند. می دانی مادران چند خانه در ایران روز و شبشان را با چشم دوختن به نگاه خیره فرزندانشان توی قاب های تیره عکس گذراندند؟ … نه نمی دانی، ندانستی، نخواستی که بدانی … دیشب که شنیدم قرار است صبح شنبه به دارت بکشند، مدام به آخرین شب دیکتاتور فکر می کردم. حتما بابت خدمتی که به مردم کشورت کردی، خیلی از خودت راضی بودی. مثل همه دیکتاتورها مطمئن بودی که همه کار کردی تا مردمت خوشبخت باشند ولی خب، نشدند! … خوشحالم که مردی هر چند خیلی دوست داشتم که آن قدر زنده بمانی تا نهایت ذلت را لمس کنی. مایه عبرت شوی برای همه کسانی که اکسیژن خودشان را در خفقان مردمانشان جستجو می کنند. تو زیر خاک می روی. پیش آنانی که به حکم تو هست و نیستشان یا با خاک یکسان شد یا به زیر خاک رفت. خوش نخواهی گذراند اما امیدوارم این اجازه را داشته باشی که هر از چند گاهی به خواب دیکتاتورها بیایی. هنوز کسانی که مثل تو فکر می کنند و حکم می رانند کم نیستند… صدام تو مردی. باورت می شود؟

راز سر به مهر

هفت دی ماه 85 (پنج شنبه)، راز سر به مهر سه سالگی را پشت سر می گذارد. بیست و یک ماه در پرشین بلاگ و از پانزده ماه پیش در بلاگ اسپات … گفتنی و نگفتنی بسیار است … اما خیلی خوشحالم که گوشه ای در دنیای مجازی به من بخشیده شده … گوشه ای دنج و آرامش بخش … /ا

منم بازی

سعید رزاقی عزیز منو به بازی وبلاگی شب یلدا دعوت کرده. حتما می دونید که در این بازی هر کسی که به بازی دعوت شده پنج چیزی رو که فکر میکنه بلاگرهای دیگه در موردش نمی دونن می نویسه و سر آخر خودش هم پنج نفر رو به ادامه بازی دعوت می کنه. جالبه نه؟! … حالا من: /ا

خوش باورم وحشتناک و برای “نه” گفتن باید حالا حالا تمرین کنم! اکثرا در این باره دچار عذاب وجدان میشم البته با تاخیر به خصوص در عرصه خرید از بازار! /ا

تا حد قابل توجهی خواب دوست هستم که البته بعد از تشریف فرمایی مهشاد خانم این استعدادم تا حدی سرکوب شده و هزار البته به انرژیی که توی خنده ها و نگاه این دلبرک خانم هست می ارزه /ا
نسبت به جریانات تجزیه طلب به خصوص نسبت به پان ترکیست ها فوق العاده حساسم. حالگیری از کسانی که فکر می کنم دروغ می گن و دو دوزه بازن (از جمله پان ترکیست ها) برام لذت بخشه. /ا
آرزو دارم در یک کشور آزاد کار حرفه ای مطبوعاتی بکنم. فکر می کنم ایران بودن چنین کشوری به عمر همچو منی قد نده! /ا
در طول عمرم فقط یک بار (آن هم به علت تاثیر دوست ناباب !) زنگ دری رو زدم و در رفتم . بابت همون یک بار هم شرمنده و ناراحتم هنوز. /ا

خب طبق قوانین این بازی من هم
رو به ادامه این بازی دعوت می کنم. امیدوارم قبلا از جای دیگری به این بازی دعوت نشده باشن و رومو زمین نندازن! /ا

مهشاد 24

من نمی دونم چلا این همه مطالب تکلالی توی کتابا می نویسن

دنیایی که سر جایش نمی ماند

کم اتفاق می افتد حد فاصل دو فلکه ی (محله ی ) کوچشمکی را در زنجان طی کنم و به یاد آن روز سرد زمستانی هفت – هشت سال پیش نیفتم … روزی که توی یه کافی شاپ من و سید پیمان هر کدام یک لیوان شیرکاکائوی داغ مهمان علیرضا شدیم. بهانه ای و فرصتی پیش آمده بود که ما سه تن، به عنوان سه هم دانشگاهی دوست، قدمی در هوای سرد زمستانی خیابان های زنجان بزنیم. قرعه به نام کوچمشکی افتاده بود. نمی دانم آن کافی شاپ سر جایش هست یا نه؟! ما سه تن اما خیلی هم از هم و هم از زنجان دور شده ایم: من در جنوب ایرانم، سید پیمان در جنوب آفریقا و علیرضا در استرالیا … کسی می توانست در آن بعداز ظهر سرد زنجان کف دست ما را ببیند و بگوید هفت – هشت سال بعد هر کدام کجاییم؟! / ا

شطرنج

کاری از بهرام ارجمندی

یلدا

امشب خورشید بیشتر از هر شب دیگری می خوابد. امشب شب یلداست. شب زیباترین انتظار برای دورترین صبح. شبی که آفتاب از پس آن می آید که بیشتر و بیشتر با ما باشد. نه که شب بد باشد، نه. حتی تصویری نیز از سکوت و آرامش نهفته در شب را در دل هیچ پناهگاهی نخواهی یافت. اما شب یلدا آغاز بازگشت روشنایی است که دوستش داریم … شب یلداتان مبارک … /ا

با چشمانی خیره به تقدیر فلک و دلی حسرت بار، شب یلداهای ما با یاد خیر دو عزیز سپری می شود: آقا رضا (که بیست و دو سال قبل) و مهدی (که پنج سال قبل) در طولانی ترین شب سال و در جاده های سرد این دیار، ساعت عمرشان از حرکت باز ایستاد. تصور طلوع خورشیدهایی که برای همیشه غروب کرده اند، چه لذت بخش است و چه درد آور وقتی فراتر از تصور نمی رود این طلوع … /ا

چرا انتخاب صرفا برای قیافه؟ /ا

مردم برخی شهرها – از جمله زنجان خودمان – همچون دو دوره قبلی انتخابات شوراها، صرفا بر اساس جذابیت های ظاهری زنانه برخی کاندیداهای محترم ، به آنان رای داده و آن ها را به عنوان نماینده خود در عرصه مدیریت شهری برگزیده اند. به نظر می رسد چنین رویکردی باید به طور جدی مورد توجه قرار گیرد. انتخاب یک نماینده “صرفا” بر اساس قیافه، آرایش و بزک و جلوه فروشی می تواند ناشی از عوامل زیر باشد: /ا

مردم با همه علاقه ای که به بهبود وضعیت مدیریت شهری دارند، نمی دانند نماینده شان در عرصه مدیریت شهری باید چه ویژگی هایی داشته باشد. اگر چنین باشد رسانه ها، نخبگان و مدعیان هدایت فرهنگی و اجتماعی مقصر اصلی هستند

برای مردم رفع کاستی های مدیریت شهری اهمیتی ندارد، همه کاستی ها و کمبود ها را تحمل می کنند و در کنار روند زندگی روزمره (با همه سختی هایش)، انتخاب نماینده برای شورا را حداکثر در حد یک تفریح در کنار سایر تفریحات ارزیابی می کنند. چنین وضعیتی به زندگی در لجنزار و بالش کردن جسد بادکرده حیوانات می ماند
مردم دچار عقده های فروخورده شدید جنسی هستند و در هیچ فرصتی (مخصوصا در نهان) از ابراز آن شرم ندارند. انتخابات و رای گیری مخفی هم مجالی است برای بروز این غریزه ظاهرا سرکوب شده .
به هر روی به نظر می رسد در پیشگاه دمکراسی نتوانیم به افتخار سرمان را بالا نگه داریم. شاید برای عذرخواهی از دمکراسی و بالاتر از آن، عذرخواهی از شان انسانی خودمان، هنوز دیر نشده باشد.

مهشاد 23

من چاهال ماهم تمون سدا ! /ا

ترجمه (!): بدانید و آگاه باشید که من چهار ماهه شدم ! /ا

این خاطرات باز نیافتنی

تا بچه بودم آرزو می کردم که کاش آدم بزرگ بودم ! می دانستم که اگر نمیرم این آرزو محقق خواهد شد. و خب شد. حالا اما می دانم حتی اگر زمین هم به آسمان برود (یا آسمان به زمین بیاید) دستم به گذشته نخواهد رسید! عجب چیزی است این گذر زمان … این خاطرات بازنیافتنی … /ا

« Older entries