ایرنا به نقل از مدیرکل فرهنگ و ارشاد اسلامی استان زنجان اعلام کرده که نخستین جشنواره بین المللی تئاتر جهان اسلام در استان زنجان اوایل سال آینده برگزار می شود. محمد اجلی که به پاداش هدایت ستاد تبلیغات انتخاباتی احمدی نژاد در استان زنجان در آستانه بازنشستگی سکان هدایت اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی استان زنجان را برعهده گرفت، در حالی از برنامه ریزی برای برگزاری این جشنواره خبر داده که در کل استان زنجان یک سالن استاندارد برای اجرای تئاتر وجود ندارد و امکانات اقامتی برای مهمانانی از “جهان اسلام” در آن مهیا نیست. هر چند به نظر می رسد رویکرد دولت احمدی نژاد و شخص رییس جمهوری در ایفای نقش رهبری برای جهان اسلام در قالب اظهاراتی که فقط به درد صفحه اول روزنامه ها می خورد و قلم فرسایی مشتاقان جان بخشیدن به فضای جنگ و ستیزه جویی، در طرح این ایده به ظاهر هنری ولی در اصل سیاسی بی تاثیر نبوده است، ولی شاید لازم باشد جناب مدیر کل قبل از دوره افتادن برای گرفتن بودجه از این جا و آن جا (که به هر حال به بیت المال متصل خواهد بود)، لختی با خود بیندیشد که برگزاری چنین جشنواره پرهزینه ای در حالی که هنر تئاتر در دنیای اسلام حرفی برای گفتن ندارد و در ایجاد ارتباط با مخاطبان نیز ناتوان است، چه قله ای را خارج از عرصه سیاست بازی برای فتح برگزیده است؟! شاید جالب باشد که بدانید این اداره کل از پرداخت سیصد هزار تومان هزینه چاپ نشریه انجمن ادبی اشراق زنجان بازمانده است! این یعنی چیرگی سیاست بر هنر. فقط همین. / ا
قلعه تنهایی
نوامبر 18, 2006 در 6:10 ق.ظ (Nostalgia, برای دلتنگی ها)
یک حیاط بزرگ انتهای یک کوچه بن بست با درختان گردویی که تقریبا همه کف باغچه بزرگ خانه را سایه می اندازند. تا چند سال پیش آمد و رفت زنبورهای عسل به کندوهای عسل در گوشه ای از باغچه نیز این خانه را هر چه بیشتر به طبیعت نزدیک کرده بود … قسمت مسکونی خانه را هم چند سال پیش کلا تخریب کردند و از نو ساختند… کسی که بخواهد درباره این خانه صحبت کند حتما به همین چیزهایی که من گفتم اشاره می کند … اما من این جا می خواهم از کسی که این روزها و شب ها تنهایی خود را در این خانه به خاطر زمان می سپارد صحبت کنم … مادر تنهای ساکن در این خانه سه فرزند جوان خود را طی کمتر از پانزده سال از دست داد: هر کدام به دلیلی و هر کدام روزی . در تابستان منحوس دو سال قبل هم ابتدا صمیمی ترین دوست و خواهر و با فاصله یک ماه همسرش را از دست داد. چند ماه قبل تر از آن هم کوچکترین فرزندش برای ادامه تحصیل راهی دیار غربت شده بود. وقتی هر از چند گاهی به خانه شان می روم چشمم به عکسی روی تاقچه می افتد که اوست و همسرش و فرزند غریب و یکی از نوه ها. همه رو به دوربین می خندند … آن شب بدون اینکه یادآوری کنم یادم هست که سالگرد درگذشت موسی است، که با هم خیلی رفیق شده بودیم، زنگ زدم تا با او صحبت کنم. خیلی خوشحال شد. با خودم تصور می کردم در آن قلعه سکوت و تنهایی، صدای زنگ تلفنی او را شاد می کند … شاید هیچ کس به اندازه آن درختان، وفادارش نمانده اند که همچنان هم سایه می بخشند و هم ثمر