ماهگرد سوم

صورتم را می آورم جلو، جلو و جلوتر … تا جایی که نسیم بازدمش صورتم را نوازش کند … موهایش را بو می کشم … پیشانی اش را می بوسم … دستانش را می گیرم و روی چشمانم می گذارم … زل می زنم به ظرافت نهفته در انگشتانش، به چشمانش که وقتی خیره می کندشان به چشمانم، مسحورم می کند … وقتی سرش را روی سینه ام می گذارد یا به خنده ای لبانش چون غنچه ای می شکفد، مثل این است که پاک ترین هوا را به ریه هایم دمیده اند … مشتاقانه منتظر روزی هستم که به اسم صدایم کند … مهشاد کوچولوی ناز ما، سه ماهه شد / ا

2 دیدگاه

  1. azkhodbakhish گفت،

    نوامبر 14, 2006 در 10:07 ب.ظ

    محمد عزیز هیچ چیزی زیباتر از داشتن فرزند نیست …باور کن هرروز که میگذره اینقدر این موجود کوچک برات مهم و ارزشمندتر میشه که گاه فکر میکنی نفست بند اومده . زمانی میبینی که حاضری برای این موجود بی نظیر حتی زندگیت رو هم بدی . امیدوارم که در کنار دختر و همسر نازنینت همیشه شاد و اینگونه پر احساس و لبریز از عشق باشی . مهشاد خوشگله رو از قول من خیلی ببوس مخصوصا اون لپای کپلی ناز نازیشو . سبز باشی .

  2. نرگس گفت،

    نوامبر 16, 2006 در 3:28 ب.ظ

    وای…به این زودی شد سه ماه؟؟؟ خیلی زود میگذره… چشم بهم بذارید صداتون میکنه بابایی …بابایی.. بعد باز یه پلک دیگه بزنید..دستشو گرفتید میبریدش مدرسه…باز طی یه پلک زدن دیگه میبینید خواستگار براش اومده :دی… خدا هم شما رو برای مهشاد کوچولو هم مهشاد کوچولو رو برای شما صحیح و سلامت نگه داره..


فرستادن دیدگاه