یاد گذشته

امروز اول مهر است … به یاد اول مهر بیست و پنج سال پیش می افتم … روزی که من هم دانش آموز شدم. من از قبل از مدرسه رفتن هم علاقه عجیبی به سیاه و خط خطی کردن کاغذ داشتم. مثل حالا! ولی خب الان مستقیما تایپ می کنم و کاغذ حرام نمی شود! یادم هست چند روز قبل از مدرسه رفتن به رسم آن روزهای خودمان، پدر برایم دفتری خرید. من هم فکر کردم این هم از آن دفترهایی است که درست شده تا به عشق خودم در آن خطی خطی کنم و در اوج خلاقیت نقاشی، ولی نگو این دفتر قرار است اولین دفتر دانش آموزی من باشد! روز مدرسه سوار ترک موتوری شدم که برادرم علیرضا می راند و رفتیم مدرسه که آن روزها اسمش “قدس” بود. تا رسیدم یادم آمد که هیچ دفتر و قلمی با خودم نیاورده ام. علیرضا برگشت و برایم دفتر و قلم از خانه آورد. دفتر اما از همه دفترهای قبلی ام لاغرتر بود. دقت که کردم دیدم این همان دفتری است که صفحات سیاه شده اش کنده شده ! … همین الان هم یادم هست در کدام کلاس و کدام تخت دبستانمان می نشستم. معلم مان آقای تقی واعظی بود. همه این حروفی که این روزها از آن ها کمک می گیرم تا حس و منظور خودم را منتقل کنم یا جرعه ای از حس و منظور دیگران را بچشم برای اولین بار از آقای واعظی آموختم. خدا حفظش کند. هر وقت که می بینمش گویی به بیست و پنج سال پیش پرتاب می شوم! … /ا
نکته (!): همیشه از غرق شدن در حس گذر زمان نوعی سرما و دلتنگی وجودم را در بر می گیرد. حسی که نمی دانم چرا دوستش دارم! شاید به همین دلیل است که تماشای فیلم درخت گلابی مهرجویی را خیلی دوست دارم. این فیلم لبریز از حس گذر زمان است. /ا