توضیح ضروری
July 31, 2006 at 4:52 am (Media, رسانه)
حزب الله
July 27, 2006 at 7:52 am (Political, سیاسی)
خلاصه ای از گذشته
July 23, 2006 at 5:43 am (Nostalgia, برای دلتنگی ها)
*
خانه پدری دو باغچه بزرگ دارد. مرز این دو باغچه راهی است که حیاط خانه را با دری قهوه ای رنگ به حیاط دیگر خانه می رساند. بیست و یک سال قبل که به این خانه اسباب کشی کردیم این دو باغچه نبودند. روزی پدر آمد و طرحی ریخت برای این دو باغچه و حیاط و آن راهرو بین دو باغچه متولد شد. اگر از پشت پنجره اتاق نشیمنی که نشیمن بودنش را هم مادر مرحوم انتخاب کرد، رو به بیرون نگاه کنی یک باغچه سمت راست قرار می گیرد ، یک باغچه سمت چپ. بعد از کاشتن درخت در این دو باغچه بعضی درخت ها در طول سال های بعد خشک شدند و البته درخت های تازه جای خالی آن ها را پر کردند. در آن راهرو که قدم می گذاشتی سمت چپ اول یک درخت گیلاس بود. بار خوبی می آورد. یکبار مریض شد. پدر هرسش کرد. حالش خوب شد و یک سال دیگر گیلاس هایش را خوردیم. ولی این درخت هوای ماندن نداشت. بالاخره خشک شد. درخت گیلاس دومی هنوز اما بار می دهد. جای آن گیلاس خشک شده درخت فندق نشست که حالا کسی برای خودش شده: سبز و خوشگل. سمت راست این راهرو با درخت سیب گلاب شروع می شود. از اول بار داشته و همیشه سیب های خوشمزه تحویل داده. هنوز هم هست هر چند پیر شده و برگ هایش زود می ریزد. مادر همیشه حواسش بود که وقتی از دیار غربت به خانه پدری آمدم یادم بیاندازد که از سیب هایش بخورم! دو سالی است که مادر نیست و من هم سیب گلاب خانه پدری را نمی خورم. در همین راهرو سیمانی بود که در من برای اولین بار شور نوجوانی جرات موتور سواری را متولد کرد! موتور یاماها هشتاد مرحوم حاجی دایی را برداشتم. روشن کردم و خاموش شد. روشن کردم و خاموش شد. تا بالاخره راهش انداختم و البته چند متر جلوتر زمین خوردم. در همین راه بود که آخرین بار مرحوم بهبود دایجان را از پشت سر دیدم. چند روز بعد از آن آخرین سفر، او برای همیشه رفت و داغ سنگینی بر دل مادر گذاشت . روزهایی را به یاد می آورم که من و رحیم (برادر کوچکترم) و خواهرزاده ها در پناه گلهایی که مادر دورتا دور باغچه کاشته بود و قد کشیده بودند بازی می کردیم: قایم موشک یا جنگ بازی! سال اول اسباب کشی خیارهایی که کاشته بودیم خوب بار دادند. مثل آب خوردن خیار تازه می خوردیم با چه عطری و طعمی. وقتی خانه پدری مهمان زیاد می آید برای شام یا ناهاری – عروسی یا خدای نکرده عزا – کسانی شلنگ آب را می کشند زیر سایه درختان این راهرو و ظرف ها را تند تند می شورند و می دهند بالا برای آن که آشپز غذای تازه سرو کند… /ا
وای خدای من! اینها همه گذشته؟ … /ا
اولین پروانه
July 20, 2006 at 4:59 am (Photo and Cartoon, عکس و کاریکاتور)
منفی گرایی در تیتر اول نشریات زنجان
July 19, 2006 at 6:07 am (Media, رسانه)
البرز خرم: آقای استاندار آرام باشید
صدای زنجان: سرمایه ها از کشور گریزان می شوند
بهار زنجان: مشاجره لفظی استاندار زنجان با خبرنگاران
موج بیداری: ادبیات غلط منجر به وحشت کشورهای همسایه شده است
حدیث زنگان: بازرسان وزارت کشور برای رسیدگی به تخلفات در شهرداری زنجان مستقر شدند
اما دو تیتر مثبت: /ا
پیام زنجان: اولین نشست مطبوعاتی استاندار زنجان برگزار شد
مردم نو: شهردار زنجان تایید شد (البته دوستان مردم نو یک شماره قبل تر با چاپ عکس بزرگ دو تن از فعالان پان ترکیست که در بازداشت به سر می برند چنین تیتر زده بودند: “کام تلخ دانشگاهیان” و حالا دانشگاهیان چند نفرند؟ احتمالا همان ده – پانزده نفری که در اعتراض به ادامه بازداشت آن دو نفر حق رفاقت و نان و نمک را به جا آورده اند و بیانیه داده اند!) /ا
حالا شما بگویید مردمی که زیر آوار منفیاتند چقدر باید دچار خود آزاری باشند که پول بدهند نشریات ما را بخرند و چند سانتی متر بیشتر خود را زیر آوار فرو ببرند؟!/ا
سفر به زادگاه
July 18, 2006 at 8:50 am (Media, Remembrance, خاطرات, رسانه)
زیدان، زین الدین نشد
July 12, 2006 at 10:10 am (Political, سیاسی)
از لحظه ای که زیدان با سر به سینه حریف کوبید و او را نقش بر زمین کرد مدام با خودم کلنجار می رفتم که آیا کار درستی کرد؟ سیلی از تحلیل به ذهنم هجوم آورد. می گفتم : اشتباه کرد که تیمش را در بد زمانی با مهار نکردن خشمش تنها گذاشت. می گفتم: کار خوبی نکرد که در آخرین بازی اش با کارت قرمز (که حق کار آن چنانی اش بود) از زمین بیرون رفت. بعد که شنیدم او در واکنش به توهین نژاد پرستانه حریف چنین کرده می گفتم: نه اوکار خوبی کرد و حق توهین کننده را کف دستش گذاشت. او توهین کننده را به زمین کوبید، خودش از زمین اخراج شد، خشم هواداران تیم اش را برانگیخت ولی برای مقدساتش حاضر شد همه این هزینه ها را بپردازد. روزنامه کیهان تیتر زد: بهترین بازیکن جام جهانی از هویت اسلامی خود دفاع کرد: زیدان سربلند رفت. /ا
زیدان هنوز درباره معمای آن کار خود سکوت اختیار کرده. بین خبرنگارن رقابت است برای کشف این راز. به نظرمن همه جام جهانی حالا یک طرف، آن کار زیدان در این دنیای پرشتاب و لبریز از خشم و جنون و خون به یک سو. اگر زیدان را نماد مسلمانی بدانیم ، او در فینال جام جهانی فوتبال ثابت کرد که مسلمان خشمگین غیرقابل کنترل است. می شود یک مسلمان را خشمگین کرد. وقتی تبدیل به بمب شد می توان به راحتی از زمین بیرونش انداخت. می شود به راحتی با استناد به قانونی که خودش هم پای آن را امضا کرده حذفش کرد. او حتی اگر بخواهد مقاومت کند می شود یک پیمان شکن. حالا به ذهنم می رسد که بگویم زیدان، زین الدین (زینت دین) نشد. همین! /ا
**
داستان کاریکاتورهای روزنامه دانمارکی علیه پیامبر اسلام را که فراموش نکرده اید. همه معترضان می شکستند، می سوزاندند، پاره می کردند، فحش می دادند، تحریم می کردند ، فریاد می زدند و بر سر و سینه می کوبیدند. اما یک جانباز در تهران کاری کرد که من یکی به مسلمانی ام افتخار کردم با قطرات اشکی که بر گرداگرد چشمانم حلقه زد… در آن رونقی بازار زدن و شکستن و خرد کردن و تحریم کردن، یک جانباز در تهران رفت روبروی سفارت دانمارک یک سکو گذاشت. بعد رفت بالای آن. او هنر نقاشی و رنگ و بومش را هم با خودش برده بود. او می توانست پرچم آتش گرفته دانمارک را نقاشی کند یا هر نقاشی لبریز از خشم و نفرت را. اما او همه هنرش را ریخت روی بوم و زیباترین تصویر را از حضرت مریم ترسیم کرد. او با مهربانی تمام ظرفیت یک مسلمان را به رخ همه کشید. او ثابت کرد اعتراض فقط در شکستن و آتش زدن نیست. خلق زیبایی می تواند نماد یک اعتراض باشد. زین الدین واقعی این جانباز بود. /ا





