قربان

“قربان” را همه کسانی که به امامزاده یعقوب رفته اند می شناسند. مردی که دچار نوعی عقب ماندگی ذهنی بود و روزگارش را با جفت کردن کفش زائران می گذراند یا برای زوار و خدام پادویی می کرد. اتاق کوچکی سهم او بود برای لختی آسودن و لقمه ای نان خوردن. “قربان” هر چه کم داشت از مهربانی و قدرشناسی لبریز بود. مضایقه نمی کرد از مهربانی . دریغ نداشت از شکر و سپاس و صبر. هنوز دوران شیرین کودکی را به یاد می آورم و رفتنمان به امامزاده یعقوب بر بالای تپه ای خوش منظره را. و ترس کودکانه مان از “قربان” را. اما او ترسناک نبود. بعد از فوت بهبود دایی هر وقت مادر را می دید ، یاد خیری می کرد از دایی که شاید روزی و جایی دستش را گرفته بود… امروز چهارم تیر ماه است. “قربان” دقیقا دو سال تمام است که همان حوالی جایی که همیشه بود، آرام گرفته. ما بزرگتر شده ایم. بنای جدیدی برای امامزاده می سازند خیلی شیک تر و بزرگتر. “قربان” آرام گرفته، آرام.