خیال راحت


چقدر گرمش بود. انگاری داشت می سوخت. دلش مثل سیر و سرکه می جوشید. هر چی سوت زد، هرچی هی کلاه شو برداشت و گذاشت کسی حواسش نبود. دیگه صبرش تموم شد. سرریز کرد آب و آتیش زیر خودشو خاموش کرد. حالا خیال کتری راحت تر شده بود.