حکایت غریب وبلاگ نویسی من

حکایت غریبی شده این وبلاگ نویسی ما! لابد به خاطر دارید حدود بیست روز قبل به علت تداوم اشکال در سیستم ادیت و مدیریت وبلاگم در بلاگر به وردپرس، یعنی همین جا، نقل مکان کردم و تا کنون 27 پست نیز اینجا نوشته ام. متاسفانه مشکل مشابهی از یک هفته پیش همین جا پیش آمده و لابد می بینید در این شش پست اخیر نه توانسته ام عکسی آپلود کنم و نه پست ها را ادیت و باز جالب این که ظاهرا مشکل بلاگر برطرف شده! همه این ها باعث شده به فکر یک وبسایت اختصاصی باشم … تا آن زمان برمیگردم سر خانه قبلی.

http://mmoeeni.blogspot.com/

Ayatollah

هر از چند گاهی که خبر درگذشت “یک استاد مسلم اخلاق” منتشر می شود، و آخرین نمونه آن آیت الله اشتهاردی در همین هفته قبل بود، شاید برای یک غریبه این توهم ایجاد شود که ضایعه بزرگی به کشور وارد شده است ولی اگر معیار برای قضاوت، جایگاه اخلاق و اخلاق مداری در ایران امروز باشد، با سختی تمام باید اعتراف کرد: نه! چنین نیست! افزایش متاثرکننده جرم و جنایت در جامعه، حسب اذعان مقامات ارشد پلیس، وجود مفاسد اقتصادی کلان، بر اساس اظهارات مکرر مقامات عالیرتبه کشور، تبعض و فساد در نظام اداری و بی اخلاقی های تقریبا عادی شده در دنیای سیاست ورزی ایرانِ امروز، حاکی از آن است که به رغم برپایی کلاس های متعدد اخلاق و وجود اساتید نه چندان کم شمار در این زمینه، “اخلاق” در ایرانِ امروز حال وخیمی دارد. اساتید مسلم اخلاق یا از زیر پوست شهر خبر ندارند، یا دانش و تجربه خود را نمی توانند به طور موثرمنتقل کنند، یا خوره ای هست که هر چه آن ها می بافند به چشم بر هم زدنی رشته می کند و می پوساند و یا هر این سه با هم. در هر حال حیات این آیت الله ها نوشدارویی برای اخلاق ایرانی نیست و مماتشان هم اخلاق را برای طولانی مدت غمگین نمی کند. /ا

Zahra Kazemi

امروز بیستم تیرماه 87، پنج سال تمام از درگذشت زهرا کاظمی سپری می شود. وی که در محوطه بیرونی زندان اوین از تجمع خانواده زندانیان “عکاسی” می کرد، بازداشت شد و در طول دوره بازداشت و بازجویی به علت ضربه مغزی، درگذشت. با وجود اصرار فرزندش برای کالبد شکافی، او را سریعا در زادگاهش شیراز به خاک سپردند.
*
احمد باطبی از نه سال پیش در زندان بود. وی در جریان حوادث تیرماه سال 78 کوی دانشگاه تهران بازداشت، محاکمه و ابتدا به اعدام و سپس به پانزده سال زندان محکوم شد. جرم او تبلیغ علیه نظام با بلند کردن پیراهنی خونین بود! او وقتی بیشتر مغضوب شد که این عکس روی جلد مجله معتبر اکونومیست به چاپ رسید. باطبی از سه ماه پیش به طور مخفیانه کشور را در حالی که “زنده” بود، ترک کرد.
*
ظاهرا عکس و عکاسی، تصویر و تصویر برداری و در یک کلام “مستندسازی” عقوبت های سنگینی در این حوالی دارد! قرار بود باطبی را به خاطر عکسی که از او چاپ شد، بالای دار بفرستند و زهرا کاظمی را به خاطر عکس هایی که گرفت و هیچ گاه در هیچ جایی چاپ نشد، زیر خاک فرستادند. باطبی خوش شانس تر از زهرا کاظمی بود که سرش به جسم سختی نخورد، یا جسم سختی به سرش! اما مخترع دروبین عکاسی شاید در خواب هم نمی دید که چنین وسیله مرگ آفرینی اختراع کرده باشد؛ نوبل که دینامیت را اختراع کرد؛ باهوش تر از او بود! /ا

War

چقدر بوی باروت و خون و دود می آید؛ “گور می کَنیم، توپ پر می کُنیم، موشک می پرانیم، می بندیم، باز می کنیم، پاره می کنیم …”؛ ته دل مردم را خالی می کنند تا حتی مزه مَلس نفت 140 دلاری هم یادشان نماند. صلح که باشد همه سهم از سرمایه خودشان می خواهند، شیپور جنگ که باشد دندان ها تق تق به هم می خورند و چشم ها گرد می شود و کسی سراغ خوشی نمی گیرد؛ سهم همه می شود “یک جانِ سالم؛ فقط” و همه کسانی که آمده اند برای فدای جانشان دنبال بهانه می گردند تا به به هر جان کندنی است به خودشان بقبولانند که صاف از آسمانِ بهشت، پایین خواهند افتاد! بشر را می بینید کارش به کجا رسیده؛ هیچ راهی باقی نمانده انگار. فکرش را بکنید اگر که به جای این موجود دو پا، گرگ شده بود اشرف مخلوقات آن وقت چه می شد؟ همان اول کاری را می کرد که بشر پس از بارها مذاکره و مصافحه و معانقه می کند، زخم و دریدن و خون و مرگ و آن گاه فقط انتظار برای لاشخوری که کاری ندارد جز منقار بر تن کسی که دستش از همه جا کوتاه است … خیلی خوشبین که می شوم می گویم این قتلگاه فرصت ها و زمان و مشغول کُنک های مردمان است و سر آخر همه دور سفره ای واحد خواهند نشست که طعم هیچ نان و آبی در آن به مذاق کبوتر صلح و دوستی خوش نخواهد آمد؛ اگر که گوشت بریان وسط سفره، تن سرخ کرده کبوتر صلح و دوستی نباشد! /ا

Hosseni

آن قدر غم هست که 16 تیر بیاید و برود و تو یادت نباشد که کسی بوده به اسم سید حسن حسینی که همین دو سال قبل، آرام گرفت. “سید” آن چنان که نوشته اند؛ رفیق فابریک قیصر امین پور و سلمان هراتی بوده و این هر سه، هیچکدام حالا نیستند. دکترای ادبیات داشت و … و شعرهایش دلت را تنگ تر می کند با لبخندی سیاه؛
*
شاعری / وام گرفت / شعرش آرام گرفت
*
تاجری دسته گلی پرپر دید / یاد پروانه کسبش افتاد
*
نرخ غم ارزان شد / از تورم / دل شاعر ترکید
*
تاجری اره برقی آورد / پای یک منظره را / امضا کرد
*
شاعری از غم نان دوران گله کرد / تاجری خنجر خواست / و سر حوصله / فکر صله کرد
*
و زمین می گردید / شاعری می پژمرد / عارفی جان می داد / زاهدی غسل جنابت می کرد / و زمین می گردید

18Tir (2)

عنوان: آن سرباز و آن ریش تراش معروف 18 تیر
از بین همه متهمان در پرونده 18 تیر، فقط یک سرباز وظیفه نیروی انتظامی به نام اروجعلی ببرزاده در دادگاه مجرم شناخته شد؛ آن هم به جرم دزدیدن یک ریش تراش از خوابگاه دانشجویان! متهمان را حتی با لباس فرم نیروی انتظامی به دادگاه آورده بودند شاید تنها به این دلیل که نشان دهند، پلیس با افتخار تمام پشتیبان عوامل خود است حتی تا پای میز محاکمه. از بین آن همه چیزی هم که می شد در خوابگاه دزدید، فقط یک ریش تراش معروف شد؛ به همان اندازه که خواستند یک سرباز با اسم غیرمتعارف را مجرم معرفی کنند؛ و این شک برانگیز است، معروف کردن آن ریش تراش هم شاید یک استعاره بود: “دانشجویان محترم! ما به این دلیل داریم به ریشتان می خندیم که ریش تراش نداشتید آن را مرتب کنید … حالا دزدش را هم خودمان گیر انداختیم”! /ا

18Tir (1)

عنوان: هجده تیر؛ روزی که ثابت شد صدا و سیما نه رسانه است نه ملی
هجده تیر سال 78 که ناآرامی های کوی دانشگاه تهران و سپس شورش های خیابانی به نحو احسن ! سرکوب شد؛ صدا و سیما نه به عنوان رسانه بلکه به عنوان عضوی مهم در گردونه سرکوب به خوبی به وظایف خود عمل کرد؛ سانسور کامل عملکرد گروه فشار و نیروی انتظامی درتهاجم شب اول به کوی دانشگاه و در مقابل تخریب وجهه دانشجویان برای توجیه یورش به خوابگاه ها و بی اعتنایی به ریشه اصلی ناآرامی ها، بی خبر گذاشتن مردم از فاجعه دانشگاه تبریز و در نهایت تهییج مردم دور از صحنه با طرح اتهام های سنگین علیه معترضان همه و همه ثابت کرد، اگر یک رسانه ی حق مدار یعنی رسانه ای که خبر را نه در جهت منافع قدرتِ حاکم بلکه در جهت آگاهی بخشی به مردم، منتشر می کند، صدا و سیمای جمهوری اسلامی تنها چیری که نبود، “رسانه” بود! … قرار اما وقتی به رسوایی باشد، دور گردون مهلت نمی دهد؛ تنها یک سال بعد وقتی مجلس ششم در طلیعه فعالیت های خود، قصد اصلاح قانون مطبوعات کرد و آن ماجراها پیش آمد، همین صدا و سیما در پاسخ به اعتراض های وزارت کشور دولت خاتمی که چرا اطلاعیه برای تجمع غیرقانونی در مقابل مجلس را پخش می کند؛ نه تنها مدعی شد که وظیفه رسانه، اطلاع رسانی است بلکه به طور جدی در سلامت روانی وزیر وقت کشور، موسوی لاری، تشکیک کرد! چنین است که “رسانه ملی” یک تعارف است و یا واقع بینانه تر؛ یک دروغ بزرگ!

وحدت به مثابه کِرم ضدآفتاب

الهی! خیلی نازی! چه حرف قشنگی گفته این آیت الله جنتی: “این دروغ‌هاي شاخدار باعث مي‌شود اعتماد سلب شود و خوشبيني از بين بروديكي از چيزهايي كه در وحدت اسلامي نقش تعيين‌كننده‌اي دارد، خوشبيني است“! الهی! چه ماه! چقدر شیرین! چقدر اهل خوشبینی! اصلا آدم دلش می خواد داد بزنه و به همه دنیا بگه: ببینید ما چه اعجوبه هایی داریم … اصلا علت العلل نظارت استصوابی هم همین خوشبینی در جهت وحدته! خب! از آن جایی که وحدت چیزی است مثل کِرم ضدآفتاب که همه جا و هر روز لازم نیست، طرح سئولاتی درباره دروغ های رفقای هم جناح و ناخوش بینی های شخص شخیص آیت الله شورای نگهبان، کاری است بیهوده و از سر شکم سیری! البته اشکالی نداره از بین اون همه دروغ که نه تنها باعث تشدید خوش بینی شده، بلکه دهان نامبارک تفرقه را هم مورد عنایت قرار داده، به یک نمونه اشاره بنماییم و بپرسیم: آیت الله عزیز! روزی که آیت الله مصباح از چمدان های دلار برای روزنامه ها حرف زد، کجا بودید؟ داشتید برای خوشبینی بیل می زدید؟

حاج احمد متوسلیان

یک بار جایی خواندم، حاج احمد متوسلیان، که دیروز بیست و شش سال تمام از ربودنش در لبنان به دست فالانژهای سمیر جعجع گذشت، اهل بحث و مجادله بوده با شیوه ای جالب؛ خود نقش یک مارکسیست را بر عهده می گرفته و از دوستانش می خواسته تا وجود خدا را اثبات کنند. آن قدر کوتاه نمی آمد که دوستانش را عصبانی می کرد؛ بر می گشته و می گفته که: “من مسلمان نیستم ولی در قرآن خودتان، خدایتان شما را به مجادله احسن دعوت کرده؛ دلیل و برهان بیاورید، آرام باشید و پرخاش نکنید”.

*

ایران امروز با ایران سال های نه چندان دور، لااقل روزهایی که حاج احمد متوسلیان هنوز ایران بود، خیلی فرق کرده؛ نه مارکسیست ها که حتی مسلمانان دگر اندیش هم نمی توانند به آزادی پس از بیانشان امیدوار باشند.

 *

سال های بعد از سال هفتاد و هفت، گروهی از طلاب جوان مدارس دینی در زنجان شده بودند ایفاگر همان نقشی که ما به آن ها می گفتیم “گروه فشار”. بیانیه می دادند، امضا برای طومار جمع می کردند، داد می زدند، شعار می دادند. یک بار بزرگشان سر بحثی ناگهان برگشت و به من گفت: تو اصلا چرا ریشت را از ته می زنی؟! و من ماندم که اصلا این چه ربطی به بحث ما دارد! … چند هفته بعد، روزی که پایگاه بسیج شان را در مسجد عباسقلی خان دایر کردند، روی دیوار نوشتند: “پایگاه مقاومت بسیج حاج احمد متوسلیان عضو می پذیرد”. دلم به حال خودمان سوخت.

*

نمی دانم، و نمی دانیم، که آیا حاج احمد متوسلیان هنوز زنده است یا نه؟! اگر زنده است آیا از ایران امروز خبر درستی دارد یا نه؟ … آیا باور خواهد کرد که نامش روی پرچم کسانی رفت که آمده بودند، همه اسلام را به نام خودشان سند بزنند؛ اهل مدارا و اخلاق هم نبودند … 

سخت ترین شکنجه

پرونده روزنامه کیهان در دروغ بافی و توهین و تهمت علیه جبهه اصلاحات و دگراندیشان، پرونده ای قطور، روشن و در عین حال بس کثیف است. این روزنامه در آخرین برگ این پرونده، سعی کرده اظهارات احمد باطبی را درباره شکنجه شدنش در زندان پس از وقایع 18 تیر، لوث کند. حتی اگر باور کنیم که حق با کیهان است و سر باطبی را در زندان داخل کاسه توالت پر از مدفوع نکرده و دندان هایش را هم نشکسته اند و او را آن قدر نزده اند که برگه های تفهیم اتهام را امضا کند، آیا صدور حکم اعدام در دادگاه برای بالابردن یک پیراهن خونین، بزرگترین درد و شکنجه نیست در حالی که از بین همه متهمان نیروی انتظامی در پرونده کوی دانشگاه، فقط یک سرباز، آن هم به اتهام دزدیدن یک ریش تراش محکوم شد؟ کیهان، آفتاب روز را هم تکذیب کند، صدور حکم اعدام را برای باطبی که نمی تواند رد کند! یا نکند که می تواند؟! وقتی سند بهشت به نام کیهان شده و دوزخ برایش سرد و خاموش، این هم شدنی است، لابد!

« Older entries